مقدمه[1]
علل گرايش به ماديگری ( ماترياليسم ) است . اول بايد ماديگری ( ماترياليسم ) را كه موضوع بحث امروز ماست، از نظر اصطلاح متداول فعلی تعريف كنيم و حدود آن را بيان نماييم. واژه ماترياليسم استعمالات مختلفی دارد كه همه آنها - اكنون كه درباره علل گرايش به ماترياليسم بحث میكنيم. مثلا گاهی ماترياليسم میگويند و مراد مكتب اصالت ماده است، اما به اين معنی كه ماده يك امر اصيل و يك امر واقعی در جهان هستی است، نه يك امر فرضی و ذهنی و نمايشی و ساخته ذهن ، در مقابل ايدهآليسم كه منكر واقعيت ماده است و آن را مخلوق ذهن بشر میداند . اگر ماترياليسم را به اين معنی بگيريم بايد همه الهيون را - چه مسلمان و چه غير مسلمان - ماترياليست بخوانيم ، زيرا اينها همه ماده را كه واقعيتی است در بستر زمان و مكان ، و حقيقتی است متغير و متحول و متكامل و محسوس و ملموس ، امری عينی و ماورای ذهنی و ذی اثر میدانند . مادی بودن و ماترياليست بودن به اين معنی با مسأله خدا و توحيد منافاتی ندارد ، بلكه عالم ماده و طبيعت به عنوان يك واحد " كار " و يك واحد " مصنوع " ، بهترين وسيله برای شناسايی خداوند است . اراده حكيمانه خداوند در جريان همين تحولات مادی كشف میشود. قرآن كريم پديدههای مادی را به عنوان آيات الهی ياد می كند. و گاهی اين كلمه استعمال میشود و مراد از آن انكار موجود ماورای ماده است، يعنی مكتب انحصار ، مكتبی كه هستی و نظام وجود را در انحصار ماده میداند و هستی را در چهارچوب آنچه در تغير و تبدل است و در بستر زمان و مكان واقع است محدود و محصور میكند و آنچه را كه از چهار ديواری تغير و تبدل و احساس و لمس بشر بيرون است ، منكر است و معدوم و نيست میپندارد
اكنون بحث ما پيرامون علل گرايش به اين مكتب يعنی مكتب انحصار است كه چطور شد گروهی از بشر طرفدار انحصار گشتند و به مكتب نفی گراييدند و در صدد انكار خدا برآمده ، بيرون از جهان ماده را نيست پنداشتند.
عدم احقاق حقوق سیاسی مردم؛ یکی از علل گرایش به مادیگری
غیر از اقدامات کلیسا در معرفی ناقص خداوند و اعمال خشونت و نیز نارسایی مفاهیم فلسفه غرب، یکی از علل گرایشهای مادی، نارسایی برخی مفاهیم اجتماعی و سیاسی بوده است.
در تاریخ فلسفه سیاسی می خوانیم که آنگاه که مفاهیم خاص اجتماعی و سیاسی در غرب مطرح شد و مسأله حقوق طبیعی و مخصوصا حق حاکمیت ملی به میان آمد و عده ای طرفدار استبداد سیاسی شدند و برای توده مردم در مقابل حکمران حقی قائل نشدند و تنها چیزی که برای مردم در مقابل حکمران قائل شدند، وظیفه و تکلیف بود.
این عده در استدلالهای خود برای اینکه پشتوانه ای برای نظریات سیاسی استبداد مابانه خود پیدا کنند، به مسأله خدا چسبیدند و مدعی شدند که حکمران در مقابل مردم مسؤول نیست، بلکه او فقط در برابر خدا مسؤول است، ولی مردم در مقابل حکمران مسؤول اند و وظیفه دارند. مردم حق ندارند حکمران را بازخواست کنند که چرا چنین و چنان کرده ای؟ و یا برایش وظیفه معین کنند که چنین و چنان کن، بلکه فقط خداست که می تواند او را مورد پرسش و بازخواست قرار دهد. مردم حقی بر حکمران ندارند، ولی حکمران حقوقی دارد که مردم باید ادا کنند.
از این رو طبعا در افکار و اندیشه ها نوعی ملازمه و ارتباط تصنعی به وجود آمد میان اعتقاد به خدا از یک طرف، و اعتقاد به لزوم تسلیم در برابر حکمران و سلب حق هرگونه مداخله ای در برابر کسی که خدا او را برای رعایت و نگهبانی مردم برگزیده است و او را فقط در مقابل خود مسؤول ساخته است از طرف دیگر. و همچنین قهرا ملازمه به وجود آمد میان حق حاکمیت ملی از یک طرف، و بی خدایی از طرف دیگر.
دکتر محمود صناعی در کتاب "آزادی فرد و قدرت دولت" نوشته است:
"در اروپا مسأله استبداد سیاسی و اینکه اساسا آزادی از آن دولت است نه مال افراد، با مسأله خدا توأم بوده است. افراد فکر می کردند که اگر خدا را قبول کنند، استبداد قدرتهای مطلقه را نیز باید بپذیرند. باید بپذیرند که فرد در مقابل حکمران هیچ گونه حقی ندارد و حکمران نیز در مقابل فرد هیچ گونه مسؤولیتی نخواهد داشت. حکمران تنها در پیشگاه خدا مسؤول است . لذا افراد فکر می کردند که اگر خدا را بپذیرند باید اختناق اجتماعی را نیز بپذیرند، و اگر بخواهند آزادی اجتماعی داشته باشند باید خدا را انکار کنند، پس آزادی اجتماعی را ترجیح دادند".
از نظر فلسفه اجتماعی اسلامی، نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسؤولیت دارد، بلکه از نظر این فلسفه، تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسؤول می سازد و افراد را ذی حق می کند و استیفای حقوق را یک وظیفه لازم شرعی معرفی می کند.
امام علی علیه السلام پیشوای سیاسی و اجتماعی و امام معصوم و برگزیده حضرت حق در گیرودار جنگ صفین با مردم سخن گفت و فرمود:
«اما بعد، فقط جعل الله سبحانه لی علیکم حقا بولایة امرکم، و لکم علی من الحق مثل الذی لی علیکم، فالحق اوسع الاشیاء فیالتواصف، و اضیقها فی التناصف، لا یجری لاحد الا جری علیه و لا یجری و لا یجری علیه الا جری له، و لو کان لاحد ان یجری له و لا یجری علیه لکان ذلک خالصا لله سبحانه دون خلقه، لقدرته علی عباده و لعدله فی کل ما جرت علیه صروف قضائه» (نهج البلاغه، خطبه 216)
''ترجمه: حق تعالی با حکومت من بر شما برای من حقی بر شما قرار داده است و شما را همان اندازه حق بر عهده من است که مرا برعهده شماست. دامنه حق در گفتگو و توصیف، از هر موضوعی وسیع تر، و در داوری و انصاف از هر چیزی تنگ تر است. حق همواره دو طرفی است، کسی را بر دیگری حقی نیست مگر اینکه آن دیگری را هم بر او حقی است. و اگر کسی باشد که بر دیگران حق دارد و دیگران بر او حقی ندارند، او تنها خداست و آفریدگانش را چنین مزیتی نیست، زیرا او بر بندگانش توانایی و قدرت دارد و قضای گوناگون او جز بر عدالت جاری نمی گردد. ''
یعنی حق، متبادل است، هر کس از آن بهره مند شد مسؤولیتی در مقابل خواهد داشت. از نظر اسلام، مفاهیم دینی همیشه مساوی آزادی بوده است، درست برعکس آنچه طبق نقل آقای دکتر صناعی در غرب جریان داشته، یعنی اینکه مفاهیم دینی مساوی با اختناق اجتماعی بوده است.
پر واضح است که چنین روشی، جز گریزاندن افراد از دین و سوق دادن ایشان به سوی ماتریالیسم و ضدیت با مذهب و خدا و هرچه رنگ خدایی دارد، محصولی نخواهد داشت.
سابقه تاریخی گرایش ماتریالیستی بشر [2]
گرایش ماتریالیستی طرز تفکر چیز تازه و جدیدی نیست. نباید پنداشت که پیدایش این طرز تفکر از نتایج تحولات علمی و صنعتی جدید است و در یکی دو قرن اخیر برای اولین بار به وجود آمده است، مانند بسیاری از نظریات علمی که در دورانهای قبل نبود و سپس بشر بر آنها دست یافت. نه، مسلما گرایش مادی بشر پدیده مخصوص قرنهای اخیر نیست، بلکه از جمله افکار بسیار قدیمی است. در تاریخ فلسفه می خوانیم که بسیاری از فلاسفه یونان باستان، قبل از دوران سقراط و نهضت فلسفی او، مادی بوده و ماورای ماده را انکار می کردند.
در میان مردم جاهلیت مقارن زمان بعثت نیز گروهی چنین فکری داشتند و قرآن در مقام مبارزه با آنها برآمده، سخنشان را نقل و انتقاد می کند:
«و قالوا ما هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر»؛ و گفتند: زندگی نیست جز همین زندگی دنیای ما. می میریم و زنده می شویم و نمی میراند ما را جز دست روزگار. (جاثیه/24).
این جمله که قرآن از مردمی نقل می کند، هم انکار خدا را در بر دارد و هم انکار معاد را.
ماتریالیسم در دوره اسلامی
کلمه "دهر" یعنی روزگار. به مناسبت همین آیه و همین کلمه که در این آیه آمده است، در دوره اسلامی افرادی را که منکر خدا بودند، "دهری" می گفتند. در دوره اسلامی به افرادی برخورد می کنیم که دهری و مادی بوده اند، خصوصا در دوران عباسیان که فرهنگها و روشهای مختلف فلسفی وارد جهان اسلام شد. به واسطه آزادی فکری که در آن دوره برای افکار علمی و فلسفی و دینی (البته تا حدودی که با سیاست عباسیین تضاد نداشت) وجود داشت، رسما عده ای به عنوان مادی مسلک و منکر خدا شناخته می شدند.
این عده با مسلمانان و سایر پیروان ادیان و معتقدین به خدا مباحثه و مجادله می کردند و دلایل خود را بازگو می نمودند و به دلایل اهل توحید ایراد می گرفتند و بالاخره می گفتند و می شنیدند و آزادانه عقاید خود را ابراز می داشتند. تاریخچه اینها در متن کتب اسلامی ثبت شده است.
نحوه نگارش کتاب توحید مفضل
افرادی در زمان امام صادق علیه السلام در مسجد پیامبر اکرم (ص) جلسه می کردند و از این نوع سخنان می گفتند. کتاب توحید مفضل زاییده یکی از این جریانهاست.
یکی از اصحاب امام صادق (ع) به نام مفضل بن عمر می گوید: در مسجد پیغمبر نماز خواندم و سپس در اندیشه فرو رفتم و درباره پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و عظمت آن حضرت فکر می کردم. در همان حال عبدالکریم بن ابی العوجاء - که به اصطلاح آن وقت زندیق بوده است - آمد و به فاصله دورتری نشست. سپس یکی دیگر از هم مسلکان وی آمد. دو نفری شروع کردند به کفر گفتن، یعنی خدا را انکار کردند و پیغمبر را فقط به عنوان یک مفکر و نابغه بزرگ نه به عنوان فرستاده خدا و مبعوث از جانب او و به عنوان کسی که از مبدئی غیبی وحی تلقی می کرده است یاد کردند. می گفتند او نابغه ای بود که افکارش را به صورت وحی عرضه داشت تا بتواند در مردم نفوذ کند، و الا نه خدایی هست و نه وحیی و نه قیامتی.
مفضل از شنیدن سخنان آنها سخت ناراحت شد و به آنها ناسزا گفت. سپس به محضر امام صادق علیه السلام آمد و جریان را به عرض رسانید. حضرت او را دلداری داد و فرمود من تو را مجهز می کنم به سخنانی که بتوانی با آنان مواجه شوی و سخنانشان را جواب گویی. سپس امام صادق علیه السلام در چند جلسه طولانی تعلیماتی به مفضل داد، مفضل نوشت و به این ترتیب کتاب توحید مفضل به وجود آمد.
ظهور "مکتب ماتریالیسم" در دوران تجدید [3]
چنانکه می دانیم در قرنهای هجدهم و نوزدهم، ماتریالیسم به صورت یک مکتب درآمد، و حال آنکه در گذشته اینچنین نبوده است و آنچه به بعضی مکاتب یونان قدیم نسبت می دهند، اساس درستی ندارد. معمولا تاریخ فلسفه نویسها خودشان فلسفه نمی دانند و چون بعضی کلمات از برخی فلاسفه در مورد قدم زمانی ماده و یا چیزی از این قبیل می بینند، خیال می کنند لازمه این فکر، انکار خدا و ماورای طبیعت است.
از نظر ما ثابت نیست که قبل از قرون جدید مکتبی مادی وجود داشته است، بلکه قبلا فقط گرایشهای فردی به سوی مادیگری در یونان و غیر یونان وجود داشته است و همین است که برای بسیاری این احتمال را به وجود آورده است که شاید پیدایش ماتریالیسم به صورت یک مکتب، رابطه مستقیم با علم و پیشرفتهای علمی دارد.
خود ماتریالیستها البته بسیار می کوشند که مطلب را به همین صورت جلوه دهند و دیگران را به این مطلب مذعن نمایند که علت نضج و رواج ماتریالیسم در قرون هیجده و نوزده، طلوع نظریات علمی بوده و توسعه علم، بشر را به این سو کشانده است. این مطلب به شوخی نزدیکتر است تا به یک حقیقت جدی.
گرایش مادی از دورانهای باستان، هم در طبقات دانشمند بوده و هم در طبقات جاهل. در دوره جدید نیز همین طور، در تمام طبقات افرادی مادی پیدا می شوند، همچنانکه در تمام طبقات و قشرها خصوصا در طبقه دانشمند گرایشهای الهی و معنوی و ماوراء الطبیعی وجود دارد.
اگر مطلب به این منوال بود که ماتریالیستها می گویند، باید به همان نسبت که علم پیشروی کرده است و دانشمندان بزرگ در جهان پیدا شده اند، گرایشهای مادی در تیپ دانشمند بیشتر باشد و افراد هرچه دانشمندتر باشند مادی تر باشند، و حال اینکه واقعیت خلاف آن را نشان می دهد.
امروز ما از یک طرف افرادی معروف و مشهور را می بینیم مانند راسل که تا حدود زیادی خود را ماتریالیست نشان می دهند. وی می گوید:
"بشر مولود عواملی است که در ایجاد او تدبیری به کار نرفته و غایتی در نظر گرفته نشده است. اصل بشر، نمو و حتی عواطف او چون آرزو، ترس، عشق و عقیده چیزی جز مظهر تلفیق تصادفی اتمهای مختلف نیست... " (کتاب اثبات وجود خدا، چاپ سوم، ص 99 به نقل" ایروینگ ویلیام نبلوچ). راسل به این ترتیب وجود نیروی شاعر و مدبر حاکم بر جهان را انکار می کند، هرچند گاهی در بعضی گفته های خود، خود را شکاک و "لا ادری" قلمداد می کند. (عرفان و منطق)
از طرف دیگر، اینشتاین نابغه علمی قرن بیستم را می بینیم که درست در جهت خلاف نظر راسل، نظر می دهد و می گوید:
"در عالم مجهول، نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان گواه وجود اوست." (کتاب اثبات وجود خدا، چاپ سوم، ص 76 به نقل "مارلین بوکس کریدر).
آیا می توان گفت راسل با مفاهیم علمی امروز آشناست، اما اینشتاین آشنا نیست؟! یا فلان فیلسوف قرن هیجدهم یا نوزدهم با مفاهیم علمی زمان خویش آشنا بوده اما پاستور خداشناس، آشنا نبوده و جاهل بوده است؟! یا می توانیم بگوییم ویلیام جیمز، مرد موحد بلکه عارف عصر خویش یا برگسون و الکسیس کارل و امثال اینها با مفاهیم علمی زمان خود آشنا نبوده اند و با مقیاس هزار سال قبل فکر می کرده اند، اما فلان جوان ایرانی که یکدهم آنها معلومات ندارد و به خدا معتقد نیست، با مفاهیم علمی زمان خود آشناست؟!
گاهی دیده می شود دو نفر ریاضی دان، یکی معتقد به خدا و دین است و دیگری مادی است، یا دو نفر فیزیک دان، دو نفر زیست شناس، دو نفر ستاره شناس، یکی مادی فکر می کند و دیگری الهی. پس مسأله به این سادگی نیست که بگوییم علم آمده است و مسائل ماورای طبیعت را منسوخ کرده است. این یک سخن کودکانه است.
بحثی که بیشتر باید روی آن تکیه کرد این است که چه چیز موجب گشت در اروپا ماتریالیسم به صورت یک مکتب ظهور کرد و گروندگان بسیاری پیدا کرد، هرچند قرن بیستم برخلاف قرنهای هیجدهم و نوزدهم از پیشروی ماتریالیسم کاست، بلکه در این قرن نوعی شکست نصیب ماتریالیسم شد. این گرایشهای دسته جمعی، یک سلسله علل تاریخی و اجتماعی دارد که باید مورد بررسی قرار گیرد.
تأثیر محیط اجتماعی نامساعد و ظهور گرایش های مادی گرایانه
علت دیگر گرایشهای مادی این است که جو روحی و اخلاقی انسان با اندیشه خداشناسی و خداپرستی نامساعد باشد. خداشناسی و خداپرستی طبعا مستلزم یک نوع تعالی روحی خاصی است، بذری است که در زمینهای پاک رشد می کند. زمینهای فاسد و شوره زار، این بذر را فاسد می کند و از میان می برد. اگر انسان در عمل، شهوتران و ماده پرست و اسیر شهوات گردد، تدریجا افکار و اندیشه هایش هم به حکم اصل انطباق با محیط، خود را با محیط روحی و اخلاقی او سازگار می کنند، یعنی اندیشه های متعالی خداشناسی و خداپرستی و خدادوستی جای خود را به افکار پست مادیگری و اینکه هستی لغو و بیهوده است، حساب و کتابی در کار عالم نیست، دم غنیمت است و امثال اینها می دهد.
هر فکر و اندیشه ای برای اینکه رشد کند و باقی بماند، زمینه روحی مساعدی می خواهد. چقدر زیبا و عالی در آثار دینی گفته شده است که: «لایدخل الملائکة بیتا فیه کلب أو صوره کلب»؛ فرشتگان به خانه ای که در آن خانه، سگ یا تصویر سگ وجود داشته باشد وارد نمی گردند. (سفینة البحار، ج/ 2 ص 486).
گفتیم جو روحی نامساعد. ممکن است پرسش شود که جو اجتماعی چطور؟ جواب این است که ما علت نزدیک و مباشر را گفتیم. شک نیست که جو اجتماعی نیز باید مساعد باشد. ولی تأثیر جو اجتماعی بر روی عقاید، تأثیر مستقیم نیست، تأثیر غیر مستقیم است. جو فاسد اجتماعی جو روحی را فاسد می کند و جو فاسد روحی زمینه رشد اندیشه های متعالی را ضعیف و زمینه رشد اندیشه های پست را تقویت می کند. به همین جهت است که در اسلام به اصلاح محیط اجتماعی اهتمام زیاد شده است و باز به همین جهت است که سیاستهایی که می خواهند اندیشه های متعالی را در مردمی بکشند، زمینه فساد اخلاقی و عملی آنها را فراهم می کنند و برای فراهم کردن این زمینه، محیط اجتماعی را با وسایلی که در اختیار دارند فاسد می نمایند.
ما برای اینکه تأثیر جو نامساعد روحی را در گرایشهای مادی روشن سازیم، ناچاریم مطلبی را توضیح دهیم.
رابطه اعتقاد و اخلاق
مادیگری گاهی اعتقادی است و گاهی اخلاقی. مادیت اخلاقی یعنی اینکه شخص هر چند از نظر اعتقاد معتقد به ماورای طبیعت است ولیکن از نظر اخلاق و عمل، مادی است. مادیت اخلاقی - همچنانکه گفته شد - یکی از علل و موجبات مادیت اعتقادی است. به عبارت دیگر، شهوترانیها و افسارگسیختگیها و غرق شدن در منجلاب شهوت پرستی یکی از موجبات گرایشهای فکری مادی است.
مادیت اخلاقی یعنی اینکه انسان از حیات و زندگی هیچ گونه ایده اخلاقی و معنوی نداشته باشد.
آیا ممکن است کسی اعتقادا الهی باشد ولی عملش جلوه گاه اعتقادش نباشد و از نظر عمل، مادی باشد؟ و آیا ممکن است کسی از نظر اعتقاد، مادی باشد ولی از نظر عمل، مادی نباشد و زندگی اش زندگی منزه و بی آلایش از تندروی و تجاوز و ستم باشد؟ بالاخره آیا انفکاک مادیت اخلاقی از مادیت اعتقادی امکان پذیر است؟ پاسخ این است که آری امکان پذیر است و زیاد واقع می شود، اما چیزی نیست که دوام یابد و روی آن بتوان حساب کرد، زیرا یک حالت غیر طبیعی است و آنچه بر خلاف طبیعت و روش طبیعی نظام اسباب و مسببات است دوام نخواهد یافت. و بالاخره آنجا که انفکاک است، یا روش و عمل در اعتقاد مؤثر می افتد و آن را منقلب می کند و یا اعتقاد و ایده تأثیر می کند و طرز عمل را منقلب می سازد. و بالاخره یا اعتقاد فدای عمل می شود و یا عمل فدای اعتقاد.
این را نمی توان باور کرد که کسی بتواند یک عمر زندگی کند که فکرا و ایمانا الهی باشد ولی عملا مادی، عاقبت یکی از دو طرف غالب خواهد شد، یا به این سو و یا به آن سو خواهد رفت. کما اینکه آن کسی هم که از نظر فکر و ایمان مادی است، خواه ناخواه، دیر یا زود یا بر می گردد و الهی می شود و یا اینکه تنزه اخلاقی او تبدیل به مادیت اخلاقی می گردد. این دو نحو مادیت (مادیت اعتقادی و مادیت اخلاقی) علت و معلول یکدیگرند و از نوع علت و معلولهای متقابل هستند، یعنی هر کدام، هم علت دیگری واقع می شوند و هم معلول آن.
وقتی انسان فکرش به اینجا منتهی گشت که جهان بدون هدف است و هوش و عقل و ادراک در آن وجود ندارد و خلقت افراد انسانی هم تصادفی است و خلقتی است بر اساس عبث و پرونده انسانها نیز پس از مرگ بکلی بسته می شود، طبعا به فکر می افتد "پس دم را باید غنیمت شمرد، تا کی در فکر خوب و بد بودن و عمر را بیهوده تلف کردن؟". طرز تفکر بیهوده شماری هستی و حیات و آفرینش طبعا به مادیت اخلاقی منتهی می گردد، مخصوصا که این طرز تفکر فوق العاده رنج آور و طاقت فرساست.
غالبا صاحبان این اندیشه ها از خود، یعنی از اندیشه های خود که مانند مار و عقرب آنها را می گزد، فرار می کنند و به دنبال وسیله ای هستند که آن اندیشه های گزنده و خرد کننده را از آنها دور سازد. در پی امور فراموشی آور می روند، به مخدرات و مسکرات پناه می برند، حداقل این است که به مجالس و محافل عیش و عشرت برای فراموشی کردن خود و اندیشه های خود رو می آورند و تدریجا غرق در مادیت اخلاقی می گردند.
پس علت اینکه مادیت اعتقادی منجر به مادیت اخلاقی می گردد تنها این نیست که منطقا اساس اخلاق مبتنی بر عفاف و تقوا متزلزل می گردد و دلیلی برای چشم پوشی از لذتهای مادی باقی نمی ماند، تنها این نیست که با از میان رفتن سد معنوی افکار الهی، جاذبه شهوات کار خود را می کند، بلکه علت دیگری هم در کار است و آن اینکه اندیشه های ماتریالیستی درباره جهان و حیات و خلقت، آدمی را سخت در رنج و فشار می گذارد و در آدمی حالت میل به فرار از این اندیشه ها و پناه بردن به امور فراموشی آور، اعم از عیش و عشرتها و یا مخدرات و مسکرات، به وجود می آورد. تأثیر دافعه این اندیشه های سهمناک کمتر از تأثیر جاذبه لذت مادیات نیست.
عکس این حالت نیز ممکن است. یعنی همانطور که مادیت اعتقادی منجر به مادیت اخلاقی می شود، مادیت عملی و اخلاقی نیز در نهایت امر منجر به مادیت اعتقادی می شود، یعنی همان طور که فکر و اندیشه بر روی اخلاق و عمل اثر می گذارد، اخلاق و عمل نیز روی فکر و اعتقاد و اندیشه اثر می گذارد. مقصود اصلی در این بحث که از علل گرایشهای مادی بحث می کنیم و سخنمان به مسأله جو نامساعد روحی و اخلاقی رسیده است همین قسمت است.
نقش کلیسا در ظهور گرایش های ماتریالیستی
کلیسا چه از نظر مفاهیم نارسایی که در الهیات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غیر انسانی اش با توده مردم، خصوصا طبقه دانشمندان و آزادفکران، از علل عمده گرایش جهان مسیحی و به طور غیر مستقیم جهان غیر مسیحی به مادیگری است.
می توان این عامل را در دو بخش صوتبندی کرد:
1- نارسایی مفاهیم کلیسایی در مورد خدا و ماوراء الطبیعه.
2- خشونتهای کلیسا.
در قرون وسطی که مسأله خدا به دست کشیشها افتاد، یک سلسله مفاهیم کودکانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد که به هیچ وجه با حقیقت وفق نمی داد و طبعا افراد باهوش و روشنفکر را نه تنها قانع نمی کرد، بلکه متنفر می ساخت و بر ضد مکتب الهی بر می انگیخت، کلیسا نقش مهمی در سوق دادن مردم به ضد خدایی دارد که از نارسایی مفاهیم الهی کلیسایی بسی مؤثرتر بوده است و آن تحمیل عقاید و نظریات خاص مذهبی و علمی کلیسا به صورت اجبار و سلب هرگونه آزادی عقیده در این دو قسمت است.
کلیسا علاوه بر عقاید خاص مذهبی، یک سلسله اصول علمی مربوط به جهان و انسان را که غالبا ریشه های فلسفی یونانی و غیر یونانی داشت و تدریجا مورد قبول علمای بزرگ مذهب مسیح قرار گرفته بود، در ردیف اصول عقاید مذهبی قرار داد و مخالفت با آن "علوم رسمی" را جایز نمی شمرد، بلکه به شدت با مخالفان آن عقاید مبارزه می کرد.
ما فعلا به مسأله آزادی مذهب و عقاید مذهبی و اینکه اصول عقاید مذهبی اجبارا باید آزادانه مورد تحقیق واقع شود و گرنه با روح مذهب که هدایت و راهنمایی است منافی است، کاری نداریم. اینکه اصول دین باید تحقیقی باشد نه تقلیدی و یا تحمیلی، تزی است که اسلام طرفدار آن است، برخلاف مسیحیت که اصول دین را برای عقل، "منطقه ممنوعه" اعلام کرده است.
خطای عمده کلیسا در دو جهت دیگر بود: یکی اینکه کلیسا پاره ای معتقدات علمی بشری موروث از فلاسفه پیشین و علمای کلام مسیحی را در ردیف اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست، دیگر اینکه حاضر نبود صرفا به ظهور ارتداد اکتفا کند و هر کس که ثابت و محقق شد مرتد است، او را از جامعه مسیحیت طرد کند، بلکه با نوعی رژیم پلیسی خشن در جستجوی عقاید و مافی الضمیر افراد بود و با لطائف الحیل کوشش می کرد کوچکترین نشانه ای از مخالفت با عقاید مذهبی در فردی یا جمعی پیدا کند و با خشونتی وصف ناشدنی آن فرد یا جمع را مورد آزار قرار دهد. این بود که دانشمندان و محققان جرأت نداشتند برخلاف آنچه کلیسا آن را علم می داند بیندیشند، یعنی مجبور بودند آنچنان بیندیشند که کلیسا می اندیشد. این فشار شدید بر اندیشه ها که از قرن 12 تا 19 در کشورهای فرانسه، انگلستان، آلمان، هلند، پرتغال، لهستان و اسپانیا معمول بود، بالطبع عکس العمل بسیار بدی نسبت به دین و مذهب به طور کلی ایجاد کرد.
تبلیغ ماتریالیسم زیر پوشش قرآن
خطر نفاق همیشه اسلام را تهدید می کرده است؛ ولی همیشه به یک شکل نبوده بلکه در هر دوره ای و هر عصری به شکل تازه ای ظاهر گشته است. مثلا عده ای دانسته و ندانسته ماتریالیسم و مادیگی را در زیر پوشش قرآن تبلیغ می کنند. اولش با جمله بسم الله الرحمن الرحیم و نام خدا آغاز می گردد و همه اش خدا و پیامبر و قرآن است ولی وقتی به محتویات آن می رسیم می بینیم مادیگری خودش را در زیر چهره قرآن مخفی کرده است.
یعنی همان مادیگری که خیال می کند می تواند در ایران با مذهب مبارزه کند و با شدت مبارزه خود را آغاز کرد و گفت خدا دروغ است، پیغمبر دروغ است، وحی دروغ است، ولی سخت در مقابل نیروی قوی مذهب شکست خورد؛ اینک که از آن روش مأیوس گشته، همان حرفها را با آب و رنگ اسلامی تحویل می دهد.
یعنی خدا را به شکل دیگری انکار می کند و قیامت را به شکل دیگر. مثلا هرجا صحبت از قیامت و آخرت می شود تعبیر به نظام برتر می کند در مقابل دنیا را به معنای نظام پست تر زندگی!
یعنی دنیا و آخرت در لسان قرآن، دنیا؛ نظام ظالمانه طاغوتی است و هنگامیکه نظام تغییرکرد می شود آخرت! و البته کلمه حق ''یراد بها الباطل''؛ حرف حقی است که از آن باطل قصد شده.
شکی نیست که در دنیا نظام پست وجود دارد و باید با نظام پست تر جنگید و نظام برتر را بجای آن نشاند و در تعبیرات قرآن هم آمده است، اما هیچ وقت مراد قرآن از دنیا و آخرت نظام برتر و پست تر نیست. بلکه دنیا و آخرت برای خودش مطلبی است و نظام پست تر و بدتر مطلب دیگر.
ملاحظه می کنید که نمی گویند آخرت دروغ است؛ جاودانگی انسان در عالم آخرت را تکذیب نمی کنند، بلکه جاودانگی را اینچنین توجیه می کنند؛ و این همان حرف معروف مادیین است که تکامل را توجیه می کنند و می گویند فردی می میرد و فرد دیگری بجای او می آید و او می رود و فرد سومی و همینطور؛ نوع باقیست و جاودانگی همین است!
این همان قرآن سر نیزه کردن معاویه است که چهره خود را عوض کرده است و این نفاق است که در هر دوره ای به شکلی خودنمایی می کند و مسلمانان ناآگاهند که 1400 سال است گول قرآن سر نیزه کردن را می خورند و هر وقت گروه ضد مذهبی پیدا شدند نقش ضدیت خود را در لباس مذهب توانسته اند پیاده کنند و اگر مسلمین بیدار و آگاه باشند نقشه های شوم آنان نقش بر آب می گردد.
دین و خدا در اندیشه ماتریالیستی[4]
واژه ماتریالیسم استعمالات مختلفی دارد مثلا گاهی ماتریالیسم می گویند و مراد مکتب اصالت ماده است ، اما به این معنی که ماده یک امر اصیل و یک امر واقعی در جهان هستی است ، نه یک امر فرضی و ذهنی و نمایشی و ساخته ذهن ، در مقابل ایده آلیسم که منکر واقعیت ماده است و آن را مخلوق ذهن بشر می داند . اگر ماتریالیسم را به این معنی بگیریم باید همه الهیون را - چه مسلمان و چه غیر مسلمان - ماتریالیست بخوانیم ، زیرا اینها همه ماده را که واقعیتی است در بستر زمان و مکان ، و حقیقتی است متغیر و متحول و متکامل و محسوس و ملموس ، امری عینی و ماورای ذهنی و ذی اثر می دانند . مادی بودن و ماتریالیست بودن به این معنی با مسأله خدا و توحید منافاتی ندارد ، بلکه عالم ماده و طبیعت به عنوان یک واحد " کار " و یک واحد " مصنوع " ، بهترین وسیله برای شناسایی خداوند است . اراده حکیمانه خداوند در جریان همین تحولات مادی کشف می شود . قرآن کریم پدیده های مادی را به عنوان آیات الهی یاد می کند.
و گاهی این کلمه استعمال می شود و مراد از آن انکار موجود ماورای ماده است ، یعنی مکتب انحصار ، مکتبی که هستی و نظام وجود را در انحصار ماده می داند و هستی را در چهارچوب آنچه در تغیر و تبدل است و در بستر زمان و مکان واقع است محدود و محصور می کند و آنچه را که از چهار دیواری تغیر و تبدل و احساس و لمس بشر بیرون است ، منکر است و معدوم و نیست می پندارد . ولی چطور شد گروهی از بشر طرفدار انحصار گشتند و به مکتب نفی گراییدند و در صدد انکار خدا برآمده ، بیرون از جهان ماده را نیست پنداشتند . مادیگری یک جریان مخالف طبیعت و فطرت انسان است و چون برخلاف اصل است ، باید به جستجوی علت آن پرداخت و از سببی که آن را برخلاف اصل و قاعده به وجود آورده کاوش نمود به عبارت ساده تر ، اعتقاد به خدا حکم سلامت را دارد و گرایش مادی حکم بیماری را . هیچ گاه از سر سلامت نباید پرسید ، زیرا سلامت بر طبق مسیر و جریان طبیعی نظام خلقت است ، اما اگر دیدیم فردی یا جمعیتی بیمارند ، آنجا باید پرسید : چرا این افراد بیمار شدند ؟ چه موجباتی سبب بیماری آنها شده است ؟
این نظر درست بر خلاف آن است که در کتب " تاریخ ادیان " معمولا اظهار نظر می کنند . نویسندگان آن کتب غالبا به دنبال این می گردند که چرا بشر گرایش دینی پیدا کرد ؟ از نظر ما گرایش دینی نیازی به پرسش ندارد . گرایش دینی ، کشش فطرت است ، بلکه باید کاوش کرد که چرا بشر گرایش به بی دینی پیدا کرد ؟ البته این مطلب را باید توجه داشت که مقصود این نیست که چون گرایش توحیدی یک گرایش فطری و طبیعی است ، آنگاه که در سطح تعقلات علمی و فلسفی طرح می شود هیچ گونه سؤالی به وجود نمی آورد . خیر ، مقصود این نیست . این مسأله مانند هر مسأله دیگر هر چند مورد تأیید یک غریزه فطری باشد ، آنگاه که در سطح تعقل طرح می شود ، طبعا سؤالات و اشکالات و شکوک و شبهاتی برای مبتدی به وجود می آورد و راه حلهای لذت بخشی هم در همان سطح دارد . پیدایش شکوک و شبهات در این زمینه آنگاه که بشر می خواهد همه مسائل مربوط به این موضوع را حل کند ، یک امر طبیعی و عادی است و همین شکوک است که محرک بشر به سوی تحقیق بیشتر است .
بنابراین این نوع شکوک را که منجر به تحقیق بیشتر می شود ، مقدس میباشد، زیرا مقدمه وصول به یقین و ایمان و اطمینان است . شک آنگاه بد است که به صورت وسواس درآید و آدمی را به خود سرگرم کند ، آنچنانکه می بینیم بعضی افراد از اینکه می توانند در مسائل تردید کنند لذت می برند و آخرین منزل سیر فکری خود را تردید و دو دلی می دانند . این حالت ، حالت بسیار خطرناکی است ، برخلاف حالت اول که مقدمه کمال است . باید توجه داشت که شک ، گذرگاه خوب و لازمی است اما توقفگاه و سر منزل بدی . ماتریالیسم هر چند خود را یک مکتب جزمی معرفی می کند ، ولی جزء مکاتب شک است . منطق قرآن نیز درباره اینها همین است . قرآن می گوید : حداکثر این است که دچار برخی شکوک و ظنون هستند ، ولی در عمل ، آن را به صورت جزم و علم و یقین در می آورند .فلسفه مادی واقعا فلسفه نیست و هر فردی که عمیقا فلسفه الهی را درک کند و بفهمد ، تمام تفکرات و اندیشه های مادی را نقش بر آب می بیند . فلسفه مادی فلسفه کسی است که فلسفه نمی داند .
نقطه اصلی اختلاف نظر فلسفه مادی و فلسفه الهی ، دایره " وجود " و " واقعیت " است : مادی ، واقعیت و وجود را در انحصار آنچه مادی است یعنی در انحصار آنچه جسم و جسمانی است ، آنچه به نحوی دارای ابعاد مکانی و زمانی است ، آنچه دستخوش تغییر و تحول است ، آنچه قابل اشاره حسیه است ، آنچه محدود و نسبی است می داند و به واقعیتی ورای این واقعیتها قائل نیست . الهی ، واقعیت و وجود را در انحصار این امور نمی داند ، این امور را بخشی از واقعیت می شمارد نه تمام واقعیت . الهی بر خلاف مادی به واقعیات غیر مادی و نامحسوس و مجرد از زمان و مکان و حرکت ، به واقعیت ثابت و جاودانه ، ایمان دارد . پس مکتب مادی مکتب انحصار است و مکتب الهی مکتب ضد انحصار.
ولی وقتی که به کتب مادیین مراجعه می کنیم می بینیم مطلب به شکل دیگر طرح می شود . مثلا به این شکل طرح می شود که مسأله اساسی فلسفه - که فلاسفه را به دو اردوی کاملا مختلف تقسیم می کند - این است که آیا ماده مقدم است یا شعور ؟ آیاعین مقدم است یا ذهن ؟ آنان که ماده را مقدم بر شعور و عین را مقدم بر ذهن می دانند ، یعنی ماده را خالق شعور و عینیت را منشأ ذهنیت می شمارند ، گروه ماتریالیستها هستند و آنان که شعور را خالق ماده و ذهن را آفریننده عین می دانند ، گروه ایده آلیستها و متافیزیسینها و مذهبیها هستند . و یا آنجا که منطق دیالکتیک را شرح می دهند می گویند : دیالکتیک برخلاف متافیزیک ، طبیعت را مجموعه تصادفات اشیاء و پدیده هایی که از یکدیگر مجزا و منفرد بوده و به یکدیگر وابستگی ندارند ، نمی داند ، دیالکتیک برخلاف متافیزیک که برای طبیعت یک حالت آرامش و رکود و سکون تغییر ناپذیر قائل است ، آن را متحرک و در حال تحولات پی در پی می داند ، دیالکتیک برخلاف متافیزیک . . .
وقتی که طرح این مسائل را در کتب مادیین به این شکل و به این صورت می بینیم ، در اندیشه فرو می رویم که چرا مسائل به این صورت طرح می شود ؟ با بررسی کتب و اندیشه های الهیون می بینیم چنین مسائلی برای الهیون مطرح نیست و نمی تواند مطرح باشد . ذهن مقدم بر عین و خالق عین است یعنی چه ؟ کجا گفته اند جهان یک سلسله اجزای منفرد و بی رابطه با یکدیگر است ؟ کدام فلسفه الهی می گوید جهان ثابت و راکد است ؟ عمیق ترین نظریه ها درباره اینکه جهان یک " واحد حرکت " است ، از طرف الهیون عنوان و اثبات شده است .
نتيجه گيري
راز و رمز این گونه طرح کردنها از طرف مادیین یک چیز است، یک چیز بسیار ساده : ضعف منطق مادیین و ترس آنها از مواجهه با مسائل در چهره اصلی . مادیین کاملا احساس کرده اند که اگر مسائل را به صورت اصلی و صحیح مطرح کنند ، کلاهشان سخت پس معرکه است ، ناچار کانالهای انحرافی ایجاد می کنند و مغلطه به کار می برند . اندیشه های مادی در جهان اسلام و در فرهنگ و تمدن اسلامی سابقه طولانی دارد . از آیات قرآن بر می آید که اندیشه انکار خدا و معاد در عصر جاهلیت در میان مردم جزیره العرب وجود داشته است . از قرن دوم هجری که اختلاط ملل مختلف آغاز شد و برخورد عقاید و آراء سخت اوج گرفت ، مادیین در کمال آزادی عقاید و اندیشه های خویش را در محافل علمی و در مجالس علنی ابراز می داشتند و دیگران را به پیروی از مکتب خویش دعوت می کردند . احیانا در مسجد الحرام و یا مسجد النبی حلقه تشکیل می دادند و به گفتگو درباره عقاید خویش می پرداختند . این چنین آزادی برای مادیین در هیچ محیط مذهبی در جهان سابقه ندارد . با همه اینها ، با آنکه اندیشه ها ی مادی همواره در محافل علمی و غیر علمی مطرح بود ، این اندیشه ها طرفدارانی از اندیشمندان واقعی به دست نیاورد .
افرادی بوده اند که مادی فکر می کرده اند ، ولی هیچ گاه شخصیت برجسته صاحبنظر علمی را نمی یابیم که واقعا پیرو مکتب مادی باشد . آنچه احیانا به ابن مقفع و محمد بن زکریای رازی و یا خیام نسبت داده می شود ، اساس درستی ندارد و غالبا دشمنان اینها روی اغراض شخصی این نسبتها را داده اند .با اینکه در همه دوره ها زنادقه و دهریینی بوده اند که با شعر و نثر و خطابه عقاید خویش را تبلیغ می کرده اند ، ما از نظر تاریخ اندیشه به اندیشه ای قابل طرح از مادیین بر نمی خوریم . اندیشه هایی که به سود فلسفه مادی و به عنوان اشکال و ایرادی بر فلسفه الهی طرح شده از طرف خود الهیون طرح شده است . از این رو مادیین در جهان اسلام " تاریخ " و سرگذشت دارند ، اما اندیشه های مادی " تاریخ " و سرگذشتی ندارد . این طرز تفکر چیز تازه و جدیدی نیست . نباید پنداشت که پیدایش این طرز تفکر از نتایج تحولات علمی و صنعتی جدید است و در یکی دو قرن اخیر برای اولین بار به وجود آمده است ، مانند بسیاری از نظریات علمی که در دورانهای قبل نبود و سپس بشر بر آنها دست یافت . نه ، مسلما گرایش مادی بشر پدیده مخصوص قرنهای اخیر نیست ، بلکه از جمله افکار بسیار قدیمی است.
در تاریخ فلسفه می خوانیم که بسیاری از فلاسفه یونان باستان ، قبل از دوران سقراط و نهضت فلسفی او ، مادی بوده و ماورای ماده را انکار می کردند . در میان مردم جاهلیت مقارن زمان بعثت نیز گروهی چنین فکری داشتند و قرآن در مقام مبارزه با آنها برآمده ، سخنشان را نقل و انتقاد می کند : « و قالوا ما هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر(جاثیه / . 24)و گفتند : زندگی نیست جز همین زندگی دنیای ما . می میریم و زنده می شویم و نمی میراند ما را جز دست روزگار . این جمله که قرآن از مردمی نقل می کند ، هم انکار خدا را در بر دارد و هم انکار معاد را . کلمه " دهر " یعنی روزگار . به مناسبت همین آیه و همین کلمه که در این آیه آمده است ، در دوره اسلامی افرادی را که منکر خدا بودند ، " دهری " می گفتند.
در دوره اسلامی به افرادی برخورد می کنیم که دهری و مادی بوده اند، خصوصا در دوران عباسیان که فرهنگها و روشهای مختلف فلسفی وارد جهان اسلام شد. به واسطه آزادی فکری که در آن دوره برای افکار علمی و فلسفی و دینی ( البته تا حدودی که با سیاست عباسیان تضاد نداشت ) وجود داشت، رسما عده ای به عنوان مادی مسلک و منکر خدا شناخته می شدند . این عده با مسلمانان و سایر پیروان ادیان و معتقدین به خدا مباحثه و مجادله می کردند و دلایل خود را بازگو می نمودند و به دلایل اهل توحید ایراد می گرفتند و بالاخره می گفتند و می شنیدند و آزادانه عقاید خود را ابراز می داشتند . تاریخچه اینها در متن کتب اسلامی ثبت شده است .
افرادی در زمان امام صادق علیه السلام در مسجد پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم جلسه می کردند و از این نوع سخنان می گفتند . کتاب توحید مفضل زاییده یکی از این جریانهاست . یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام به نام مفضل بن عمر می گوید : در مسجد پیغمبر نماز خواندم و سپس در اندیشه فرو رفتم و درباره پیغمبر ( صلی الله علیه و آله) و عظمت آن حضرت فکر می کردم.
در همان حال عبدالکریم بن ابی العوجاء که به اصطلاح آن وقت زندیق بوده است آمد و به فاصله دورتری نشست . سپس یکی دیگر از هم مسلکان وی آمد . دو نفری شروع کردند به کفر گفتن ، یعنی خدا را انکار کردند و پیغمبر را فقط به عنوان یک مفکر و نابغه بزرگ نه به عنوان فرستاده خدا و مبعوث از جانب او و به عنوان کسی که از مبدئی غیبی وحی تلقی می کرده است یاد کردند . می گفتند او نابغه ای بود که افکارش را به صورت وحی عرضه داشت تا بتواند در مردم نفوذ کند ، و الا نه خدایی هست و نه وحیی و نه قیامتی . مفضل از شنیدن سخنان آنها سخت ناراحت شد و به آنها ناسزا گفت . سپس به محضر امام صادق ( علیه السلام ) آمد و جریان را به عرض رسانید . حضرت او را دلداری داد و فرمود من تو را مجهز می کنم به سخنانی که بتوانی با آنان مواجه شوی و سخنانشان را جواب گویی . سپس امام صادق ( علیه السلام ) در چند جلسه طولانی تعلیماتی به مفضل داد ، مفضل نوشت و به این ترتیب کتاب توحید مفضل به وجود آمد.
ماتریالیسم در قرون جدید؟
چنانکه می دانیم در قرنهای هجدهم و نوزدهم ، ماتریالیسم به صورت یک مکتب درآمد ، و حال آنکه در گذشته اینچنین نبوده است و آنچه به بعضی مکاتب یونان قدیم نسبت می دهند ، اساس درستی ندارد . معمولا تاریخ فلسفه نویسها خودشان فلسفه نمی دانند و چون بعضی کلمات از برخی فلاسفه در مورد قدم زمانی ماده و یا چیزی از این قبیل می بینند ، خیال می کنند لازمه این فکر ، انکار خدا و ماورای طبیعت است . البته ثابت نیست که قبل از قرون جدید مکتبی مادی وجود داشته است ، بلکه قبلا فقط گرایشهای فردی به سوی مادیگری در یونان و غیر یونان وجود داشته است و همین است که برای بسیاری این احتمال را به وجود آورده است که شاید پیدایش ماتریالیسم به صورت یک مکتب ، رابطه مستقیم با علم و پیشرفتهای علمی دارد . خود ماتریالیستها البته بسیار می کوشند که مطلب را به همین صورت جلوه دهند و دیگران را به این مطلب مذعن نمایند که علت نضج و رواج ماتریالیسم در قرون هیجده و نوزده ،طلوع نظریات علمی بوده و توسعه علم ، بشر را به این سو کشانده است . این مطلب به شوخی نزدیکتر است تا به یک حقیقت جدی . گرایش مادی از دورانهای باستان ، هم در طبقات دانشمند بوده و هم در طبقات جاهل . در دوره جدید نیز همین طور ، در تمام طبقات افرادی مادی پیدا می شوند ، همچنانکه در تمام طبقات و قشرها خصوصا در طبقه دانشمند گرایشهای الهی و معنوی و ماوراء الطبیعی وجود دارد .
اگر مطلب به این منوال بود که ماتریالیستها می گویند ، باید به همان نسبت که علم پیشروی کرده است و دانشمندان بزرگ در جهان پیدا شده اند ، گرایشهای مادی در تیپ دانشمند بیشتر باشد و افراد هرچه دانشمندتر باشند مادی تر باشند ، و حال اینکه واقعیت خلاف آن را نشان می دهد . امروز ما از یک طرف افرادی معروف و مشهور را می بینیم مانند راسل که تا حدود زیادی خود را ماتریالیست نشان می دهند . وی می گوید : بشر مولود عواملی است که در ایجاد او تدبیری به کار نرفته و غایتی در نظر گرفته نشده است . اصل بشر ، نمو و حتی عواطف او چون آرزو ، ترس ، عشق و عقیده چیزی جز مظهر تلفیق تصادفی اتمهای مختلف نیست( کتاب اثبات وجود خدا ، چاپ سوم ، ص 99) راسل به این ترتیب وجود نیروی شاعر و مدبر حاکم بر جهان را انکار می کند ، هرچند گاهی در بعضی گفته های خود ، خود را شکاک و " لا ادری " قلمداد می کند (عرفان و منطق) از طرف دیگر ، اینشتاین نابغه علمی قرن بیستم را می بینیم که درست در جهت خلاف نظر راسل ، نظر می دهد و می گوید : در عالم مجهول ، نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان گواه وجود اوست (همان کتابص 76)
آیا می توان گفت راسل با مفاهیم علمی امروز آشناست ، اما اینشتاین آشنا نیست ؟ ! یا فلان فیلسوف قرن هیجدهم یا نوزدهم با مفاهیم علمی زمان خویش آشنا بوده اما پاستور خداشناس ، آشنا نبوده و جاهل بوده است ؟ ! یا می توانیم بگوییم ویلیام جیمز ، مرد موحد بلکه عارف عصر خویش یا برگسون و الکسیس کارل و امثال اینها با مفاهیم علمی زمان خود آشنا نبوده اند و با مقیاس هزار سال قبل فکر می کرده اند ، اما فلان جوان ایرانی که یکدهم آنها معلومات ندارد و به خدا معتقد نیست ، با مفاهیم علمی زمان خود آشناست ؟ ! گاهی دیده می شود دو نفر ریاضی دان ، یکی معتقد به خدا و دین است و دیگری مادی است ، یا دو نفر فیزیک دان ، دو نفر زیست شناس ، دو نفر ستاره شناس ، یکی مادی فکر می کند و دیگری الهی . پس مسأله به این سادگی نیست که بگوییم علم آمده است و مسائل ماورای طبیعت را منسوخ کرده است . این یک سخن کودکانه است . بحثی که بیشتر باید روی آن تکیه کرد این است که چه چیز موجب گشت در اروپا ماتریالیسم به صورت یک مکتب ظهور کرد و گروندگان بسیاری پیدا کرد ، هرچند قرن بیستم برخلاف قرنهای هیجدهم و نوزدهم از پیشروی ماتریالیسم کاست ، بلکه در این قرن نوعی شکست نصیب ماتریالیسم شد . این گرایشهای دسته جمعی ، یک سلسله علل تاریخی و اجتماعی دارد که باید مورد بررسی قرار گیرد .
آیا مادی گرایان دلیلی دارند؟
معمولاًادعاهای بزرگ دو منشأ بیشتر ندارند. یا از علمی ژرف و عمیق برمی خیزند. و یا از جهالت و غفلتی بس حیرت انگیز ناشی می شوند . اثبات انحصار هستی در ماده ادعایی بس بزرگ است ،ادعایی به بزرگی و عظمت عالم کائنات ،و صحبت از ماوراء طبیعت و حقانیت ادیان الهی و ...... همه عین پندار است.
بزرگترین دلیل
بزرگترین دلیلی که مادیون بر این اصل زیر بنایی مکتب خود ارائه می نمایند این است که چون تاکنون غیر از ماده چیزی دیگر به حس و تجربه نیامده بنابراین غیر از ماده چیز دیگری وجود ندارد . بطلان این مطلب واضح تر از آن است که نیاز به برهان طولانی و مفصل داشته باشد چون پر واضح است که ندیدن، نشنیدن و احساس نکردن و به طور کلی نیافتن چیزی هرگز دلیل بر عدم وجود آن نیست . شاید هیچ کس حتی خود مادیون تردیدی نداشته باشند که اصل انحصار هستی در ماده هرگز از طریق تجربه (علوم تجربی) قابل اثبات نیست. بدین معنی که از راه حس هرگز نمی توان به این نتیجه رسید که در خارج از عالم حس چیزی وجود ندارد. و این نقض آشکار اصل اساسی مکتب ماتریالیسم است. نکته جالب توجه این که تمام مکاتب دیگر را پندارگرا(ایده آلیسم) معرفی می کنند و خود در اثبات جهان بینی مادی از ارائه یک دلیل عاجزند. بنابراین اصلی که هیچ دلیلی بر درستی آن نباشد در صورتی که هیچ دلیلی هم بر نادرستی آن نیز وجود نداشته باشد (که در مورد این اصل چنین نیست) چیزی جز یک پندار و حداکثر سلیقه شخصی نمی تواند باشد و لذا به نظر می رسد که فلسفه مادی خود مصداق حقیقی پندارگرایی باشد و عجب اینکه آنرا در عین حال فلسفه علمی می نامند.
منابع:
محمود رجبی، انسان شناسی، انتشارات مدرس، تهران، 1373
علل گرایش به مادیگری، استاد مرتضي مطهري، انتشارات تهران، چاپ1374
[1] - علل گرايش به ماديگري، استاد مطهري ص. 64 و 67
[2] - انسان شناسي، حسن نيك اصل، انتشارات مدرس، چاپ 1367
[3] - کتاب اثبات وجود خدا، چاپ سوم، ص 99 به نقل" ایروینگ ویلیام نبلوچ
[4] - علل گرايش به ماديگري، استاد مطهري، ص. 108 و 109