باران آفتاب

ادبی، علمی، فرهنگی

ولايت در زمان غيبت حضرت ولي عصر(ع)

 

برهان عقلی بر ضرورت ولایت فقیه در عصر غیبت نظیر برهان بر نبوت و امامت است. زیرا آنچه که اثبات کننده نبوت عامه است، یکی نیاز بشر به قوانین الهی است، و دیگر نیاز به وجود فردی است که به دلیل مسانخت و هم جنسی با انسانها، ضمن اسوه بودن، توان تدبیر و اجرای همه قوانین الهی را داشته باشد. وگرنه اگر جامعه بشری نیاز به قانون الهی نداشته باشد، و یا آن که قوانین الهی به تنهایی برای اداره زندگی اجتماعی، آنچنان که مقتضای حیات انسانی است، کفایت نمایند، ضرورتی برای نبوت اثبات نخواهد شد.

دلیل مطلب این است که در صورت بی‏نیازی نسبت به قوانین الهی، دلیل ارتباط انسان با خداوند منتفی می‏گردد، و در صورت کفایت قوانین الهی برای گذران حیات اجتماعی، راهی برای اثبات نبوت باقی نمی‏ماند. زیرا اگر قوانین به تنهایی برای رفع حاجت‏های زندگی انسانی کفایت کنند، فرشتگان نیز می‏توانند از راه الهام، عهده‏دار ابلاغ این قوانین گردند، به طوری که هر فرد صالحی به قانونی از قوانین الهی آشنا گردد. گرچه همین معنا به نوبه خود سهمی از نبوت محسوب می‏گردد.

بنابراین سر این مطلب که نبی حتما باید انسانی از جنس دیگران باشد، این است که فرشته نه اسوه آدمیان است، و نه مدیر و مدبر امور اجتماعی انسان.

اثبات امامت عامه نیز با همان دو اصل یعنی احتیاج انسان به قوانین الهی، و نیاز به رهبری اجتماعی است، زیرا هر چند که با رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله و سلم تشریع قوانین الهی به اتمام می‏رسد، لیکن بسیاری از عمومات و اطلاقات، تخصیص و یا تقیید یافته، و علم به آنها در نزد کسی است که به منزله جان نبی، در ارتباط باطنی با نبی اکرم صلی الله علیه و اله و سلم می‏باشد. از این رو بعد از رحلت پیامبر نیاز به شخصی است که هم آگاه به قوانین اسلامی باشد، و هم عهده دار ولایت و سرپرستی اجتماع باشد.

و اما در زمان غیبت بعد از آن که بیان مقیدات و خصوصيات شریعت نبوی به حد نصاب رسید، دیگر کمبودی در بخش قوانین احساس نمی‏شود. لیکن این مقدار، جوامع انسانی را از انسان قانون شناس و امینی که عهده دار سرپرستی و اجرای قوانین باشد، بی‏نیاز نمی‏کند. این نیاز همان امری است که ضرورت ولایت فقیه عادل مدیر و مدبر را در زمان غیبت امام زمان علیه السلام اثبات می‏نماید.

از مقایسه مقدمات براهینی که بر نبوت و امامت عامه اقامه می‏شود با آنچه که ضرورت ولایت فقیه را اثبات می‏نماید، تفاوتی که در نتایج این براهین وجود دارد دانسته می‏شود. زیرا در دو برهان اول یکی از دو اصلی که مثبت ضرورت نبوت و یا امامت است، احتیاج به اصل تشریع قوانین الهی و یا آگاهی و علم به خصوصیات این قوانین می‏باشد، لیکن در برهان اخیر، با پایان گرفتن تشریع در طول حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و با تبیین خصوصیات قوانین الهی توسط وارثان علوم نبوی، آنچه که این احتیاج را رفع می‏کند حاصل است، از این رو تنها امری که برای اثبات ولایت فقیه بدان تمسک می‏شود، همان اصل دوم، یعنی نیاز به ولایت و رهبری کسی است که ضامن اجرای قوانین باشد.

نتیجه متفرع بر این اصل این است که حوزه مسؤولیت ولایت فقیه همان گونه که در مباحث قبلی نیز بدان اشارت رفت، تنها در محدوده اجرای احکام است. در حالیکه نبی و امام علاوه بر اجرا، عهده‏دار ابلاغ شریعت و یا تبیین مقیدات و خصوصيات قوانین الهی نیز می‏باشند. بنابراین هرگز به وسیله ولی فقیه، در احکام الهی حکمی افزوده و یا کاسته نمی‏شود. و اگر در مواردی حکم ولی فقیه، مقدم بر حلیت‏یک حلال و یا حرمت‏یک حرام می‏باشد، این از باب تقیید یا تخصص حکم الهی نیست، بلکه از باب حکومت برخی از احکام الهی بر بعضی دیگر است.به عنوان مثال حکم مرحوم میرزای شیرازی به حرمت استعمال تنباکو به این بیان که: «الیوم استعمال تنباکو بای نحو کان در حکم محاربه با امام زمان - علیه السلام - است‏»، از باب تقیید و یا تخصیص قاعده حلیت نمی‏باشد، بلکه به مصداق آیه شریفه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم‏» از باب حکومت‏حکم خداوند مبتنی بر ضرورت اطاعت از اولی الامر، بر دیگر احکام الهی است.ولایت ولی فقیه نیز همانند آنچه که در مساله شروط و یا در محدوده احکام ثانویه است می‏باشد. فقیه جامع الشرائط هیچ گاه و در هیچ حالتی اذن دخالت در محدوده قانونگذاری را ندارد، بلکه آنچه که او انجام می‏دهد اجرای قوانین است. پس اگر قوانین در هنگام اجرا بدون تزاحم قابل عمل باشند، مطابق آن فرمان خواهد داد اما اگر اجرای قوانین به تزاحم منجر شد همان گونه که طبیب برای حفظ مصالح اشخاص، شرب داروی حرام را تجویز می‏نماید، ولی فقیه نیز برای حفظ نظام اسلامی، بر انجام آنچه که اهم است دستور می‏دهد، و در عین حال حکم هر واقعه برای غیر مورد تزاحم به 

همان حال اولی باقی، است، چنانکه حکم آن داروی حرام برای غیر مضطر، به حرمت اصلی خویش باقی است.

پس ضرورت ولایت فقیه به همان برهان که ضرورت نبوت و امامت عامه را اثبات می‏کند، ثابت می‏شود، با این تفاوت که آن برهان معروف، ضرورت نبوت و ولایت را از دو جهت، ولیکن ضرورت ولایت فقیه در عصر غیبت را از یک جهت اثبات می‏نماید.

و به دلیل همین امتیاز است که عمومات و اطلاقات کتاب و سنت، و هم چنین خصوصيات و مقیدات شریعت را از نبی اکرم صلی الله علیه و اله و سلم و اهل بیت عصمت و طهارت - علیه السلام - که وارثان علوم نبوی هستند اخذ می‏نماییم، و حال آن که از غیر آن بزرگواران جز انتظار عمل به مقتضای آنچه که از جانب آنان مقرر شده است، نداریم.

نکته‏ای که در پایان این برهان، تذکر آن لازم است این است که آنچه از شواهد نقلی ذکر شد، از جهت تقریب مطلب به ذهن است، والا برهان عقلی محض، در صورتی که آمادگی ذهنی برای دریافت آن وجود داشته باشد نیازی به شواهد نقلی ندارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 19:36  توسط نوروزکمایی  | 

آسیبهای فرهنگی ناشی از رقابت‌های سیاسی

 

  هشدار نخبگان همواره براین محور بوده که تمرکز بررقابتهای سیاسی می‌تواند سیاستمداران را از توجه به فرهنگ جامعه بازدارد و راه رابرای پیدایش شهروندانی که ازتعادل رفتاری خارج می‌شوند هموار کند که این نیز خود در آینده می‌تواند تهدیدی برای جامعه و نسل‌های آینده باشد.  دکتر ابوذر ابراهیمی ترکمان: احمدبن واضح یعقوبى، که جغرافی‌دان و کاتب است، کتابی دارد به نام “مشاکلة الناس لزمانهم و ما یغلب علیهم فى کل عصر”؛ “هم شکلى مردم با روزگار خود، و با آن چه در هر دوره‌اى بر ایشان چیره شود”

 در این کتاب تمام تلاش نویسنده بر این معطوف شده است که نظریه خود را مبنی بر اینکه »در هر دوره زمانى، مردم بر اساس آداب، رفتار و گفتار حاکمان، سلوک مى‌کنند و با آنان هم شکلى مى‌نمایند« را به اثبات برساند او در این کتاب نمونه‌های تاریخی فراوانی را برای اثبات مدعای خود ذکر می‌کند که مردم چگونه در زمان‌های مختلف تلاش می‌کرده‌اند تا در نحوه سلوک و زیست شباهت و هم‌شکلی به حاکمان پیدا کنند. البته از او که متعلق به قبل از قرن پنجم هجری است نباید انتظار داشت که نظریه‌اش با یافته‌های  

” تصور می‌شود یک نوع عدم تناسب و کاریکاتوریزه شدن بخش‌هایی از جامعه درحال شکل‌گیری است که به یقین اثرات آن در سالهای بعد نمایان خواهد شد.... “

جامعه‌شناسانه جدید انطباق کامل داشته باشد. مهم این است که ایشان کوشیده است تا با ذکر نمونه‌های مختلف تاثیر گذاری سیاسیون و حاکمان جامعه را بر فرهنگ و رفتار مردم جامعه به اثبات برساند.

 وادی سیاست اغلب وادی تامین منافع است و گاه برای دستیابی به منافع از خطوط ترسیم شده اخلاقی عبور می‌کند. وادی فرهنگ اما اخلاق محور است و اساساً عصاره اخلاق جامعه در فرهنگ تبلور می‌یابد. تبعیت فرهنگ از سیاست اگر چه درجهان و درسال های اخیر، همواره روبه فزونی نهاده است ولی هرگز با آن درمنفعت محوری رقابت نکرده است.

تاثیرات آموزه‌های فرهنگی، دیر نمایان می‌شوند اما ماندگارتر از آموزه‌های سیاسی هستند. دولت‌ها کوشیده‌اند حتی از فرهنگ برای تسهیل روابط سیاسی بهره جویند و مطالبات سیاسی دلخواه خود را از راه نفوذ فرهنگی بر جوامع دیگر به خواست ثابت مردم و باور عادی شده آنان تبدیل کنند و مسیری را در پیش گیرند که خواسته‌هایشان از زبان مردم آن جامعه بیان شود و به آرامی ازخودچهره‌ای محبوب برای مردمی که درآینده از میانشان سیاستمداران تاثیرگذار” تاثیرات آموزه‌های فرهنگی، دیرنمایان می‌شوند اما ماندگارتر از آموزه‌های سیاسی هستند.... “  برخواهند خواست ترسیم کنند.

 از همین رو هزینه‌های فراوان را برای این منظور هرگز به عنوان هزینه‌های فوت شده ارزیابی نمی‌کنند، بلکه آن را سرمایه قابل برگشتی تلقی می‌کنند که نسل‌های آینده می‌توانند بهره‌های آن را استحصال کنند. بهره‌ای که فرهنگ ازفنآوری‌های نوین برده است، این است که سرعت انتقال آموزه‌هایش را از سال به لحظه تبدیل کرده است. درسال‌های نه چندان دور گذشته برای آنکه ازشیوه زندگی، آموزش، آداب و رسوم و باورهای مردم سایر ملل آگاهی یابیم، نیازمند مراجعه به سفرنامه‌هایی بودیم که پدیدآورندگانش رنج سال‌ها سفر را تحمل کرده بودند تاگوشه‌ای از فرهنگ محصور دربرهه‌ای از زمان را برایمان ترسیم کنند ولی اکنون لحظه‌های تغییر باورهای فرهنگی جوامع را می‌توان رصد کرد و از سیر تدریجی تحولات فرهنگی آگاه شد.

درسال‌های اخیر، دولتها همواره مغلوب مطالبات شهروندان برای ایجاد ارتباط با جهان بوده‌اند و برای  

 ” دولت‌ها کوشیده‌اند حتی از فرهنگ برای تسهیل روابط سیاسی بهره جویند و مطالبات سیاسی دلخواه خود را از راه نفوذ فرهنگی بر جوامع دیگر به خواست ثابت مردم و باور عادی شده آنان تبدیل کنند.... “

 این منظور طرح‌های کوتاه و بلندمدتی را با بهره‌گیری از آراء نخبگان به کاربسته‌اند تا در تعامل با فرهنگ جهانی به یکباره مغلوب باورهای وارداتی نشوند که مجبور شوند سیاستهای خود را براساس آن باورها تغییر داده ونظام پیوسته جامعه را به لجام گسیختگی وارداتی پیوند دهند.

هشدار نخبگان همواره براین محور بوده که تمرکز بررقابتهای سیاسی می‌تواند سیاستمداران را از توجه به فرهنگ جامعه بازدارد و راه رابرای پیدایش شهروندانی که ازتعادل رفتاری خارج می‌شوند هموار کند که این نیز خود در آینده می‌تواند تهدیدی برای جامعه و نسل‌های آینده باشد.

برخی از کشورهای فروپاشیده شده شوروی نمونه گویای از این دست هستند که تنها دربرهه کوتاهی پس از فروپاشی اتحادجماهیرشوروی که هنوز نظام‌های مقتدر تسلط خود را برجامعه تثبیت نکرده بودند، شاهد خروج شهروندان ازتعادل‌های رفتاری بودند و هنوز از یاد نرفته است که در سال 1991 در روسیه و کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق جنایت‌ها به یکباره روبه فزونی نهاد و تا زمانی که دولت‌ها نتوانستند تسلط و اقتدار خود را بر کشورهایشان تثبیت کنند این شیوه ادمه داشت. توجه به فرهنگ عمومی و ایجاد اعتماد  

 ” وادی سیاست اغلب وادی تامین منافع است و گاه برای دستیابی به منافع از خطوط ترسیم شده اخلاقی عبور می‌کند.... “ در مردم نه تنها یک ضرورت که یک نیاز است ونمی‌توان بی‌آنکه فرهنگ جامعه را به استانداردهای مورد قبول ارتقاء داد، انتظار تعادل رفتاری درمیان مردم را داشت. متاسفانه در کشمکش‌های سیاسی زودگذر مقوله فرهنگ از آنجا که درمقایسه با برون دادهای اقتصادی از خاصیت دیده شدن کمتری برخوردار است مورد غفلت قرار گرفته است و از آنجا که شاخصهای تعیین میزان اعتماد، میزان خودباوری، میزان پایبندی به مقررات، میزان راستگویی، میزان حفظ شئونات و... شاخص‌های ساده‌ای نیستند نمی‌توان نظر قطعی در افت و خیزش این شاخص‌ها درجامعه داد.

تصور می‌شود یک نوع عدم تناسب و کاریکاتوریزه شدن بخش‌هایی از جامعه درحال شکل‌گیری است که به یقین اثرات آن در سالهای بعد نمایان خواهد شد. بنابر این دستگاههای متصدی بررسی میزان تعیین شاخصهای مذکور – اگر وجود داشته باشند- باید به فکر حفظ وارتقاء آموزه‌های فرهنگی در جامعه باشند و از رهگذر اتخاذ راهکارهای متعادل‌سازی جامعه و ارتقاء سلامت فرهنگی جامعه از گسترش رفتارهای نامتعادل جلوگیری کنند.

 رقابت‌های سیاسی در هر جامعه‌ای ناخواسته مستعد ایجاد غفلت از فرهنگ است و اگر راهکارهای جلوگیری از سایه پراکنی رقابت‌های سیاسی بر فرهنگ جامعه زودتر اتخاذ نگردد معلوم نیست فردا دیر نباشد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:32  توسط نوروزکمایی  | 

دولت توسعه‌گرا مقدم بر دولت خیرخواه

 

در سال‌های آتی گذار از “دولت رفاه” به سمت یک “جامعه رفاهی “ مهم‌ترین الزامی است که در حوزه کلان اقتصادی احساس می‌شود. چنین الزامی راهبردها و سیاست‌های خاص خود را می‌طلبد.

ترسیم ویژگی‌ها و الزامات دولت در دهه چهارم عمر نظام جمهوری اسلامی مستلزم نگاهی عمیق به مجموعه عملکردهای دهه‌های گذشته و درس آموزی از تجربیات و توفیق‌ها و ناکامی‌های آن است.

باید بدانیم که هر دهه اقتضائات زمانی و ماموریت‌های توسعه‌ای خود را دارد. از این رو دهه چهارم را باید دهه کارآمدی نظام نام نهیم چرا که ماموریت سیاست گذاران و مدیران نظام در این دهه با توجه به اهداف سند چشم انداز اهمیت خاص خود را خواهد یافت، از سوی دیگر فرض بر این است که نظام در سه دهه گذشته به طور کامل تثبیت شده است و دستیابی به اهداف سند چشم انداز از سوی کارگزاران نظام با مردم نیز تعهد شده است.

اگر از بعد اقتصادی به عملکرد دولت در حوزه‌های مختلف بنگریم، نگرش اصلی حاکم بر سیاست‌های اقتصادی ما بر اساس مدل دولت رفاه «wellfair state» بوده است. چرا که در اکثر سال‌های گذشته تلاش شده است با نگاه ویژه به مقوله عدالت، بسترهای لازم برای تحقق آن تدارک دیده شود.

با این وجود اگر به خروجی سیاست‌ها و نتیجه فرایندها و کاردکردهای شکل گرفته بر مبنای دولت رفاه توجه کنیم به ایرادات عمده‌ای برخواهیم خورد. سیاست‌های رفاهی در پیش گرفته شده، ما را به جایی رسانده است که با وجود حضور در رتبه‌های اول تولیدکنندگان انرژی در جهان، با کمبود انرژی مواجه هستیم. از سوی دیگر با اینکه در سه دهه گذشته لااقل هفتصد میلیارد دلار نفت فروخته‌ایم، اما این درآمد عظیم نفتی نتوانسته است شاخص‌های رفاه و توسعه یافتگی را آنچنان که باید بهبود بخشد.

یکی از وجوه اساسی نگرش رفاه، این است که ما می‌توانیم با درآمد، مشکل فقر و نابرابری را حل کنیم. در حالی که در یکی دو دهه اخیر نگرش درآمدی برای حل مسئله رفاه و مسائل عدلت توزیعی کنار گذاشته شده و نگاه‌ها به سمت توانمند‌سازی و کارآفرینی و مشارکت دادن گروه‌های پایینی جامعه در عواید رشد اقتصادی است.

در سال‌های آتی گذار از “دولت رفاه”به سمت یک “جامعه رفاهی”مهم‌ترین الزامی است که در حوزه کلان اقتصادی احساس می‌شد. چنین الزامی راهبردها و سیاست‌های خاص خود را می‌طلبد. با در نظر گرفتن این الزام اساسی باید توجه کرد که میان “دولت خیرخواه” و “دولت توسعه گرا”، تفاوت‌های عمده‌ای وجود دارد. یک دولت خیرخواه لزوماً توسعه‌گرا نخواهد بود، اما عکس این وضعیت صادق است.

شکی نیست که بسیاری از سیاست‌ها، برنامه‌ها و عملکردهای یک دولت از سر خیرخواهی طراحی و اجرا می‌شوند اما در عصر کنونی با توجه به آموزه‌های اقتصاد و در چارچوب قوانین علمی، سیاست‌های صرفاً خیرخواهانه با هدف حل مشکل نابرابری از طریق در آمدها، کشور ما را از چاله توسعه نیافتگی خارج نخواهد کرد.

با کمال تاسف در شرایط حاضر و به دلایل عدیده، اقتصاد ایران تقریبا با تمامی مشکلاتی که از دیدگاه علمی، چالش عمده اقتصادی محسوب می‌شود روبرو است.

“رکود تورمی”،”کسری تراز پرداخت”،”مسئله انرژی”“کسری بودجه” و “اشتغال” مشکلاتی است که در سال آتی روند اقصادی کشور را تحت تاثیر فراوان قرار خواهد داد.

به عنوان نمونه در وضعیت فعلی و برای جبران کسری بودجه، باید افزایش نرخ ارز و یا برای تعادل در سیستم بانکی افزایش نرخ سود بانکی را در پیش گیریم. در حالی که اگر تغییرات ما صرفاً خیرخواهانه نبود و در یک پلات فرم توسعه‌گرا اجرا می‌شد، باید به سمت کاهش سود بانکی و همچنین تقویت ارزش پول ملی در انتهای برنامه چهارم توسعه گام بر می‌داشتیم. در این میان نوع نگاه رهبردی ما به توسعه نیز بسیار تاثیر گذار خواهد بود، با توجه به اسناد بالادستی موجود برای توسعه کشور، هر نگاهی که مردم را به دولت وابسته‌تر سازد، نافی ویژگی‌های لازم برای حرکت به سمت توسعه پایدار و کارآمدی در دهه چهارم خواهد بود. بنابراین اگر به تجربه تاریخی سایر کشورها بنگریم، وجود تنها یک یا دو مشکل از چالش های فوق، کافی بوده است تا تصمیم سازان را از لزوم تغییر برنامه‌ها و ایجاد تعادل لازم آگاه سازد.

بنابراین ما چه بخواهیم و چه نخواهیم مجبور به تغییر هوشمندانه در روند سیاست‌های اجرایی اقتصادی کشور در آینده‌ای نزدیک خواهیم بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:30  توسط نوروزکمایی  | 

سرمایه عظیم سیاسی دوقطبی خاتمی- احمدی‌نژاد

 

انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری از پس منشور پارادایمی سازگار با منافع ملی

  ساختار دو قطبی انتخابات دهم، بدون شک پدیده‌ای نادرالوقوع در تاریخچه انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران را شکل خواهد داد. علت نخست این موضوع را باید در ذیل طبیعت دوقطبی خاتمی-احمدی نژاد جستجو نمود؛ آقایان خاتمی و احمدی نژاد، هر دو در زمره شخصیت‌های محترم و بزرگان نظام به شمار رفته و از وزن سیاسی کمابیش قابل قیاس برخوردار ‌می‌باشند.

 ایمان وحدت: 1. آقای سید محمد خاتمی، رییس جمهور سابق، رسماً وارد عرصه رقابت در صحنه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران گردیده و اندیشیدن به سرنوشت ملت و تحقق استقلال، آزادی و پیشرفت را به عنوان خواست تاریخی آنان، انگیزه مهم خود از ورود به این عرصه عنوان کرده است.

با این اعلام و با لحاظ لزوم پرهیز از قضاوت عجولانه در خصوص آرایش نهایی کنشگران عرصه سیاسی در انتخابات پیش رو در این مقطع، به نظر‌ می‌رسد دینامیک دوقطبی میان آقای خاتمی و آقای دکتر احمدی نژاد پررنگ‌ترین عنصر شکل دهنده ماهیت رقابتها بوده و فصل مشترک تحلیلی کلیه شخصیتها، احزاب، نخبگان و گروه‌های اجتماعی ذی مدخل در بحث انتخابات را به گونه‌ای عینی تعریف خواهد نمود، به طوری که تا مقطع انتخابات، کلیه تدابیر، رایزنیها، تعاملات، جهت‌گیریها و تصمیم‌گیری‌های آنان به شکل محسوسی متاثر از این عامل و در جهت اثبات، انکار یا تبیین آن خواهد بود.

2. رییس جمهوردر نظام جمهوری اسلامی، به عنوان شخص دوم نظام،

رییس قوه مجریه و ناظر بر حسن اجرای قانون اساسی، دارای جایگاهی رفیع در ساختار سیاسی و نقشی فوق‌العاده تعیین کننده در شکل دهی به اتمسفر حیات اجتماعی، مهندسی نهادها و فرآیند‌های تصمیم سازی، تدوین، اجرا وارزیابی برنامه‌های توسعه اقتصادی و فرهنگی ، سلامت سنجی شاخص‌های برنامه‌ای در سطوح استراتژیک و تاکتیکی، و اتخاذ تصمیم‌های موثر بر زندگی روزمره آحاد افراد جامعه‌میباشد.

این واقعیت، به ویژه در سالهای پس از دفاع مقدس و بازنگری قانون اساسی و همزمان با ورود به مرحله تثبیت و حذف تهدیدات فوری، شکل ملموس‌تری به خود گرفته است، به گونه‌ای که دوران نه چندان طولانی پس از 1368 را‌ می‌توان به روشنی به سه زیردوره سازندگی (دوران ریاست جمهوری آیت الله‌هاشمی رفسنجانی)، اصلاحات (دوران ریاست جمهوری آقای سید محمد خاتمی) و دوره کنونی (دوران ریاست جمهوری آقای دکتر احمدی نژاد) با ویژگیهای جامعه شناختی و اولویتهای قابل تشخیص برای اهل فن و ملموس برای عموم مردم، و بالطبع درمدار تعیین شده توسط سکاندار نظام، حضرت آیت الله خامنه‌ای، تقسیم نمود.

3. ساختار دو قطبی انتخابات دهم، بدون شک پدیده‌ای نادرالوقوع در تاریخچه انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران را شکل خواهد داد. علت نخست این موضوع را باید در ذیل طبیعت دوقطبی خاتمی-احمدی نژاد جستجو نمود؛ آقایان خاتمی و احمدی نژاد،” علت دیگرخاص بودن این پدیده، انباشته شدن تجربیات کسب شده از مقطع پیروزی انقلاب و تحولات محیطی در سطوح جهانی و منطقه‌ای است که در آستانه دهه چهارم انقلاب، ضمن ارتقاء جایگاه منطقه‌ای کشور، باعث افزایش حس اعتماد به نفس در میان نخبگان فکری و سیاسی از یک سو و تشدید احساس نیاز به لزوم پاسداری از دستاوردها و افرایش شتاب توسعه کشور شده است.... “

   هر دو در زمره شخصیت‌های محترم و بزرگان نظام به شمار رفته و از وزن سیاسی کمابیش قابل قیاس برخوردار ‌می‌باشند.

هر دو مسند عا‌لی‌ترین مقام اجرایی کشور را تجربه نموده و با زیر و بم برهمکنش نیروهای موثر سیاسی در عالی‌ترین سطح آشنایی دارند. در عرصه بین‌الملل، هر دو نه تنها به نام و عنوان، که به اعتبار نظریه پردازی در عرصه روابط حاکم بر نظام جهانی در میان سیاستمداران شناخته شده و بخشی از افکار عمومی ملتها را با خود همراه ساخته‌اند و از همین رو، نه تنها برای یکدیگر در عرصه انتخابات رقبایی جدی خواهند بود، بلکه سطح فعل و انعفعالات سیاسی این دوره را به نوعی رقابت گفتمانی ارتقاء خواهند بخشید.

علت دیگرخاص بودن این پدیده، انباشته شدن تجربیات کسب شده از مقطع پیروزی انقلاب و تحولات محیطی در سطوح جهانی و منطقه‌ای است که در آستانه دهه چهارم انقلاب، ضمن ارتقاء جایگاه منطقه‌ای کشور، باعث افزایش حس اعتماد به نفس در میان نخبگان فکری و سیاسی از یک سو و تشدید احساس نیاز به لزوم پاسداری از دستاوردها و افرایش شتاب توسعه کشور شده است، که به نوبه خود، زمینه را برای نوعی وسواس و موشکافی در اتخاذ موضع و به کنار نهادن تصمیم گیریهای احساسی فراهم ساخته است.

4. اما این ساختار یگانه، فی نفسه و به تنهایی موجد هیچ پدیده مثبت معنی‌داری در عرصه سیاسی کشور نبوده، حتی می‌تواند موجب بروز مضاری نیز گردد. هندسه انتخابات دهم به شکل گریزناپذیری به سمت ابررقابتی شدن سوق خواهد یافت و تقابل دو تفکر وفادار به نظام جمهوری اسلامی در این آوردگاه، سبب بروز اصطکاک زیاد، هدر رفتن انرژی نظام، اتلاف سرمایه‌ها، فاصله افتادن میان دلسوزان نظام و در پس انتخابات، تضعیف بیش از حد یکی از دو جناح، که به فرموده رهبر انقلاب همچون دو بال مورد نیاز کشور‌می‌باشند، خواهد شد. این احتمال، برنامه‌ریزی و مشارکت فعال جهت شکل‌دهی به فضای انتخاباتی پیش رو را صرف نظراز نتیجه انتخابات و به گونه‌ای که نافی پتانسیل منفی فوق‌الذکر باشد، به صورت یک تکلیف در برابر همه دلسوزان کشور قرار‌می‌دهد. قدر مسلم، روحانیت محترم، اساتید دانشگاه، نخبگان و کلیه مراجع فکری، دراین راستا و ضمن پیروی از رهنمودهای رهبر انقلاب، به دعوت آحاد مردم به مشارکت فعال و لزوم پرهیز از تخریب و حفظ سلامت فضای انتخابات خواهند پرداخت.

5.در عین حال، برنامه ریزی فعال در این عرصه، با هدف دفع مضار مترتب بر ایجاد فضای مه آلود انتخاباتی و مهم‌تر از همه، پتانسیل تبدیل این هندسه به فرصتی بی‌نظیر جهت تلخیص و بهینه سازی عناصر متشکله گفتمان سیاسی کشور، مستلزم اتخاذ راهکاری عینی، تعریف شده و قابل تحقق در شرایط و امکانات موجود‌می‌باشد.

از بین کلیه پارامترهای موثر بر این سیستم، یک متغیر، که بالطبع شکلی بسیط نداشته اما با راهکارهایی قابل دسترسی است، به شکل فزاینده‌ای تعیین کننده خروجی برداشت شده خواهد بود. با دستیابی به این عامل، نه تنها تهدید فوق الذکر محلی از اعراب نخواهد داشت، بلکه فرصتی تاریخی برای یک دیالوگ در سطح ملی با هدف رفع ابهام از بسیاری مفاهیم توسعه‌ای، ایجاد اجماع استراتژیک در سطحی فراحزبی  

    ” هندسه انتخابات دهم به شکل گریزناپذیری به سمت ابررقابتی شدن سوق خواهد یافت و تقابل دو تفکر وفادار به نظام جمهوری اسلامی در این آوردگاه، سبب بروز اصطکاک زیاد، هدر رفتن انرژی نظام، اتلاف سرمایه‌ها، فاصله افتادن میان دلسوزان نظام و در پس انتخابات، تضعیف بیش از حد یکی از دو جناح، خواهد شد.... “

و نازل کردن اختلافات به سطحی تاکتیکی فراهم‌ می‌گردد.

پایبندی به این عامل، به شکل حیرت‌آوری، اکثریت رقابت‌ها و سبقت جویی‌های سیاسی را در بستری سازگار با منافع کشور بازتعریف نموده و مولفه‌های توسعه ملی را که بعضاَ در اثر کثرت استعمال شعارگونه به شکل کلیشه‌هایی خسته کننده درآمده‌اند، محتوایی نو‌می‌بخشد.

این عنصر را، که باید اذعان کرد خود نیز از دست تطاول کلیشه‌ها در امان نبوده، اما اکنون با اجتماع پاره‌ای شرایط و در سایه عزمی ملی قابل تحقق گشته است،‌ می‌توان با عبارتی به صورت راهبردی توصیف نمود: “ارتقاء کیفیت مکانیسم انجام انتخابات و ظرف رقابت‌ها از سطح فردمحور به سطح برنامه محور”

- دو قطبی خاتمی- احمدی‌نژاد‌ می‌تواند بستری را فراهم آورد که در آن، بخشها و نقش‌آفرینان مختلف جامعه وارد یک مکالمه آگاهانه برنامه‌محور با همتایان خود گردیده و فراهم کننده ورودی‌های سازنده به پردازشگر نقشه توسعه کشوردر لایه‌های مختلف باشند.

جمعیتها و احزاب هوادار هر یک از این دو شخصیت نیز، بالطبع در چنین فضایی، انرژی خود را صرف کمک به تدوین، بهبود و تبیین برنامه‌های تیم خودی یا یافتن اشکالات و مبهمات کمپ حریف‌می‌نمایند. تحلیلگران به ارایه ادله خود مبنی بر ترجیح برنامه یک کاندیدا بر دیگری پرداخته و تحرکات انتخاباتی را در این بستر ارزیابی‌ می‌نمایند.

در اوج این رقابت و پس از شکل گیری و تبیین پایه‌های بحث، با صلاحدید بزرگان و البته با خوش سلیقگی مدیریت رسانه ملی، آقایان خاتمی و احمدی نژاد در سلسله جلساتی با فرمت مناظره، به طور زنده به تشریح و دفاع از مواضع، برنامه‌ها، و اهداف خود و نقد برنامه محور مواضع کاندیدای دیگر در برابر دایره مخاطبینی به وسعت کل ایران خواهند پرداخت.

این موارد، به شرط مهندسی عملگرایانه فضای انتخاباتی، نه به شکل آمالی بعید در آرمانشهری دست نیافتنی، که به شکل “پیشگویی‌هایی خودتعبیر” در فضای انتخاباتی پیش رو تبلورپذیر ‌می‌باشند، چراکه در صورت ایجاد و پاگرفتن فضای رقابت برنامه محور، هواداری که به تخریب شخصیت روی آورد، قهراً با انتشار سیگنالی مبنی بر ضعف اعتمادبه نفس به برنامه‌های کاندیدای متبوع خود، موجبات تضعیف وی در کوران رقابت‌ها را فراهم نموده است، تحلیلگری که آنالیز خود را در ظرفی غیر برنامه محور و بر پایه مفروضاتی اعتباری و نه برداشتهای عینی بین الاذهانی استوار سازد، بالمآل سبب تقلیل عیار خود در جامعه تحلیلی کشور‌می‌گردد و آنکه از هر فرصتی جهت تبیین و دفاع علمی از اصول فکری- فلسفی و راهکارهای عملی برنامه خود سود نبرد، در معرض انگ فرصت‌سوزی میان جامعه رأی دهندگان قرار خواهد گرفت.

7. هرگونه استراتژی موفق در راستای معماری فضای انتخاباتی جهت حرکت به سوی دینامیک فوق‌الذکر، ناگزیر باید از مدخل ایجاد خواستی فراگیردر سطح جامعه و با نیروی ربایشی متناسب با دغدغه‌های لایه‌های فکری مختلف هرم اجتماعی طراحی و عملیاتی گردد. این روند‌ می‌تواند  

    ” دو قطبی خاتمی- احمدی‌نژاد‌ می‌تواند بستری را فراهم آورد که در آن، بخشها و نقش‌آفرینان مختلف جامعه وارد یک مکالمه آگاهانه برنامه‌محور با همتایان خود گردیده و فراهم کننده ورودی‌های سازنده به پردازشگر نقشه توسعه کشوردر لایه‌های مختلف باشند.... “

   با تبیین موفقیتها و دستاوردهای نظام جمهوری اسلامی در عرصه‌های مختلف ایجاد گشته و ضمن ایجاد حس اعتماد به نفس ملی و فضای ذهنی مثبت در جامعه، با ایجاد بستری مناسب جهت ریشه‌یابی ضعف‌ها و کاستی‌ها، به طبقه بندی مسایل مبتلا به کشور و روشن شدن اولویت و راهکاربهینه هر یک در مدل فکری کنشگران سیاسی بیانجامد.

التزام به رقابت برنامه محور انتخاباتی و ”نفوذ فروریز” این پایبندی به لایه‌های میانی و پایینی اتمسفر سیاسی، سبب رونق یافتن بحث‌های جدی درون جناحی جهت آسیب شناسی توسعه کشور، تقویت فرهنگ مصالحه بر مبنای اصول مشترک برای نیل اهداف برنامه‌ای، کم برد شدن خودبینی‌ها در صحنه عمل سیاسی، ایجاد پارادایمی سازگار با منافع کشور برای رقابت پویای سیاسی جناح‌ها، ارتقا سطح گفتمان در جامعه، آموزش آحاد ملت از خلال بحث‌های سازنده و ترویج فرهنگ ترجیح منافع جمعی بر فردی و ملی بر جناحی خواهد گشت.

8. برگزاری عادلانه انتخابات دهم بر پایه رقابت برنامه محور، مستلزم فراهم نمودن معیارهایی عینی جهت مقایسه‌پذیر نمودن برنامه‌های ارایه شده از جانب کاندیداها خواهد بود. گام اول در این راه را می‌توان با اشاعه فرمتی یکسان برای ارایه برنامه‌های هر کمپ با استواری برداشت.

نقش کلیدی در این مقوله، بی‌شک بر دوش نخبگان فکری و سیاسی خیرخواه کشور و انقلاب قرار دارد تا با طبقه بندی مسایل کشور، آغازگر بحث عالمانه در مورد دستاوردها، ناکامی‌ها و راهکارها باشند و ضمن ایجاد خواست عمومی در سطح رأی دهندگان، زمینه را برای پاسخ صریح و علنی کاندیداها به این خواست عمومی فراهم سازند.

9. در قلمرو سیاست داخلی، باید فضایی فراهم شود تا در آن:

9.1. ابهام‌زدایی از نسبت هر کاندیدا با مفاهیم مرتبط با آینده شناسی نظام که تا حدود زیادی در قالب سند چشم انداز، سیاست‌های اصل 44 و سیاست‌های برنامه پنجم طبقه بندی شده‌اند، صورت گیرد.

باید از کاندیداها خواسته شود تا درصورت توافق با این سیاست‌ها، راهکارهایی عملی جهت بسیج منابع بر سر اهداف آنها ارایه کنند، و در صورت عدم اقناع فلسفی راجع به مفید بودن این سیاست‌ها، به ارایه آلترناتیو و تبیین آن‌ها مبادرت ورزند.

9.2. ارایه برنامه قابل ارزشیابی در راستای مدیریت فرآیندهای موثر بر توانمندسازی جامعه نظیر آموزش و پرورش، آموزش عالی و مولفه‌های فرهنگ عمومی نظیر انظباط اجتماعی، خردورزی، صداقت و ارج نهادن به نقش نخبگان با هدف ایجاد و تقویت کشش اجتماعی برای اهداف نظام صورت پذیرد.

9.3. ارایه برنامه برای ایجاد بستر مناسب فعالیت گروه‌ها و احزاب صورت گیرد به گونه‌ای که همه دلسوزان کشور و نظام بتوانند با تعریف یک کوچکترین مخرج مشترک از مولفه‌های فعالیت سیاسی، ضمن پیشبرد اهداف درون حزبی، نقش سازنده‌ای را در نیل به اهداف مورد اجماع نظام ایفا نمایند.

9.4. ارایه برنامه جهت تاسیس نظام ارزش‌گذاری همگن بر کارکرد نهادها، رفتارها و ارزشهای حاکم برجامعه  

    ” این موارد، به شرط مهندسی عملگرایانه فضای انتخاباتی، نه به شکل آمالی بعید در آرمانشهری دست نیافتنی، که به شکل “پیشگویی‌هایی خودتعبیر”در فضای انتخاباتی پیش رو تبلورپذیر ‌می‌باشند.... “

   در جهت تقویت احساس عادلانه بودن فضای سیاسی صورت گیرد. بالطبع، شکل و محتوای این نظام باید بر مبنای استوانه‌های حیات سیاسی نظیر اسلام، قانون اساسی، ولایت فقیه و ارتقا جایگاه کشور برنامه ریزی گردد.

9.5. ارایه برنامه قابل ارزشیابی برای تسهیل عبور و مرور در مارپیچ بوروکراسی نظام اداری با هدف جلوگیری از اتلاف انرژی جامعه، تکریم شهروندان و تقویت حس رضایت‌مندی در میان توده مردم صورت پذیرد.

9.6. ارایه برنامه جهت ترفیع مفاهیمی چون “توسعه سیاسی” و “عدالت اجتماعی” از سطح شعارهای جناحی به اهداف مورد اجماع استراتژیک در سطح ملی و کاهش تضادها بر سر این مفاهیم به سطح تاکتیکی، صورت گیرد.

در ذیل این برنامه، طراحی دو نظام قابل ارزشیابی ذیل مورد خواست جامعه خواهد بود:

9.6.1. نظام قابل ارزیابی توسعه سیاسی با هدف افزایش ظرفیت نظام در بسیج و تخصیص کارآمد منابع در راستای پردازش ورودی‌های سیاست‌گذاری به خروجی‌های تحقق پذیر، افزایش انعطاف تاکتیکی نظام در برخورد با چالشهای محیطی و رشد میزان دستیابی به اهداف.

9.6.2. نظام قابل ارزیابی عدالت اجتماعی با هدف ایجاد و تقویت پایه‌های سلامت جامعه، توزیع عادلانه ثروت، رفع “فقر، فساد و تبعیض”، ایجاد نظام تأمین اجتماعی کارآمد، دسترسی عادلانه به منابع، ایجاد فرصتهای برابر برای قشرهای مختلف جامعه و ارتقا نقش بانوان در عرصه اجتماع.

9.7. ارایه برنامه جهت ترویج شایسته سالاری در جامعه و رها کردن مدیریت میانی کشور از تأثیر تحولات سیاسی صورت پذیرد.

9.8. ارایه برنامه قابل ارزشیابی در راستای تلاش حساب شده اجماع محوربرای استخدام مولفه‌های مثبت فرهنگ ملی-دینی با هدف تقویت پایه‌های توسعه ملی و رسیدن به تمدن شکوفای اسلامی و کمرنگ‌سازی مولفه‌های منفی با هدف کاهش نیرو‌های اصطکاکی موتور توسعه ملی و جلوگیری از اتلاف انرژی صورت پذیرد.

10. در قلمرواقتصادی، برنامه کاندیداهای محترم‌می‌تواند مشتمل بر موارد زیر باشد:

10.1. ارایه مدل توسعه اقتصادی هر کاندیدا با رفع ابهام از گره‌های فلسفی و چگونگی مدیریت نقش حاکمیت در سه سطح الف) تعیین اهداف کلان اقتصادی و پیگیری آن‌ها از کانال سیاستهای پولی و مالی (کنترل شاخص‌هایی نظیر رشد تولید ناخالص ملی، قیمتها و نرخ بیکاری)، نظارت بر فعالیت بنگاه‌های اقتصادی و سیاست‌های بازرگانی و مالیاتی.

ب) تقویت زیرساخت‌ها و خدمات اساسی مانند سدها، نیروگاه‌ها، مسکن، تربیت نیروی کار زبده و مبارزه با جرایم.

 ج) ایجاد فرصت‌های شغلی جدید از طریق حمایت از تولید، بازاریابی، تشویق و حمایت از بخش خصوصی، انتقال تکنولوژی و توسعه ساخت و ساز.

10.2. ارایه برنامه در جهت نظام‌مند ساختن بهره‌گیری دولت از ثروت‌های ملی و بین نسلی نظیر نفت.

10.3. ارایه برنامه قابل ارزیابی برای استفاده  

    ” برگزاری عادلانه انتخابات دهم بر پایه رقابت برنامه محور، مستلزم فراهم نمودن معیارهایی عینی جهت مقایسه‌پذیر نمودن برنامه‌های ارایه شده از جانب کاندیداها خواهد بود.... “

   از منابع عمومی جهت توسعه و ترویج سرمایه گذاری بخش خصوصی.

10.4. ارایه برنامه قابل ارزیابی برای تعامل مدبرانه و اصول‌گرایانه با نظام مالی جهانی جهت تأمین بخشی از سوخت مورد نیاز موتور توسعه اقتصادی کشور.

10.5.ابهام زدایی از تمایلات فلسفی کاندیدا در رابطه با عبور ار فاز توسعه صنعتی به فاز فراصنعتی؛ و در صورت تمایل مثبت، ارایه برنامه هدفمند قابل ارزشیابی جهت سنتز کارآمد عوامل آموزش، آگاهی و نوآوری جهت نیل به این مقصود.

10.6. مشخص ساختن جهت‌گیری کاندیدا نسبت به دینامیک ساختار دوگانه اقتصادی کشور(بخش سنتی در مقابل بخش مدرن) و ارایه برنامه بر مبنای جهت‌گیریها برای بازچینش این ساختاربا هدف کاهش اتلاف منابع.

10.7. ارایه برنامه هدف‌مند و قابل ارزشیابی جهت نظارت بر موسسات مالی و اعتباری دولتی در جهت شفاف سازی بیلان مالی و افزایش کارآمدی و تلاش در راستای حذف رانت و عادلانه ساختن صحنه رقابت اقتصادی میان فعالین دولتی و خصوصی در چارچوب فلسفه اقتصادی کلان نظام.

11.در عرصه سیاست خارجی، خواست عموعی به شکلی خواهد بود که کاندیداهای محترم بتوانند به موارد ذیل بپردازند:

11.1. تییین جهت گیری‌ها نسبت به دکترین کلی سیاست خارجی نظام، ارایه برنامه قابل ارزیابی برای استفاده استراتژیک از اصول خدشه ناپذیر ترسیم شده از سوی رهبر معظم انقلاب (عزت، حکمت، مصلحت) در هدف‌‌‌گذاریهای سیاست خارجی و ارتقأ سطح گفتمان بر سر این اهداف از “جناحی- گذرا”به “ملی- پایدار”

1.2.2 ارایه برنامه جهت مهندسی مکانیسم تأثیرگذاری فعالان و صاحب نظران سیاسی بر فرآیند تصمیم گیری در سیاست خارجی به گونه‌ای که احزاب، جمعیت‌ها و محافل فکری موجود در جامعه با مشارکت در این پروسه، ضمن کمک به غنی سازی فرآیند تصمیم سازی، صاحب رد پا و سهم در سیاستگذاریها گردیده و با انتقال آن به لایه‌های میانی و پایینی جامعه، زمینه اجماع ملی بر سر اهداف سیاست خارجی نظام را فراهم آورند.

11.3. ارایه راهکارهای قابل ارزیابی جهت تقویت “بالانس سلبی-ایجابی” سایست خارجی و افزایش برد دیپلماسی کشور، با هدف تثبیت دستاوردها، کم اثر سازی دشمنی جبهه استکبار، و تقویت نیروی ربایشی آرمانهای نظام در میان افکار عمومی عمدتا آزاداندیش جهان.

11.4. ارایه برنامه جهت تعامل با نظام مالی جهانی و جذب سرمایه‌های خارجی.

11.5. ارایه راهکارهای ملموس جهت افزایش پرستیژ ایرانیان در صحنه بین المللی. 12. موارد بالا، مصداق‌هایی انگشت شمار از نوع چارچوبی است که جامعه سیاسی کشور ‌می‌تواند به شکل مفهومی پیش روی کاندیداهای محترم قرار دهد. تفوق این استنباط در “هوشیاری خودآگاه”جامعه سیاسی و صد البته، التزام عملی به مقتضیات رقابت جدی ولی عادلانه در این فضا (خیرخواهی کشور و نظام، صداقت در گفتار، عدالت در رفتار، مجاهدت در راه اهداف) فرصتی تاریخی را در آستانه سی سالگی دستاورد مشعشع مبارزات صد ساله اخیر مردم، در اختیار کشور خواهد گذارد. “کشورم برای من چه کرده است؟” به امید اینکه روزی که در ذهن هر ایرانی، پرسش فوق با “من برای کشورم چه کرده‌ام؟”جایگزین گردد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:23  توسط نوروزکمایی  | 

آگاهی و دانایی کلید خوشبختی.

چهار (ن) نحس تاریخ بشر

نون اول نادانی است که تاکید بیشتری بر آن خواهیم داشت.

نون دوم ناتوانی

نون سوم نیازمندی و

نون چهارم نگرانی است.

پیش از آنکه به این چهار نون بپردازم بعضی ویژگی ها و تفاوت های اساسی دنیای حاضر و دنیای گذشته را بررسی کرده و بعضی واژه ها را در این پست معنی می کنم.

در این نوشته وقتی کلمه "گذشته" یا کلمه "تاریخ" بکار می رود منظور کل دوره حیات بشر از ابتدا تا 200 سال قبل را اشاره دارد یا اگر گفته شود "دنیای امروز" یا "دنیای جدید" منظور ما همین حدود 200 سال اخیر خواهد بود.

کلمه "علم" یا "دنیای علم" بر همین علوم تجربی و کاربردی جدید در زمینه های صنعت ، تکنولوژی ، علوم پایه ، علوم مربوط به طبیعت ، نجوم ، جامعه شناسی ، روانشناسی ، پزشکی و این قبیل گرایش ها دلالت خواهد داشت.

و ما به سایر تقسیم بندی های علم که در حوزه های دیگر مطرح و در جای خود محترم هستند کاری نداریم نظیرعلوم دینی، علم الهی و نظایر آن، حتی با فلسفه که گفته می شود علم فرزند خلف آن است کاری نخواهیم داشت زیرا فلسفه یک مقوله ذهنی و عقلی محض است ولی علمی که ما از آن صحبت خواهیم کرد علم کاربردی است که خود از طرفی مولد تکنولوژی است و از سوی دیگر مصرف کننده بعضی تکنولوژی های دیگر در جهت توسعه و قوام خود است ما به این نوع ازعلم توجه خواهیم داشت.

 

مهم ترین تفاوت دنیای جدید و دنیای قدیم همین علم و تکنولوژی است که بشر امروز از آن بهره مند ولی گذشتگان از آن بی بهره بوده اند.

حقیقتا باید اعتراف کرد علم جدید بشر توانسته قوانین حاکم بر طبیعت جاندار و بدون جان را بهتر و دقیق تر از مردمان گذشته کشف، ارزیابی ، مورد استفاده، یا در مواردی آن را اصلاح و تغییر دهد.

 

ما در دنیایی زندگی می کنیم که متخصصان مغز و روان پزشکان قادرند به من بگویند فلان خاطره در کجای مغزم ثبت شده است و با ابزارهای که در اختیار دارند آن خاطره بد را همانند یک فایل کامپیوتری ویروسی از مغز من پاک کنند.

ما در دنیایی زندگی می کنیم که دانشمندان نجوم در سال 2006 اعلام کردند توانسته اند لحظه آغاز خلقت کائنات را محاسبه کرده و قادرند تصاویری از آن لحظه یعنی 7/12 میلیارد سال پیش تا اکنون را با دقت 10 به توان 40- ثانیه تهیه و در اختیار ما قرار دهند.

 

ما در دنیایی زندگی می کنیم که من برق تولید می کنم، تو تلسکوپ خودت را با این برق راه اندازی کرده و از اعماق کهکشان ها تصویر تهیه می کنی، دیگری ابر کامپیوتری می سازد تا تصاویر تلسکوپ تو را با سرعت و دقت بالا پردازش کند و همه این مجموعه، دست به دست هم می دهند تا نتایجی که شاهد آنیم تولید شود.

آیا می دانید موضوع عقل که بسیار پیچیده و غامض می نماید و در طول تاریخ بشر روی آن بحث های فلسفی بسیار رفته است اکنون این موضوع از حوزه فلسفه خارج شده و به حوزه علم کشانیده شده است؟

آیا می دانید در تعاریف جدید از عقل که با تعاریف گذشته کاملا متفاوت است علم ادعا می کند 99% مردمان گذشته بی عقل بوده اند و زندگی خود را با قابلیت های دیگری مثل هوش، احساس و تخیل اداره می کرده اند؟

به همین ترتیب تغییر نگرش هایی در موضوعات عشق، هدف زندگی، ازدواج، انسانیت، برابری، آزادی، و حتی خدا بوجود آمده است. که همه اینها را مدیون علوم و تکنولوژی عصر جدید هستیم.

 

می دانم این صحبت ها به مزاق بسیاری از ما خوش نمی آید و گاهی این نظرات را مسبب بی اعتقادی و آشفتگی در باورهای دینی و مذهبی خود می دانیم و برعکس علوم جدید و نتایج آن را هدف طعن و سرزنش و مایه غرور و فرو مایگی بشر می شماریم و تصور می کنیم بشر امروز پا درجای پای خدا گذاشته و بقولی خدا را بنده نیست، در حالی که اصلا چنین نیست شاید پاره ای از نتایج علمی مغایر پاره ای از باورهای دینی قرار گیرد ولی مغایر خدا باوری نیست.

 

چرایی این مغایرت برمی گردد به اینکه ما در باورهای خود پیشآپیش بعد زمان و مکان را حذف کرده ایم.

اما در گذشته به هر دلیلی که فعلا مهم نیست این نوع از علم و تکنولوژی وجود نداشته و در نتیجه انسان گذشته تسلیم محض قوانین ناشناخته حاکم بر طبیعت بوده است.

قوی ترین نیروی طبیعت یعنی همان میل جنسی باعث بقای موجودات زنده در کره زمین و از طرفی حوادثی مثل بیماری ، سیل ، خشکسالی و زلزله به نحو وحشیانه ای جان هزاران موجود زنده از جمله انسان را نابود می کرد. طبیعت در چشم مردم امروز بسیار زیبا و جذاب و منحصر بفرد می نماید.

 

ولی همین طبیعت در چشم گذشتگان بسیار خشن و مرگبار به نظر می آمد. مردم در گذشته زندگی نکرده و بلکه فقط زنده بوده اند.

در گذشته شیوه زندگی بسیار یکنواخت و تغییرات در 10000 سال معادل 10 سال دنیای امروز بوده و انسان ها با علم محدود که شامل محفوظات و تجربیات گذشتگان آنها بود به حیات خود ادامه می دادند گذشته مثل حال بود و آینده مثل گذشته، در گذشته انسان ها بسیار بهم شبیه بوده اند و از نظر روانشناسان فاقد پوست روانی بودند و به سه دلیل مرگ را به خود نزدیک احساس می کردند:

 

1- جنگ: در درجه اول بدست آوردن غنائم و غذا و در درجه دوم اختلافات عقیده و سیاست های دولت مرکزی انگیزه جنگ های متکثر گذشتگان بوده است.

2- بیماری : نداشتن علم و دانش لازم برای کنترل بیماری های واگیر دلیل دیگر مرگ و میرها بوده.

3- قحطی زدگی : این رویداد نیز موجب مرگ دسته جمعی مردم می گشت.

 

جالب است بدانید طبق آمارها جمعیت اروپا طی 700 سال یعنی از سال 1000 تا 1700 میلادی 2 برابر شده است در حالی که هر خانواده اروپایی بطور متوسط تعداد 10 تا 12 فرزند داشته اند در نتیجه احتمالا از این تعداد فرزند باید حدود 7 یا 8 فرزند از بین می رفتند تا این رشد از جمعیت طی این سالها ایجاد شود. تعدادی از این فرزندان در زمان تولد و کودکی و تعدادی در بزرگسالی بر اثر جنگ و بیماری می مردند.

 

شما تصور کنید پدرومادری را که شاهد مرگ 8 فرزند خود باشد چه حس و حالی خواهد داشت، بدون شک باید گفت مردمان گذشته در بدترین شرایط ممکن زنده بوده اند با چشمانی پر از ترس و وحشت.

منظور از نادانی همین بی علمی و کم دانی گذشتگان است، آنها واقعا تقصیری نداشتند اگر آنها در زمان حاضر متولد می شدند ای بسا بهتر از ما زندگی می کردند.

تا اینجا مشخص شد بشر در گذشته نادان و بی عقل بوده است می دانم این جمله گستاخانه و بی رحمانه است ولی علم جدید این را به ما می گوید.

شواهدی برای من و شما وجود دارد که این ادعا را تایید می کند (زیرا متخصصان این شاخه از علم در بی عقلی گذشتگان هیچ شکی ندارند) ماجرا از این قرار است که بر حسب تصادف و نه از روی قرض کودکی در جزیره ای دورافتاده براثر حوادثی گرفتار شده و پس ازحدود 20 سال آن فرد نجات می یابد. در بررسی هایی که شده این آدم به ظاهر بزرگ به اندازه یک کودک 8 ساله امروزی درک و شعور نداشته است.چرا؟

 

به این دلیل که عقل زمانی در انسان رشد می کند که انسان در تعامل با افراد جامعه توسعه یافته و در ارتباط با محیط آموزشی و در ارتباط با رسانه ها و کتاب و در مواجهه با تمامی رویدادهای پویای محیط اطراف خود قرار گیرد. عقل نه ارثی است نه ژنتیکی و تا کنون هیچ روشی جز ارتباط و تعامل برای رسیدن انسان به عقل سلیم کشف نشده است وگر نه همه ما دوست داریم با یک سُرنگ کل مطالب لازم برای مدرک فوق لیسانس رشته مثلا فیزیک در عرض پنج ثانیه به ما تزریق می شد.

 

عقل در انسان از سن 6 یا 7 سالگی شروع به رشد می کند و اگر تمام شرایط لازم فراهم باشد انسان در سن 21 تا 22 سالگی به نوع کامل خود یعنی یک انسان عاقل و بالغ بدل خواهد شد ولی اگر مشکلاتی در بین باشد او در همان مرحله ازعقل دوران رشد خود تثبیت خواهد شد. به همین دلیل متخصاصان می گویند عقل اکثر مردمان گذشته در سن 8 سالگی تثبیت شده زیرا مکانیزم و امکانات لازم برای رشد عقلانی فراهم نبوده. فراموش نکنید هوش امتیاز دیگری است که به انسان گذشته کمک زیادی در جهت ادامه حیات کرده است و هوش سیستمی در مغز انسان است که بطور طبیعی در زمان تولد با انسان متولد می شود و مقدار آن در طول دوران حیات هر فرد تغییر نمی کند.

 

در گذشته علمی وجود نداشته و مباحث مطرح شده از طرف دانشمندان و فیلسوفان گذشته بیشتر در زمینه ریاضیات ، منطق ، فلسفه و اخلاق بوده اند. حتی صنعتی وجود نداشت که این مطالب در نوع خود ارزنده منتشر ودر اختیار همگان قرار گیرد.

ثانیا این مطالب بسیار تجریدی و غیر کاربردی بودند و نمی توانسته بطور مستقیم تاثیر زیادی بر زندگی بشر آن روزگار داشته باشد. البته همه این تلاش ها بعدها موجب تولد علم و پس از آن تکنولوژی شد.

 

مدرسه و دانشگاه بشکل امروزی در گذشته وجود نداشت نه به لحاظ کیفیت و نه از نظر تعداد، و در دفتر زندگی دانشمندان و حکیمان گذشته سفرهای پر خطر بسیار ثبت شده است و در مکتب خانه ها شاید ملایی که محفوظاتش کمی بیشتر از متوسط مردم بود تدریس می کرد ولی احتمالا آن ملا هم به جهت حفظ جایگاه و پایگاه خود همه محفوظات محدودش را دراختیار افراد جامعه قرار نمی داد.

 

و اما نون دوم یعنی ناتوانی که از نادانی بر می خیزد. مسلم است اگر کسی نادان باشد حتما ناتوان هم خواهد بود. توانایی امکانی است که به وسیله آن می توانیم مشکلات و نیازمندی های خود را برطرف کنیم من در کنار بستر عزیزی ایستاده ام و کاری نه از دست من و نه هیچ کس دیگر ساخته نیست در نتیجه ناچارم منتظر مرگ او بایستم.

نکته بعدی این است که دانایی لزوما باعث توانایی نمی شود افراد بسیاری در جامعه امروز هستند که می دانند ولی نمی توانند یا نمی خواهند قدمی در آن جهت بردارند فرضا من می دانم اضافه وزن دارم و پزشک به من هشدار لازم را داده است، ولی کاری در جهت آن انجام نمی دهم این افراد دانایان ناتوان شمرده می شوند.

به همین دلیل شعر "توانا بود هرکه دانا بود" فاقد اعتبار علمی است، دانایی تحت شرایطی می تواند باعث توانایی شود ولی نادانی حتما باعت ناتوانی می شود. پس اینکه مردمان گذشته ناتوان بوده اند در آن شکی نخواهد بود.

نون سوم نیازمندی است، کودک آدمی از بدو تولد تا پایان مرحله رشد جسمی و ذهنی، موجودی نیازمند است درصورتی که مسئولیت پدری و مادری بدرستی انجام شود و نیازهای کودک به موقع و به جا مرتفع گردد. در سن 18 سالگی باید بتواند با جذب در یک شغل نیازهای مادی خود را تا حد ممکن مرتفع سازد در غیر اینصورت پس از ادامه تحصیل این اتفاق باید بیفتد.

استقلال مادی ، روانی ، عاطفی و فکری باید برای هرفرد عاقل و بالغ بوجود آید درغیر اینصورت فرد در مرحله وابستگی تثبیت می شود، مثلا نمی تواند دوری مادرش را تحمل کند (نیازمند مادر- نوع روانی) یا فرد به فرزندانش وابسته می شود (نیازمند فرزند- نوع روانی) و یا به پدر بدلیل نیاز مادی وابسته می ماند(نیازمند پدر- نوع مادی) اینها همه اشکال دارند، استقلال یعنی هرفرد چه زن و چه مرد قرار است روی پای خود بایستد نه روی پای دیگری و یا چسبیده به دیگری! از طرفی فردی را می توان توانا دانست که حداقل توان جهت برطرف کردن نیازهای اولیه اش را داشته باشد. انسان ها در گذشته نیازمند بودند و بدلیل این نیاز و ناتوانی دست به هر کاری می زدند.

به خاطر یک لقمه نان حاضر بودند کلفتی و نوکری هر کسی را بکنند کاسه لیسی و پاچه خواری بسیار رایج بود اگر کسی توان مالی خوبی داشت آدم های بسیاری حاضر بودند غلامی یا کنیزی او را کنند.

 

بندگی و بردگی رواج داشت. دختران خود را در ازای دریافت وجهی به ازدواج هر طحفه ای وادار می کردند با این کار یک نان خور از خانواده کم می شد. اصولا زن موجودی وابسته به مرد بود و زنان از روی نیازمندی به مرد(همان لقمه نان) هر گونه سرزنش، بی حرمتی و تحقیر شوهران خود را تحمل می کردند که مبادا توسط مرد تنبیه بدنی یا طلاق داده شوند.

و بالاخره نون آخر نگرانی است متخصصین روانشناس به ما می گویند وقتی فردی نیازش برطرف نشود نگران خواهد شد.

نگرانی برعکس آرامش درونی است و گذشتگان همیشه در نگرانی زندگی می کرده اند شخص نگران نمی تواند به آرامش و آسایش فکر کند، شخص نگران حتی نمی تواند درست فکر کند و اگر این نگرانی در فرد مزمن شود کم کم اضطراب، ترس، وحشت جای آن را می گیرد که در نتیجه زندگی فرد کاملا مختل خواهد شد.

از زاویه دیگر این چهار نون نحس بگونه ای زنجیر وار یکدیگر را تولید یا تقویت می کنند، که ریشه همه همان نادانی است در نتیجه می توان گفت انسان درگذشته متاسفانه موجودِ نادان ِ ناتوان ِ نیازمندِ نگران بوده است.

حقیقتا زندگی بشر امروزه دچار تحولات زیادی شده و صنعت حداقل دو بار زندگی بشر را متحول کرده است. اولی حدود 250 سال قبل توسط گوتمبرگ اتفاق افتاد که صنعت چاپ را به بشر هدیه کرد و دومی اینترنت است که حدود 20 سال از تولد آن می گذرد. امروزه به دانایی رسیدن کار سختی نیست مشکل مردم امروز دانستن نیست، خواستن است و روانشناسان متفق القول اظهار کرده اند اگر روی فردی 1000ها ساعت کار تخصصی مشاوره ای صورت گیرد معلوم نیست در فرد تغییری ایجاد شود!! و به لحاظ علمی ثابت شده است هیچ کسی یا هیچ قدرتی درجهان وجود ندارد که بتوان اخلاق یا رفتار کسی را تغییر دهد مگر آنکه خود او از درون چنین تغییری را خواستار باشد.

امروزه چهار "ب" جایگزین آن چهار "ن" شده است:

 

ب اول بهزیستی : بوجود آمدن نهاد بهداشت و درمان، نهاد آموزش و پرورش، نهاد ورزش و سرگرمی از جمله تغییرات عمده جهان کنونی است که زندگی کردن توام با لذت را برای ما فراهم ساخته است.

ب دوم برابری : انسان ها هرچند از نظر نژاد، جنسیت، سن، مذهب و ملیت متفاوتند اما دارای حقوقی معین، مشخص و برابر هستند.

 

ب سوم برادری: من و تو اگرچه از نظر فکری، احساسات و باورها متفاوتیم ولی در عین حال من و تو می توانیم از بودن درکنارهم لذت ببریم.

ب چهارم بردباری:

این خصوصیت رفتاری و اخلاقی در اغلب جوامع امروز جهان نهادینه شده و باید آن را به فرزندان خود آموزش دهیم این رفتار بدلیل تنوع و تکثر ادیان، مذاهب و باورها در بین مردم دنیا توصیه شده است یعنی اگرچه بعضی باورهای تو در تضاد باورها و عقاید من قرار دارد ولی امید دارم مشکل خاصی بروز نخواهد کرد و عقاید تو از نظر من محترم و به آنها هرگز،هرگز اهانت نخواهم کرد و در مقابل آنها از خود بردباری نشان خواهم داد.

نا گفته نماند در گذشته بدلیل همین تفاوت ها و نادانی که داشته اند هم دیگر را نصف می کرده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:31  توسط نوروزکمایی  | 

ازدواج های مبهم: همراه با عشق یا پول؟

 افزایش چشمگیر ازدواج پسران با زنانی که از آن ها بزرگ تر هستند

 ازدواج

 چندی پیش «سازمان ثبت احوال ایران» گزارشی در خصوص جوانان ایرانی منتشر کرد، بر اساس اطلاعات این مرکز، آمار ازدواج پسران ایران با زنانی که از آن ها ۲۰ سال بزرگ تر هستند، افزایش چشمگیری داشته است.

تنها در سال جاری این نوع ازدواج افزایش ۵۷ درصدی داشته است.

در این گزارش به دلیل چنین وضعیتی اشاره نشد و تنها چند نفر از جامعه شناسان این موضوع را مبحثی جدید برای تحقیق و بررسی جامعه ایران توصیف کردند.

گروهی از صاحبنظران یکی از مهم ترین دلایل این امر را مسائل اقتصادی می دانند و معتقدند معمولاً مردانی که با زنان بزرگ تر از خود ازدواج می کنند، می خواهند دغدغه کمتری برای تامین زندگی در آغاز تشکیل خانواده داشته باشند.

اما علاوه بر این، تغییر فرهنگی یاد شده می تواند از دلایل و عوامل دیگری نیز نشات گرفته باشد.

دلایلی که در آن، مفاهیم و ارزش ها در زندگی دستخوش دگرگونی می شوند. اما جوانان ایرانی هر کدام بسته به نوع نگاهشان در این خصوص نظری متفاوت داشتند.

«امیر» دانشجوی «دانشگاه رودهن»، با لبخندی می گوید: «عیبی نداره آدم با زنی که از خودش ۲۰ سال بزرگ تره ازدواج کنه، اما خب باید یه شرایطی داشته باشه.

مثلاً زنه خیلی پولدار و سن بالا باشه. این زنای پولدار برای پسرای جوون و خوش تیپ خوب پول خرج میکنن.

ببین اول زندگیت با کسی شروع می کنی که همه چی داره، تازه نگران پیری طرف هم لازم نیست باشی، با یه عمل ۲۴ ساعته می شه دختر ۲۴ ساله، پس حله.»

او می گوید: «در ضمن این خانوما همیشه می دونن که جذابیتشون به پولیه که برات خرج می کنن، پس همیشه این سیستم رو ادامه می دن تا تو رو از دست ندن.

هر وقت هم که حسابی پولدار شدی می تونی طلاق بگیری و بری سراغ یکی دیگه.»

«رضا» مهندس برق که به گفته خودش درآمد بسیار خوبی دارد، در حالی که گوشی موبایلش را روی میز جا به جا میکند، می گوید:

«آخه باید دید کی تحقیق کرده، از چه کسانی، با چه پشتوانه تحصیلی و یا از کدوم قشر جامعه. همسر خود من از من ۷ سال بزرگ تره، اما حاضر نیستم لحظهای از این زندگی رو با هیچ چیزی عوض کنم.

نمیدونم این آقایون متوجه هستن که ۲۰ سال یعنی چی؟ آخه این دو نفر می تونن با هم نقطه مشترکی داشته باشن.»

«نازنین» دانشجوی روزنامه نگاری «دانشگاه علامه» است. او نیز با نگاه نقادانه به این گزارش می گوید:

«دختران در ایران به دلیل نوع نگاه و بافت سنتی مجبور هستند که در مواردی ازدواج هایی این چنینی انجام دهند، اما پسران ما به دلیل همین بافت نیازی به چنین کاری ندارند.»

«مهدی» ۲۹ ساله است، او در حال حاضر یک سال است که با زنی حدود ۵۰ سال ازدواج کرده و به گفته خودش چندان مشکل ندارد.

جریان آشنایی مهدی و همسرش در جاده شمال اتفاق افتاده است.

ماشین همسر فعلی مهدی که به همراه تعدادی از دوستاش به شمال میرفتند در جاده خراب میشود و مهدی نیز که در همان مسیر برای تعطیلات می رفته، به کمک می آید.

مهدی علاقه ای ندارد که اسمی از همسرش برود.

او در مورد ازدواجش می گوید: «همسرم همسن مادرم است، به همین دلیل هم خانواده ارتباطش را با من قطع کرده است.

خانواده همسرم ایران نیستند، او (همسرم) یک دختر دارد که او هم از این ازدواج ناراضی است.

چرا زن ها می توانند با مرد بزرگ تر ازدواج کنند اما ما مردان نه. همسرم بسیار مهربان است، ما زندگی خوبی داریم، هر سال به یکی از کشورهای دنیا سفر می کنیم. از وقتی که با هم آشنا شدیم، برای ادامه تحصیل در خارج خیلی مشتاق شدم.

دخترهای جوان ایرانی خیلی سر به هوا هستند.»

مهدی حرف هایش را ادامه می دهد: «زندگی دو نفره موضوع جدی است که نیاز به افراد پخته داره و بچه بازی نیست.»

در سه ماهه اول سال گذشته ۱۳۲ مورد ازدواج در کشور ثبت شد که سن زوجه بیش از ۲۰ سال بیشتر از زوج بوده که این نوع ازدواج در مدت مشابه امسال به ۲۰۸ فقره معادل ۵۷/۵۷ درصد افزایش یافته است.

 

بر اساس آمار منتشر شده از سوی سازمان ثبت احوال، آمار طلاق ازدواج هایی که سن زوج یا زوجه بیش از ۲۰ سال بیشتر از همسر خود است، نیز افزایش یافته است، به طوری که تعداد وقوع طلاق در ازدواج هایی که سن مردان ۲۰ سال بیشتر از همسرانشان بوده در سه ماهه اول سال ۸۶، ۵۵۳ مورد بوده که این رقم در سال جاری به ۵۸۸ مورد رسیده است.

تعداد طلاق در زنانی که ۲۰ سال از همسران خود بزرگ ترند، در سه ماهه اول امسال ۴۷ فقره بوده، در حالی که این رقم در مدت مشابه سال گذشته ۳۵ مورد ثبت شده است.

«نگار» دختر ۲۴ ساله معتقد است که پسرها چنین ازدواجی را فقط برای پول انجام می دهند، او که در یک عکاسی مشغول به کار است، می گوید: «توی ایران هر چی مد بشه، همه گیر میشه. الان پسرها دنبال زن سن بالای پولدارن. هر کی هم بگه نه، یه ریگی به کفشش داره.

زن پولدار می گیرن که پول لباس و دک و پز پسره رو بده، از اون ور هم پسره می ره دنبال دختر بازی، توی مهمونی و سفر که زناشون رو نمی برن.

دخترها هم یه پسر پولدار می بینن که داره براشون خرج می کنه. چی از این بهتر. وقتی پسری می ره یه زن اندازه مادرش می گیره، فقط به خاطر پوله یا هر چیز دیگهای که اقتصادیه. عشقی در کار نیست.»

«مهدی»، تعمیرکار ماشین است. او با یادآوری فیلمی که در همین زمینه دیده، می گوید:

«زن های مسن که سراغ پسر جوون میان پولدارن. چه عیبی داره. مثل فیلمه آدم باهاش ازدواج می کنه. اونا خونه دارن، ماشین دارن، برات همه چی می گیرن. تازه خودشون خوب می دونن خیلی زود جذابیتشون از بین می ره، برا همین بهت گیر نمی دن که با کی می ری با کی میای.»

دکتر «فرهنگ» در یکی از مراکز مشاوره تهران کار می کند. او چنین رویدادی را یک معضل بزرگ اجتماعی- فرهنگی می داند و می گوید:

«این که دختران بهتر است در زمان ازدواج کوچک تر باشند، حرف نادرستی نیست.

همسن بودن هم در صورتی که پیشتر از لحاظ فرهنگی، اجتماعی و تحصیلی با هم به نتیجه رسیده باشند، مشکل آفرین نیست. اما اختلاف سن ۲۰ سال یک پدیده اجتماعی است که راهکار مقابله با آن فرهنگ سازی است.»

به گفته او، زنان در سنین بالا از لحاظ جنسی دچار تغییراتی می شوند که یکی از آن موارد کم شدن میل جنسی است. این در حالی است که مردان جوان به شدت چنین میلی را دارند. حال وقتی همسری ۲۰ سال بزرگ تر می گیرند، پس از مدت کوتاهی این حس و علاقه از یک طرف کمرنگ میشود.

سپس در ادامه، مشکلاتی را به وجود می آورد که بی بند و باری مردانه نام می گیرد.

او می گوید: «از طرفی این زنان برای این که بتوانند جوانان را در کنار خود داشته باشند، به دلیل این که اکثراً از وضعیت مالی مناسبی برخوردارند حاضر به انجام هر هزینهای هستند.

این وضعیت سبب می شود مردان متوقع و تنبل شوند. چون هر چیزی را اراده کنند به دست می آورند.

در صورت بروز مشکل هم جدایی راهی است که انتخاب می شود و این یعنی افزایش آمار طلاق در ایران و مسائل بعدی آن.

متاسفانه این مشکل تنها در ایران نیست، در کشورهای دیگر نیز چنین مواردی روی میدهد اما طی یکسال اخیر ازدواج مردان با زنان بزرگ تر از خود رشد فزاینده ای داشته است.»

یکی از مواردی که در ماه گذشته به این مرکز مشاوره مراجعه کرد، پسری از یک خانواده متوسط بود.

او دانشجو بود و به گفته خودش دوست مادرش که زن متمولی است به او پیشنهاد ازدواج داده و قول داده او را به خارج از ایران ببرد اما خانواده به شدت با چنین ازدواجی مخالف هستند.

این نخستین رابطه این پسر است و او بسیار علاقه مند به انجام این کار است.

با این که بارها با او مشاوره داشتم اما روی حرفش ایستاده است.

وقتی هم به او گفتم این زن همسن مادرت است، گفت مادرم هم با مردی ازدواج کرد که همسن پدرش بود، ایرادش در کجاست. وقتی برای او از وضعیت چنین رابطه ای و عاقبت آن گفتم، تنها جوابش این بود، آخرش طلاقه دیگه. خب باشه، من مشکلی ندارم.

 

خویش را اول مدوا کن کمال این است و بس !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:30  توسط نوروزکمایی  | 

پنج هدف مهم در زندگی فردی

پنج هدف مهم در زندگی فردی

هدف واژه ایست که مطالب بسیار درباره آن نوشته اند، گفته اند و خوانده ایم مجموعه کتابهای موفقیت و در سخن بزرگان یا در فرهنگ ها و ادیان مختلف دامنه وسیعی از مجموعه هدف ها معین شده وهریک به نوبه خود خواستار تعالی و رشد بشر در جنبه های مختلف (بعنوان هدف) بوده اند. آنچه قطعی و مسلم است زندگی هدف دار خواستنی تر و زیباتراست. در سنین جوانی که ما سعی در رسیدن به استقلال فکری و مادی هستیم (حدود 18 الی 22 سالگی) بسیار پیش آمده که بین اهداف مختلف که در دنیای امروز که تعداد آنها تقریبا نامحدود بنظر می آید گم و گیج می شویم و واقعا نمی دانیم چه باید انجام داد، کدام بهتر یا ارجحیت دارد. در این نوشته پنج هدفی نقل شده که امروزه هر فرد باید در زندگی خود در نظر گرفته تا زندگی کردن برای او توام با شور و لذت سپری شود. به هیچ وجه نباید بعضی از این اهداف را از برنامه زندگی خود بطور موقت یا دایم خارج کرد سهم هر کدام از آنها در جریان زندگی باید یکسان در نظر گرفته شود. این اهداف در طول زندگی استمرار دارند و مانند شئ یا چیزی نیستند که پس از بدست آمدن از آن دست بکشیم. به نظر من این اهداف به اندازه کافی گسترده کلی و جامع هستند که می توان هر هدف کوچک و بزرگ دیگری را در دل این پنچ هدف گنجانید. از طرفی هر کدام از این اهداف بدلیل اهمیتی که دارند نمی تواند با اهداف دیگر ترکیب یا ادغام شود. تقاضای من از خواننده محترم این خواهد بود که در صورت امکان در قسمت نظرات اگر توصیه ای مبنی بر نوع تقسیم بندی یا اشکالات و معایب احتمالی این اهداف به نظرتان می رسد مطرح نمایید.

 

1- سلامتی Health: سلامتی فیزیکی، مراقبت و محافظت از خود، ورزش، بهداشت فردی همه و همه باید مورد نظر وهدف فرد قرار داشته باشد.در واقع بعد فیزیکی و مکانیکی انسان درست شبیه اتومبیل یا هر وسیله دیگر است که نیاز به مراقبت وسرویس و نگهداری دارد.

 

2- آگاهی Awareness: مطالعه مستمر در زمینه های مختلف علوم انسانی و علوم تجربی روز با هدف رسیدن به دانایی یا همان آگاهی وپس از آن ما باید به خودآگاهی و خداآگاهی برسیم.

 

3- شغل Occupation, Job: ادامه تحصیل، کسب تخصص و حرفه با هدف رسیدن به شغل مورد علاقه که در نهایت منجر به خود کفایی و استقلال فردی شود. این امر شاخص مهمی در آرامش فرد خواهد داشت. کار کردن یا خدمتی را ارائه کردن به نوعی بار اخلاقی هم دارد چون با کار کردن ما خدمتی به دیگری کرده ایم. این خدمت می تواند تعمیر یا تمیزکردن کفش کسی یا پیوند زدن کلیه و رگهای قلب فردی باشد.

 

4- ارتباط Relation: داشتن شبکه ای از دوستان و ارتباط با آنها یکی از بایدهای زندگی است. مخصوصا رابطه چهره به چهره و دوخته شدن چشم ها به یکدیگر. واز طرفی باید از رابطه هایی که در آن رنج می بریم و تبادل احساسی و لذتی نیست خارج شویم و یا به آن بهبود ببخشیم، توصیه شده بچه ها در طول دوران تحصیلی خود باید تعدادی بین 20 تا 30 دوست داشته باشند.کسانی که نمی توانند با دیگران رابطه برقرار کنند و دوستانی برگزینند افرادی تنها و در خود مانده هستند.

 

5- تفریح و سرگرمی Entertainment: امروزه بعنوان یک بخش مهم در زندگی فردی محسوب می شود و نباید به هر دلیلی تعطیل و یا کم اهمیت در نظر گرفته شود. فعالیت جدی در یکی از زمینه های هنری مثل موسیقی، نقاشی، سفالگری... وقت گذاشتن برای استفاده از محصولات فرهنگی و هنری نظیر: موسیقی، تئاتر، فیلم، موزه های تاریخی، باستانشناسی، مردم شناسی. وبلاگ نویسی ، شرکت در کلوپ ها ، جشنواره ها، میهمانی و سفرکردن.

 

(تمامی موارد فوق ازیک درجه اهمیت برخوردارند و ارجحیت خاصی نسبت به هم ندارند.)

 

شواهدی بر مطالب فوق

 

با کمی دقت به اطراف متوجه می شوید بسیاری از ما مردم اهداف پنجگانه را بطور هم زمان در زندگی فردی دنبال نمی کنیم بسیاری از پدر و مادرها به درس خواندن فرزندان توجه زیادی دارند در حالیکه به ورزش و تفریح آنها اهمیت چندانی نمی دهند یا از ارتباط فرزند با دوستانش بیم دارند. پدر و مادرها اغلب سعی می کنند بچه ها را درس خوان بارآورند در حالی که باید آنها را کتاب خوان بارآوریم. تا مطالعه، کتاب خوانی و میل به دانستن در آنها تقویت و مد نظر قرار گیرد. با این فشارها و یک بعدی کردن زندگی در واقع فرزندمان را خسته و رنجور می کنیم.

فردی اگر یک سره درس بخواند و بخش های دیگر زندگی را تعطیل کند حداکثر استاد دانشگاه خواهد شد. کله او شاید نسبت به کله سایر افراد جامعه کمی بزرگ تر به نظر آید در حالی که دست و پاهایش بسیار کوچک و ضعیف مانده اند. آیا می دانید در یک تحقیق آماری مشخص شده 70% اساتید دانشگاههای آمریکا خوشبخت نبوده و در زندگی خود احساس لذت و رضایت نمی کنند.(خوشبختی از نظر علمی تعریف دارد) فکر نکنید در ایران یا سایر نقاط دنیا اوضاع بهتر از اینست چنین افرادی هدف 3 را در زندگی دنبال کرده اند ارتباط خوبی با همسروفرزندان خویش ندارند موضوع سرگرمی (هدف 5) برای آنها کم اهمیت و آن را اتلاف وقت می دانند. جدیدت، تلاش و کار را هدف زندگی می پندارند. ازاین افراد بعنوان افراد موفق بیمار یاد می شود. این افراد حتی فرصت پرداختن به هدف 2 یعنی کسب آگاهی و خود آگاهی را نداشته اند، مسئله دقیقا اینجاست که بین خواندن مقاله علمی، کتاب درسی تخصصی و مطالعه همه جانبه و مستمر تفاوت است. زمانی من به آگاهی و خود آگاهی می رسم که بدانم که هستم، چه هستم، کجاهستم، کجا می خواهم بروم، چه کاری باید بکنم، مشکلات و گرفتاری هایم چه و کجاست؟ در غیر اینصورت پس باید به خود بگویم برای حمالی به این دنیا آمده ام، ما زندگی نمی کنیم که کار کنیم بلکه کار می کنیم که زندگی کنیم.

از طرف دیگر بسیارند کسانی که وقت خود را به سرگرمی و خوش گذرانی سپری می کنند و رنج را (رنج مشروع را) برنمی تابند این افراد مسئولیت پذیر نیستند. توجهی به اهداف 1 و 2و 3 نمی کنند حتی به دلیل عدم آگاهی وارد ارتباطات بد با دیگران می شوند. می توان گفت این افراد از نظر جسمانی رشد کرده اند ولی کودک درون آنها همچنان کودک و ضعیف مانده است. گفته می شود این افراد کودک بوده اند و حال به غولک تبدیل شده اند. در این رابطه متخصصین تعلیم و تربیت تذکر داده اند پدرومادرها همیشه اصل به تاخیر انداختن لذت را برای کودک خود بکار بندند. به عبارتی در مراحل مختلف سنی کودک (یک تا هجده سال) نباید نیازهای او را بلافاصله محیا کرد هر چند امکان آن برایشان وجود داشته باشد.

در اطراف خود افرادی را می بینیم که بخش عمده ای از وقت خود را صرف یک شاخه هنر مثل موسیقی کرده اند و به درجاتی هم رسیده اند ولی در اداره زندگی خود و ارتباط با دیگران مشکل دارند این افراد بسیار تنها هستند و احساس می کنند بیشتر مردم جامعه آنها را درک نمی کنند و آنچنان که باید و شاید به آنها توجه نمی شود بسیار زود رنج که اصطلاحا گفته می شود این افراد پوست روانی ندارند یعنی با کوچکترین مسئله ای شدیدا احساس ناراحتی می کنند. جای سوال دارد که چرا باید چنین زندگی کنیم؟

حرفه هایی مثل استاد موسیقی شدن – بازیگر سینما یا ملی پوش تیم فوتبال شدن خوب اند ولی این حرفه ها شرایط خاص خود را دارند.

اول: این که فرد باید دارای استعدادهای خاص و استثنائی در آن زمینه باشد.در حالی که خداوند اکثر آدم ها را به لحاظ هوش و استعداد متوسط خلق کرده است.

دوم: فرد باید وقت زیادی از زندگی خود را صرف این گونه هدف ها نموده تا مهارت لازم و سطح بالایی کسب نماید.

سوم: شرایط رسیدن به این گونه هدف ها در بسیاری از موارد حالت گزینشی و انتخابی دارد یعنی احتمال دارد من در شرایط مساوی و حتی برتر نسبت به دیگر رقیبان خود انتخاب نشوم.

این در حالی است که اگر یک آدم متوسط تصمیم بگیرد که یک مهندس ماهر یا دکترمتخصص شود حتما با یک برنامه ریزی به هدفش خواهد رسید. ولی همین فرد اگر تصمیم بگیرد جزء ستارگان سینمای ایران شود به احتمال قوی به هدفش نخواهد رسید. توجه کنید ما در دنیای احتمالات زندگی می کنیم بنابراین تصمیم ما باید از روی فکر انجام شود که احتمال موفقیت من در آن هدف چقدر خواهد بود.

متخصصان مشاوره به عموم مردم توصیه می کنند که هدف 3 یعنی شغل را از طریق ادامه تحصیل یا کسب مهارتهای شغلی کاربردی دنبال کنیم و در کنار آن می توان عضو تیم فوتبال اداره یا سازمان شهر خود بود. و اگر به موسیقی علاقه داریم آن را در برنامه هدف شماره 5 خود قرار دهیم. در غیر اینصورت دنبال کردن این گونه هدفها را از طریق علمی و آکادمیک توصیه کرده اند. یعنی اگر به موسیقی علاقه دارید از طریق ادامه تحصیل در آن رشته اقدام کنید. یا اگر به ورزش علاقه دارید از طریق شرکت در دانشگاه و تحصیل در رشته مثلا تربیت بدنی پیگیری کنید، و از شیوه های آموزشی غیرعلمی و تجربی (به اصطلاح سنتی) پرهیز کنید. چون ما در دنیای علم زندگی می کنیم و از طرفی قرار است ما به استقلال مالی و مادی هم برسیم، اگر این امر محقق نشود در نتیجه فردی خواهیم شد نیازمند و فرد نیازمند همیشه نگران است، فرد نگران نمی تواند به آرامش فکر کند. از این گذشته باید واقعیت جامعه را درنظر گرفت چندی پیش به نقل از استاد فرهاد فخرالدینی (رهبر ارکستر موسیقی ملی ایران) شنیدم یک نوازنده ارکستر به طور متوسط حقوقی معادل 70000 تومان در ماه دریافت می کند. برایم خیلی عجیب بود این پیام ها متاسفانه نشان دهنده بعضی از معضلات ریشه ای جامعه ماست کسی که در تولید آثار هنری جامعه نقش دارد چرا باید در چنین شرایطی قرار گیرد.

 

ابعاد وجودی انسان پیچیده است و باید آگاهانه آنها را شناخت و به آنها رسیدگی کرد. و اگر بعضی ابعاد آن را رشد داده و بخشی را واگذاریم در واقع کل مجموعه اجزائ یک سیستم را به سمت عدم تعادل هدایت کرده ایم زندگی کردن برای من و تو باید توام با لذت باشد درست است که زندگی کردن رنج هم دارد ولی این رنج باید رنج مشروع باشد. اگر قراراست اضافه وزن خود را کم کنم باید آن را گرم به گرم از طریق ورزش و رژیم غذایی مناسب طی ماهها کم کنم. ولی این رنج یک رنج مشروع است زیرا در راستای هدف شماره یک یعنی سلامتی قرار دارد ولی اگر قرار باشد خودم را تا خرخره زیر غرض ببرم که یک اتومبیل آنچنانی داشته باشم این یک رنج نامشروع بحساب می آید. بسیاری از ما آدم ها خود و عزیزان مان را بدلیل کم دانی رنج میدهیم این رنج هم رنج نامشروع است در این دنیا چیزهای زیبا بسیارند می توان به آنها هم پرداخت و برای آنها وقت گذاشت و از زیبایی های آن لذت برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:28  توسط نوروزکمایی  | 

من یک جهان سومی هستم .

من یک جهان سومی هستم .

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...

داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...

از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...

شادی ها و دغدغه های کودکی ما :

در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک...

شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...

یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم...

توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم...

اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...

اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند...

اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند....

از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی.... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده...

در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی...

اینکه لبت را با لبی آشنا کنی...

اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره....

این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم،او را ...با او قدم نزنیم و فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی...

بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشوند و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...

مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...

معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود....اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته.... اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشوند...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...

راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل (......) اوست...

در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...

اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...

اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

نام نویسنده حداقل برای من ناشناس است.اما حرفهاش خیلی آشنا

یک بار یک دانشجوی خارجی از استاد پرفسور محمود حسابی پرسید، "می گویند شما از جهان سوم آمده اید ،جهان سوم چگونه جایی است؟ " استاد جواب دادند " جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت را آباد کنی، خانه ات خراب خواهد شد و اگر بخواهی خانه ات آباد شود باید در تخریب کشورت بکوشی "..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 14:27  توسط نوروزکمایی  | 

راز گذشت زمان

در جزیره­ای زیبا تمام حواس زندگی می­کردند. شادی، غم، غرور، عشق

و حتی علم و ثروت.روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواد

رفت. همه ساکنان جزیره قایق­های خود را آماده کردند و شروع را ترک

کردن جزیره کردند. اما عشق می­خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او

عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می­رفت عشق از ثروت که

با قایقی باشکوه جزیره را ترک می­کرد کمک خواست و گفت: آیا مرا با

قایق خود می­بری؟اما ثروت گفت: قایق من پر از طلا و نقره است و

جایی برای تو وجود ندارد.پس عشق از غرور که با یک کرجی در حال دور

شدن از  جزیره بود کمک خواست.غرور گفت: من نمی­توانم تو را به قایق

خود راه بدهم چون تو خیس و کثیف شده­ای و قایق قشنگ مرا کثیف

می­کنی.غم در نزدیکی عشق بود و عشق از او کمک خواست. اما غم

با صدای حزن­آلود گفت: آه عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج به این

دارم که تنها باشم.  عشق به سراغ شادی رفت و از او خواست تا به او

کمک کند.اما شادی  آنقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای

عشق را نشنید.آب هر لحظه بالاتر می­آمد و عشق دیگر ناامید شده بود

که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق من تو را خواهم 

برد.عشق آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و 

سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی

رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که

نجاتش داده بود، چقدر بر گردن او حق دارد. عشق نزد علم که در حال

حل کردن مسئله­ای بر روی شن­های ساحل بود رفت و از او پرسید: آن

پیرمرد که بود؟علم پاسخ داد: زمانعشق با تعجب گفت: زمان؟ اما او چرا

به من کمک کرد؟علم لبخندی خردمندانه و زد و گفت: زیرا تنها زمان قادر

به درک عظمت عشق است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:5  توسط نوروزکمایی  | 

تمرين هاي زندگي


..:: ترین های زندگی ::..
سازنده‌ترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن.


پرمعني‌ترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.


عميق‌ترين كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.


بي‌رحم‌ترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش.


خودخواهانه‌ترين كلمه "من" است، از آن حذر كن.


ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.


بازدارنده‌ترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن.


با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز.


پوچ‌ترين كلمه "طمع" است، آن را بكش.


سازنده‌ترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن.


روشن‌ترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.


ضعيف‌ترين كلمه "حسرت" است، آن را نخور.


تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير.


محكم‌ترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.


سمي‌ترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش.


لطيف‌ترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.


ضروري‌ترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن.


سالم‌ترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت بده.


اصلي‌ترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.


دوستانه‌ترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن.


زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش.


زشت‌ترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش.


ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو چنين شود؟


موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو.


آرام‌ترين كلمه " آرامش" است، به آن برس.


عاقلانه‌ترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن.


دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده مانع پيشرفت

بشود.


سخت‌ترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد.


مخرب‌ترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُل‌هاي پشت سرت

باش.


تاريك‌ترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم روشن كن.


كشنده‌ترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير.


صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.


قشنگ‌ترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن نهفته است.


تميزترين كلمه "پاكيزگي" است...


رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان.


تنهاترين كلمه "گوشه‌گيري" است، بدان كه جمع هميشه بهتر از

فرد بودن است.


هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي آن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:3  توسط نوروزکمایی  | 

چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!

 


براي خوشحال کردن يک زن...


يک مرد فقط نياز دارد که اين موارد باشد :

1. يک دوست

2. يک همدم

3. يک عاشق

4. يک برادر

5. يک پدر

6. يک استاد

7. يک سرآشپز

8. يک الکتريسين

9. يک نجار

10. يک لوله کش

11. يک مکانيک

12. يک متخصص چيدمان داخلي منزل

13. يک متخصص مد

14. يک متخصص علوم جنسي

15. يک متخصص بيماري هاي زنان

16. يک روانشناس

17. يک دافع آفات

18. يک روانپزشک

19. يک شفا دهنده

20. يک شنونده خوب

21.. يک سازمان دهنده

22. يک پدر خوب

23. خيلي تميز

24. دلسوز

25. ورزشکار

26. گرم

27. مواظب

28. شجاع

29. باهوش

30. بانمک

31. خلاق

32. مهربان

33. قوي

34. فهميده

35. بردبار

36. محتاط

37. بلند همت

38. با استعداد

39. پر جرأت

40. مصمم

41. صادق

42. قابل اعتماد

43. پر حرارت

بدون فراموش کردن :

44. تعريف کردن مرتب از او

45. عشق ورزيدن به خريد

46. درستکار بودن

47. بسيار پولدار بودن

48. تنش ايجاد نکردن براي او

49. نگاه نکردن به بقيه دختران

و در همان حال، شما بايد :

50. توجه زيادي به او بکنيد، و انتظار کمتري براي خود

 داشته باشيد

51. زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش

52. اجازه رفتن به مکانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه

 نگران نباشيد او کجا مي رود.

بسيار مهم است :

53. هيچگاه فراموش نکنيد :

* سالروز تولد


* سالروز ازدواج


* قرارهايي که او مي گذارد

 

چگونه يک مرد را خوشحال کنيم :


1. تنهاش بذاريد!!!! )))))))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19:2  توسط نوروزکمایی  | 

خدا

درد دل با خدا
انسان حرف دلش را نمي تواند به كسي برساند. مگر به كسي كه خودش درد كشيده باشد.

اي كاش شمع بودم تا آب شدنم را همه مي ديدند.

اي كاش سنگ بودم تا خرد شدنم را همه حس مي كردند.

اي كاش آب بودم تا زلالي و صداقتم را همه درك مي كردند.

خدايا تو كه از من و فكر و حرفهاي دلم خبر داري تو كه مي داني من از اعماق وجودم او را دوست دارم تو كه مي داني با تو و خودم عهد بسته ام كه تا آخر اين راه بروم يا به هدفم مي رسم يا مي سوزم و حتي با معشوق خودم نيز كاري ندارم چون نمي خواهم او به درد من بسوزد و او را دوست خواهم داشت حتي اگر او نيز مرا باور نكند و از صداقت حرفهايم اطلاع نداشته باشد. خدايا من كه مي دانم تو نيز از اين فكر و هدف من راضي هستي. پس از تو مي خواهم من را ثابت قدم كني و دستم را بگيري تا لغزش نداشته باشم و آلوده دنياي مادي نشوم. بدون اينكه معشوق خودم را اذيت و ناراحت كنم حتي اگر او نيز اين حرفها را درك نكند مهم نيست و نبايد هم درك كند چون نمي خواهم در ميكده عشق به غير از من كس ديگري بسوزد چه برسد به عزيزترين فرد من كه رنجش و ناراحتي او برايم خيلي زجر آور است.

پس اين درد بين من و تو خواهد ماند تا شايد در روز حساب شرمنده تو نباشم.


درد دل سوزناك

احساس مي كنم دارم مي سوزم احساس مي كنم آتش گرفته ام دلم سوزش دارد شكسته شدن خود را با تمام وجودم احساس مي كنم. اين دنيا واقعاً ارزشي ندارد عجب دنياي گندابي است. دنيايي كه گوشي براي شنيدن حرفهاي دل نباشد نگفتم پاسخ به حرفهاي دلم چون اين حرفها جوابي ندارد و تنها جوابش سوختن است و من نمي خواهم در اين سوختن كس ديگري نيز باشد به خصوص معشوق من. من كه نمي توانم غمهايش را برطرف نمايم حداقل نبايستي غم نيز بر دل زيبايش بياورم دلي كه به اندازه كل دنيا برايم ارزش دارد.من به جز او كسي را نمي بينم كه بخواهم ازدواج و زندگي كنم همه چيز من در او خلاصه مي شود كه او نيز خيلي وقت پيش از دست رفته است و انتظاري از او ندارم چون اين تقصير من است و او گناهي ندارد. زماني كه وجود انسان در وجود يكي ديگر خلاصه شود زماني كه انگيزه بودنت فقط براي يك نفر باشد بدون او ديگر چيزي برايت معنايي ندارد و سوختن براي او تنها كار ممكن است. من از اول اين راه را مي شناختم مي دانستم كه انسان را از بين مي برد ولي سوختن من مهم نيست من فقط يك هدف را در زندگي مي بينم و تمامي اهدافم در راستاي آن خواهد بود يا به او مي رسم يا مي سوزم هر دو برايم نوش است هر چند رسيدن به هدف انگيزه و تحمل مرا بيشتر مي كند. زخم دلم باز شده و هر روز بازتر مي شود هر روز دارد عود پيدا مي كند تا جايي كه با باز شدنش مرا نيز از اين دنيا خواهد برد. ولي من تمامي سعي خودم را خواهم كرد تا فردا در روز قيامت پاسخي براي خدا داشته باشم من توان شنيدن عتاب خدا را ندارم هر چند تنها او از دل و غم من آگاه است من دل سوخته و تن شكسته و خسته خودم را بعنوان شاهد به خدا خواهم داد او حتماً از من خواهد پذيرفت. البته اميدوارم كه به هدفم برسم و شرمنده خدا نشوم. هر چند چيزي براي اثبات عشق و علاقه خودم ندارم چون چيزي ندارم كه تقديم وجودش كنم چيزي كه به چشم مادي بيايد. اما ما هم خدائي داريم پس از خودش مدد مي جويم و تا آخر عمرم منتظرش مي مانم.


زندان دنيا

اي كاش زنده نبودم اي كاش مرده بودم و اين لحظه را نمي ديدم واقعاً لحظه دردناكي است ديگر زندگي برايم معنايي ندارد ديگر اميد زيستن ندارم ديگر اميد بودن ندارم زندان دنيا عجب زندان سختي است.

خدايا تو كه از دل من خبر داري تو كه مي داني همه اين حرفهايم به شبنم از روي صداقت است تو كه مي داني دارم مي سوزم ولي قدرت خاموش شدن ندارم تو كه مي داني ديگر اميد زنده بودن ندارم پس اگر مي شود بر اين بنده ات منت نهي و عمرش را به پايان برساني با اين كه تنها اميدم توئي با اين كه در مسلك تو محال و بن بست وجود ندارد ولي ظاهراً اين تقدير توست. پس به اين بنده ناچيزت پاسخ ده و عمرش را به سر آي چون ديگر اميد ماندن ندارد چون انگيزه ماندن ندارد. چون چيزي ندارد كه تقديم معشوقش كند الا يك دل سوخته. چون در دل معشوقش نيز اهميت ندارد.ولي تو شاهد باش چون تنها تو مرا درك مي كني.

منبع وبلاگ عاشق شبنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:58  توسط نوروزکمایی  | 

عشق

اثبات عشق

برخي اوقات ما انسانها، به همديگر عشق مي ورزيم ولي ممكن است ابزار عيني كافي براي ابراز آن عشق را در اختيار نداشته باشيم. اي كاش مي توانستيم احساسات و عواطف دروني خودمان را به همديگر انتقال دهيم چون اين احساسات فقط براي خود فرد قابل شهود است و دليل كافي براي اثبات آن وجود ندارد. ولي براي اثبات عشق تنها ابزار مادي كافي نيستند و مي توانيم از راههاي مختلفي، احساس و عشق و علاقه طرف مقابل را نسبت به خودمان تشخيص دهيم. بنابر اين سعي كنيم به همديگر با نگاهي فراتر از ديد مادي نگاه كنيم كه بر خلاف چيزهاي مادي، باقي باشند نه فاني.

عشق و هوس

برخي اوقات ما انسانها، عشق و هوس را با هم اشتباه مي گيريم و تفاوت بين آنها را نمي توانيم به درستي تشخيص دهيم. هوس يعني انسان به يك فردي با چشم مادي و با نگاه ظاهري نگاه كند. اين نوع نگاه كردن چند صباحي بيش نخواهد بود. چون در هر زمان يك فرد براي او مهم خواهد بود يعني فرد مقابل صرفاً براي رفع هوس براي او ارزش خواهد داشت و هميشه دنبال بهترين خواهد بود و سعي نخواهد كرد تا فرد مورد نظر خود را بهترين بداند. اما عشق يعني انسان به يك فردي با نگاه دروني نگاه كند و بهترين حالت اين است كه با نگاه ظاهري هم آميخته شود. در اين صورت كل وجودش در مقابل معشوق ارزشي نخواهد داشت بنابر اين معشوق او از هر لحاظ برايش بهترين خواهد بود. حتي برايش بيشتر از خود و كل دنيا ارزش قائل خواهد شد چون او را بيشتر از خود دوست دارد.

عشق يك موهبت الهي است كه خداوند آن را به انسان وديعه داده است تا او را از بن بستهاي ظلماني زندگي نجات داده به سوي روشنايي و حقيقت رهنمون سازد چون عشق از ذات مقدس الهي سرچشمه مي گيرد و جوهره اصلي انسان از عشق و روح الهي تشكيل شده است پس اين عشق مقدس است و خيانت به آن عتاب الهي را به همراه خواهد داشت.

البته اين بحث بر خلاف تصور برخي عزيزان، هيچ ارتباطي به من و معشوقم ندارد.

من تمامي سعي خودم را خواهم كرد كه تا آخر عمرم به معشوق خودم وفادار باشم و او را تا آخر عمرم دوست خواهم داشت و از خدا مي خواهم كه مرا در اين تصميم ياري نمايد تا دچار لغزش نشوم و تا آخر عمرم به غير از معشوق خودم به كسي فكر نكنم نه بخاطر عشق، نه دوست داشتن و نه ازدواج و تشكيل زندگي.

اميدوارم خداوند مرا در اين تصميم ياري نمايد چون معشوق من برايم بهترين است و اجازه نخواهم داد تا آخر عمرم كسي جاي او را در دل و زندگي من بگيرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:56  توسط نوروزکمایی  | 

زندگینامه قيصر امين پور

 

                                                                             

قیصر امین‏پور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند

و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358  آغاز کرد. در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تااواخر عمر در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال داشت.در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد. اولین مجموعه شعرش را با عنوان ”تنفس صبح“ که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش ”در کوچه آفتاب“ را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.

در سال 1365 ”منظومه ظهر روز دهم“ توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آید که شاعر در این منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود "آینه ‏هاى ناگهان“ تحول کیفى و کمى امین‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در این مرحله امین‏پور به درک روشن‏ترى از شعر و ادبیات مى‏رسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشه‏اى مى‏دهد که در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آینه ‏هاى ناگهان، امین‏پور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مى‏کند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مى‏شود.

در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان ”آینه ‏هاى ناگهان 2“منتشر مى‏شود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آید.

در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه ‏هایى مى‏شود که زمزمه لب‏هاى پیر و جوان مى‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان مى‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مى‏سپارد که در سال 78 به بازار مى‏آید. ”گل‏ها همه آفتابگردانند“ جدیدترین کتاب امین‏پور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏هاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبه‏رو شد.

دکتر قیصر امین ‏پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ودر فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرابه تدریس و کارهاى پژوهشى پرداخت.

ویژگی سخن

قیصر امین پور پیش از آنکه به عنوان شاعر کودک و نوجوان به شمار آید در جامعه ادبی امروز به خاطر ویژگی های شعری اش شناخته شده است و شعرهای عمومی اش بیشتر از شعرهای کودکانه و نوجوانانه اش بر سر زبانهاست. از نیمه ی دوم دهه شصت بود که قیصر امین پور به ثبات زبان و اندیشه در شعرش دست یافت. هر چند جامعه ادبی او را به عنوان یک ادیب آکادمیک و استاد دانشگاه می شناسد ولی حوزه ادبیات کودکان و نوجوانان هنوز قیصر را از آن خود می داند. دو دفتر ”به قول پرستو“ و ”مثل چشمه- مثل رود“ آوازه خوبی دارند.

در طلیعه دفتر ”به قول پرستو“ شاعر با طرح چند پرسش ارتباط خود را با مخاطب آغاز می کند:

چرا مردم قفس را آفریدند؟

        چرا پروانه را از شاخه چیدند

چرا پروازها را پر شکستند؟

                  چرا آوازها را سر بریدند؟

قالبهای مورد علاقه امین پور عبارتند ار:چهارپاره – غزل – دو بیتی- قالب نیمایی- مثنوی

ویژگی های شعری

الف: مضمون بکر

هوشیاری و دقت نظر امین پور از او شاعری مضمون یاب و نکته پرداز ساخته است. مضمون یابی و نکته پردازی او از نوعی نیست که وی را از واقعیت ها دور ساخته و نازک اندیشی های معما گونه را به ذهن و زبانش راه دهد. (مثل شاعران سبک هندی)

ویژگی زبان او در عین سادگی و روانی، از زیبایی چشمگیری برخوردار است.

مثلاً شعرهای لحظه سبز دعا- حضور لاله ها- لحظه شعر گفتن

ب: اندیشه های نو

یک تفکر سنتی در این مورد بر این باور است که هر چه بوده، گذشتگان و دیگران سروده و نوشته اند. پس آنچه سروده و نوشته می شود، تازگی و طراوت ندارد و دست کم تفسیری از آثار آنان است. اما پاسخی دیگر هست که می گوید: همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز و به خلق و کشف مدام هنری باور دارند.قیصر یکی از شاعرانی است که در این زمینه تلاش خوبی را سرگرفت.

در قطعه ”راه بالا رفتن“ این نوگرایی در مضمون و اندیشه دیده می شود.

ج: زبان امروزی

امین پور در شعرهایش می کوشد از زبان امروزی در نهایت سلاست و روانی استفاده کند و رعایت کامل قوانین بکار گرفتن فرهنگ کنایات و اصلاحات به جمعیت زبان او کمک می کند. او در شعر ”بال های کودکی“ بیش از هر شعری فرهنگ زبانی توده مردم را وارد کرده است.

د: گوناگونی موضوعات

موضوعات برگزیده او ،عام و متعلق به نوجوانان و مردم است و تازگی و طراوت خوبی دارند و این فعالیت و حجم ذهنیت او را نشان می دهد.

هـ: وزن

یکی از راههای ارتباط با کودکان و نوجوانان در شعر استفاده از وزن ریتمیک و واژه های موزون و خوش آهنگ است و امین پور از این اوزان و نیز دیگر اوزان برای عام در شعرهایش به تنوع استفاده کرده است.

نمونه شعر

سراپا اگر زرد وپژمرده ایم

ولى دل به پاییز نسپرده ایم

چوگلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ایم

دلى سربلند و سرى سربه زیر

از این دست عمرى به سر برده ایم

قيصر امین پور، در حوزه ی شعر کودک و نوجوان نامی آشناست ولی مانند بعضی از شاعران، در حوزه ی شعر کودک مکث چندانی از خود نشان نداد و بیشتر توجه خود را به نوجوانان معطوف داشت. نمونه آثار او در بخش شعر نوجوان: مثل چشمه، مثل رود(1368)- به قول پرستو(1375)- تنفس صبح(1363)- در کوچه انقلاب (1363)

راز زندگی:

 از کتاب به قول پرستو غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد

تو چه فکر میکنی

کدام یک درست گفته اند

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد اوگل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

آثار:1- تنفس صبح2- در کوچه آفتاب

3- مثل چشمه ، مثل رود4- ظهر روز دهم

5- آینه‏ های ناگهان6- گل‏ها همه آفتابگردانند7- گزینه اشعار » مروارید «

8- بی بال پریدن9- طوفان در پرانتز

10- به قول پرستو» مجموعه شعر نوجوان «

11-سنت و نو آوری در شعر معاصر

12-دستور زبان عشق

عروج: وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه 2 واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:50  توسط نوروزکمایی  | 

احتياط كنيد پست ها پستمان نكند

  هشدار به مسئولين

برخورد افراد با مقوله رياست و پست به ويژه در ايران به لحاظ آنكه انتخاب ها بر اساس معيارهاي جناحي، باندي و ... است و معمولاً با پيروزي يك جناح مسئوليتها دستخوش تحولات اساسي  مي شود و اصولاً امنيت و تضميني در خصوص پايداري يك مسئوليت و پست وجود ندارد اما  با وجود همه اينها برخورد افراد با اين مقوله كاملاً متفاوت است!! برخي افراد به پست ها و مسئوليت ها آبرو و حيثيت مي دهند و وقتي در يك پست قرار مي گيرند آن پست مهم و مقدس مي شود و برخي ديگر هم حيثيت و آبروي خود را مديون موقعيت شغلي و ميز خود مي دانند به راستي شما جرء كدام دسته هستيد؟

بدست آوردن و حفظ رياست و پست ، ظرفيت مي خواهد، بعضي به محض آنكه به رياست و ميز مي رسند. خود را گم  مي كنند و رفتارشان با دوستان؛ آشنايان و اقوام و مردم اطراف عوض مي شود و اين ميز را عاملي براي برتري و كبر خود بر ديگران    مي دانند و به يكباره فردي ديگر مي شوند! به مردم بي اعتنا مي شوند و از بي وفايي ميزهاي رياست غافل ! اينگونه افراد كه موقعيت و اعتبار خود را ناشي از مسئوليت اداري خود مي دانند شخصيت هايي بي ثباتند كه تا وقتي سر گرم پست و جاه و كبر و ميز هستند سقوط از جايگاه قلوب مردم كه همانا مستحكم ترين پايگاهها ست برايشان محسوس نيست و خود را با قدرت و نفوذ و امر و نهي ظاهري زير دستان فريب مي دهند و احساس كمبود شخصيتي خود را با اينكه ديگران از انها حساب مي برند سر پوش پوشالي مي گذارند و از رسالت واقعي خود كه در حكومت مردمي و الهي به آنها واگذار شده است غافل و بي اعتنا مي شوند!! اُبهت پوشالي و كبر ويرانگر انها با بر كناري و عزل آنها از مسئوليت ها به پايان مي رسد و از جايگاه والاي چشم ها و دلها به خواري و تنهايي سقوط مي كنند كه اين محصول عدم شايستگي ، كبر و نداشتن تعهد اخلاقي، انساني و معنوي است كه به دلايلي اين فرد در لباس ميش به اشتباه نقش گرگ به او واگذار شده و ضربات جبران ناپذيري را به پيكره نظام اسلامي و وجه اجتماعي مردم وارد  مي سازد!!!

وقتي از پست و ميز و خطر آن حرف             مي زنيم منظور صرفاً ميزهاي بزرگ و مسئوليت كلان نيست گاهي اگر انتخاب ما اشتباه باشد يك ميز كوچك هم               مي تواند فرد را از راه مردم و خدا دور كند و جامعه را به سمت نا اميدي و بي اعتمادي سوق دهد.

بر عكس آنانكه در طول دوران موقت مسئوليت ، تواضع، حسن خلق و خوش رفتاري با ارباب رجوع، احترام به ديگران انسانيت و شرف و عدالت، مردم داري و خدا محوري را در كنار تخصص و علم در پيش گرفته اند در واقع به پست و ميز ارزش و آبرو داده اند و اين ها چه پشت ميز باشند و چه نباشند همان عزيز قبلي هستند و پايگاه و جايگاهشان محفوظ و محترم است اگرچه امروزه متاسفانه به دلايل متفاوت اينگونه افراد با اين ويژگي ها تا حدي اندك شده اند اما نمونه هايي هم وجود دارد به ويژه افراد صالح و بي ادعاي جنگ و فرماندهان شجاع نظامي ومديران و مسئولان انقلابي كه ممكن است امروز هم در ميان ما نباشند و يا به نحوي از صحنه به دور باشند!!

به راستي چه تلخ است خواري پس از عزت و چه سخت است انزوا و تنهايي به وقت نياز!!!واقعاً چه چيزي بهتر از فروتني ، مردم داري و خدامحوري در دوران مسئوليتها  سراغ داريد؟!

در پايان براي همه مديران و مسئولين دلسوز و متعهد و مردم مدار آرزوي توفيق روز افزون را از خدواند متعال خواستاريم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط نوروزکمایی  | 

شما در كجا قرار داريد ؟ حاشيه يا متن !

 

 

 روزگاريست چند كه ايران و ايراني به حاشيه و حاشيه سازي متمايل شده و آنچنان در اين ورطه فرو افتاده كه بسياري از امور جاري تحت الشعاع اين قضيه قرار گرفته است . اما اينكه چرا اينگونه شد و چرا اين كار را ادامهمي دهيم جاي حرف بسيار دارد. مهمترين دوران يك دانش آموخته و يك تحصيل كرده ابتدا دوره دانش آموزي  وي بوده كه سرشار از خاطرات و خطرات  است  و براي هركسي دل كندن از آن دوران سخت است  و هر از گاهي دوست دارد به آن دوران برگردد . از آن ايام بود كه  ما حاشيه را دوست داشتيم و البته نه هر حاشيه اي ؛ در هنگام مطالعه كتاب ياد گرفته بوديم كه مهمترين قسمت  ها و سئوالات  را از متن خارج كرده و در حاشيه كتاب دست نويس مي كرديم كه اين كار با تشويق معلم نيز همراه بود ، بدين صورت ما قسمت هاي مهم كتاب را هميشه در برابر ديدگان خود                 مي ديديم .

يا مثلا وقتي معلم براي بعضي از دروس از ما دفتر مربوطه مي خواست و ما هم به اين كار اقدام مي كرديم ، معلم در اولين نگاه به آن دفتري كه حاشيه خوب داشت نمره بالاتري مي داد ، صرف نظر از آنكه هيچ گونه نظري به مضمون و محتوا بياندازد !

وموردي ديگر آنكه در عرصه علم و ادب ايران مرسوم شده كتابهايي كه شرح و حاشيه بر آنان نوشته شده از اقبال بهتري برخوردارند تا جاييكه مردم اصل كتاب را فراموش ، و به حاشيه ي آن مي پردازند.

 و اينگونه است كه ما به طور ناخودآگاه به سمت حاشيه كشيده مي شويم و متن را به كلي فراموش مي كنيم .  اين مسئله در عرصه ورزش روز دنيا و نيز ايران به خوبي واضح است  كه كليه امور مهم و جاري يك باشگاه يا يك  ورزشكار به چشم نمي آيد اما به مجرد اينكه كوچكترين حادثه اي رخ مي دهد ، اصطلاحا آن باشگاه يا ورزشكار به حاشيه مي رود و از بسياري امور جاري دست مي شويند .

 تمام مورد ذكر شده حكايت از آن دارد كه ما ايرانيها حاشيه را بهتر از متن مي بينيم و يا به تعبيري اينكه متن را رها كرده و به حاشيه مي پردازيم . غافل از آنكه اهم حوادث و امور اساسي در  متن قرار دارد . در عرصه سياسي  روز ايران  نيز حاشيه و حاشيه سازي امري معمول شده است و عده اي از اين راه به اهداف خود رسيدند و عده اي هم هرگز طرفي نبستند .

و در امور سياسي تنها كساني به خواست قلبي خود رسيدند كه در متن امور قرار داشتند نه آنان كه در حاشيه بودند .اصلاح طلبان ايران و اصولگرايان در عرصه سياسي دايما حضور داشتند اما آنها كه هميشه در حاشيه بودند و خود را از متن دور كردند اصلاح طلبان بودند كه به زعم خود هر چه در مقابل ديدگان مردم باشند از نفوذ و اقبال بيشتري برخوردارند اما اين چنين نشد و آنها با خيره سري ها و تك روي هاي درون جناحي خود و دل خوش كردن به اقبال مردم ، خود را از متن امور جاري مملكت به حاشيه راندند و عملا به نيرو هايي خنثي تبديل شدند . بر عكس اصلاح طلبان، اما اصولگرايان هيچ گاه از گود خارج نشدند و نيم نگاهي هم به حاشيه داشتند و با اين ترفند اين چنين شد كه رقيب خود را دست خالي به عقب راندند . اين بار و در آستانه انتخابات رياست جمهوري ، بايسته است كه  اصلاح طلبان بيدار باشند و بدانند كه تنها راه اينكه به خواست مردم و اصلاحات مورد نظر خود دست يابند  اينست كه در متن امور قرار گيرند و خيل بيشمار هواخواهان خود را مايوس نكنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:47  توسط نوروزکمایی  | 

 

گروهی از نویسندگان مسلمان كوشیده اند، در حركات حین نماز اعم از قیام و قعود و ركوع و سجود، جنبه هایی از نرمش عضلانی و ورزش بدنی را بجویند و آن را با نرمش های متداول دیگر كه منجر به استراحت و آمادگی عضلانی می شوند، مقایسه كنند. اما دیدگاه ما به آرامش عضلانی ناشی از نماز، از دریچه دیگری است. دانش پزشكی، امروزه به اثبات رسانده است كه اگر شخصی حدود ساعت 10 شب بخوابد و ساعت 5 صبح از خواب بیدار شود( یعنی 7 ساعت خواب) در ساعت 1 بامداد ، در بدن او برخی مواد شیمیایی شبه مورفین كه به عنوان گروهی اندورفین ها و آنکفالین ها نامگذاری شده اند، ترشح می شوند كه این مواد اثر مستقیم بر روی قسمت های مختلف بدن از جمله عضلات اسكلتی دارند و منجر به راحتی (RELAXATION) عضلانی، در طول روز بعدی برای فرد می شوند.

اما چنانچه شخص در ساعت 12 شب بخوابد و صبح روز بعد، ساعت 10 صبح از خواب بلند شود ( یعنی حدود 10 ساعت خواب)، اندروفین ها و آنكفالین ها بر خلاف حالت قبلی، افزایش ترشح كافی نخواهند داشت و در نتیجه سبب می شود با این كه شخص حدود 3 ساعت بیشتر از حالت قبلی خوابیده است، از آرامش و استراحت عضلانی به اندازه كافی بهره مند نشود، و درست به همین علت است كه هر چه خواب انسان بیشتر ادامه پیدا كند و مثلاً تا ساعت 10 صبح به درازا بكشد ، احساس خستگی و كوفتگی عضلانی پس از آن، بیشتر خواهد بود.

فریضه " نماز " با اثر درخشان و بی نظیری كه در ایجاد سلامت خواب دارد (و به جنبه هایی از آن در قسمت های قبل اشاره نمودیم) در این مورد نیز نقش بسیار مؤثری ایفا می كند، چرا كه " نماز صبح" ضمن ایجاد الزام و وجوب برای سحر خیزی، انسان را خود به خود به سوی یك آرامش عضلانی ناشی از موادشیمیایی درون زا سوق می دهد.


نماز انسان‌ها باید مانند نماز امام علی « علیه السلام »  باشد.

شبی حضرت علی « علیه السلام » در مسجد شروع به نماز خواندن كرد ، شیطان آمد تا علی «علیه السلام » را در موقع نماز بفریبد ؛ وسوسه‌ی مال دنیا را به علی « علیه السلام » گفت: ولی علی «علیه السلام » همانطور نماز می‌خواند ، وسوسه‌ی قدرت ؛ ولی در علی « علیه السلام »  اثر نكرد. وسوسه‌ی فرزند ؛ امام علی « علیه السلام » با این حرف‌ها منقلب نشد. شیطان به شكل افعی شد و چنان نیشی به مولا زد ؛ امام علی « علیه السلام » چنان غرق در مناجات با معبود شده بود كه هیچ نفهمید. آخر شیطان مأیوس شد و گفت كه نمی‌شود علی را فریب داد ، او در موقع نماز از جسم و این دنیا خارج می‌شود. وقتی علی « علیه السلام » نمازش تمام شد دیدند كه پایشان از اثر آن نیش سیاه شده اما با كمال تعجب پرسید كه چگونه پای من اینطور شده است؟

یك بار هم شیطان در موقع اقامه‌ گفتن حضرت تیغ خیزرانی به ایشان زد ، خون فوران زد امام علی «علیه السلام » هیچ نكرد تا این كه اصحاب آمدند و پای او را مداوا كردند. در پایان علی « علیه السلام » گفت: « در موقع اقامه حس كردم چیزی بر بدنم فرو رفت ؛ در آن موقع شیطان گفت: « در موقع نماز خواندن نتوانستم علی « علیه السلام » را بفریبم و حتی در موقع آماده شدن برای نماز هم نتوانستم او را از نماز دور كنم ». بعد از آن شیطان در موقع نمازخواندن مزاحم علی « علیه السلام » نمی‌شد چون می‌دانست در او اثر ندارد.


 

 اثبات نقش نماز در تأمین آزادی و عدالت اجتماعی

برای اثبات نقش نماز در تأمین آزادی و عدالت اجتماعی به روش کتابخانه ای نخست به مطالعه کتب مرتبط با نماز و تأثیرات آن، پایه ها، شرایط و عوامل تحقق آزادی و عدالت اجتماعی و موانع آن؛ به طور جداگانه پرداختیم؛ سپس میان آن دسته از تاثیرات نماز و آن دسته از شرایط، عوامل ایجاد و موانع آزادی و عدالت اجتماعی که با یکدیگر مرتبط بوده و حد مشترک داشتند، پیوند برقرار شد و بیان گردید.
در این میان استبداد مهمترین مانع آزادی بود که نماز به وسیله اذکار ناظر به توحید آن را دفع می کند. و مهمترین شرط تحقق عدالت اجتماعی وجود عدالت فردی است که نماز از طریق اذکار یادآور قیامت و....آن را ایجاد می نماید و همچنین به وسیله شرط عادل بودن امام جماعت آن را درونی و فرهنگ می کند.
همچنین نماز از طریق شرایطی که دارد ماند غصبی نبودن مکان و لباس نمازگزار، عدالت اقتصادی که یکی از موادِ عدالت اجتماعی است، را ایجاد می کند؛ و به وسیلۀ یکسان بودن همۀ شرایط و احکام و اجزاء نماز برای همه با نابرابری اجتماعی در منزلت، مبارزه می نماید.
علاوه بر کشف رابطه از راه مطالعه کتب و تفکر و روش تحلیل عقلی، تأثیر گذاری نماز از طریق آیات و روایات و همچنین شاهد تاریخی نیز تبیین شد.
در آخر پس از کشف رابطه اثر گذاری نماز در ایجاد آزادی و عدالت اجتماعی به هر سه روش نظری و نقلی(در فصل چهارچوب تئوریک) و عقلی و تاریخی(در فصل سوم از بخش چهارم)، مشخص گردید که تحقق آزادی و عدالت به معنی حقیقی و به طور کامل و فراگیر، بدون سرسپاری به درگاه ایزد منان و عبادت محض او محال است.
 پیامدهای اجتماعی نماز
مسألۀ اصلی پژوهش حاضر این است: آیا نماز- که عملی تقریبا فردی است- می تواند پیامدهای اجتماعی، مانند تأثیر در تأمین آزادی و عدالت اجتماعی داشته باشد یا نه؟
انجام این پژوهش بدین جهت ضروری است که میان دو امر مهم در اسلام، ارتباط برقرار می کند. این دو مهم عبارتند از «نماز به عنوان ستون دین اسلام» و «برقراری آزادی و عدالت»، هدف اساسی آن.
پژوهش، درصدد کشف رابطه میان نماز به عنوان حکمی فردی و مهم، و آزادی و عدالت، خواستۀ دین و آرزوی بشر است.
فرضیۀ اصلی پژوهش عبارت است از: نماز در تحقق عدالت و آزادی مؤثر است. از آن جا که این تاثیر از طریق محتوای نماز و نقش آن در یادآوری قیامت و ایجاد ملکه عدالت و...است؛ به نظر می آید، هر چه اهتمام به نماز و توجه به معانی آن بیشتر باشد، تأثیرِ یاد شده فزونی یابد.
روش برگزیده برای اثبات این فرضیه، روش اسنادی با استفاده از منابع مکتوب، فیش برداری از آن ها و سپس تجزیه و تحلیل عقلی می باشد.
نماز در لغت به معنای پرستش و بندگی، و در اصطلاح فقه عملی عبادی با اجزاء و شرایط خاص است. عدالت، از عدل گرفته شده و به معنی راستی، درستی و دادگری می باشد. آزادی در زبان فارسی به معنای خلاص، رهایی، قدرت انتخاب و.....به کار می رود.
آزادی و عدالت از مفاهیمی هستند که برداشتهای متفاوتی ازآن دو می توان داشت. در پژوهش حاضر آزادی و عدالت در علم حقوق و اجتماع می باشد؛ و مراد از آن،عدالت و آزادی مورد نظراسلام است؛ البته گاه از عدالت فردی و آزادی معنوی به عنوان ملکه ای نفسانی و واسط در ایجاد عدالت و آزادی، سخن رفته است.
نماز یکی از مناسک دینی است، لذا مطالعۀ نظری رابطه میان نماز(متغیر مستقل) بامتغیرهای وابسته(آزادی و عدالت)، نیازمندِ نیم نگاهی به دین و کشف امکان وجود کارکردهای اجتماعی برای دین و سبک خاص آن، نماز، می باشد.
مهم ترین پیامدهای اجتماعی دین، حفظ همستگی و وفاق اجتماعی، تقدیم منافع مهم جمعی بر منافع شخصی، اعتراض به وضع موجود و دعوت به وضع مطلوب و کنترل افراد جامعه، می باشد. این کارکردها در تحقق آزادی و عدالت اجتماعی مؤثرند.
رابطۀ میان دین و عدل از آیات و روایات نیز به دست می آید. امر به قسط و عدل در آیۀ 29 سورۀ اعراف، و برابر و برادر انگاری مسلمانان، یکی از دو خصلت اساسی سیستم دین، در دیدگاه امام علی(علیه السلام) از این نمونه آیات و روایات می باشند.
پس از کشف امکان کارکرد اجتماعی دین، بررسی نظری آثاری چون تأمین آزادی و عدالت برای خصوص نماز، می پردازیم.
مهمترین اثر نماز از منظر قرآن بازدارندگی از فحشا و منکر است. نماز، انسان را به یاد حضور خداوند می اندازد و بدین سان بهترین بازدارنده از کارهای ناشایسته می باشد. این بازداری بسته به رعایت شرایط نماز و کیفیت اقامۀ آن، دارای مراتب است. هر چه روح نماز بیشتر بر زندگی حاکم باشد، این نقش قوی تر خواهد بود.
از دیگر سو، نقطۀ مقابل عدالت و آزادی- یعنی ظلم، جور و ....- از مصادیق بارز منکر می باشد؛ و عقل سلیم و شارع مقدس آن را ناپسند شمرده اند. بدین روی نماز ما نفی ظلم و جور، در تحقق عدالت و آزادی مؤثر می باشد.
افزون بر دلایل نقلی، می توان بر وجود رابطه میان متغیر مستقل و وابسته، نمونه هایی عینی نیز یافت. پیامبراکرم(ص) و حضرت علی(ع) هم برترین نمازگزارانند و هم پرتلاش ترین افراد در راه تأمین عدالت و آزادی و پای بندترین افراد به اصول آن.
فرضیۀ تحقیق با تحلیل عقلی نیز اثبات پذیراست. نماز آزادی را با رفع موانع فرا روی آن، تأمین می کند. استبداد مهمترین مانع آزادی است. استبداد نظامی دارد که در اثر عملکرد دو طرف ایجاد شده است: رأس نظام و مردم تحت سلطه.
بنده به دنبال کسب رضای مولا است نه کسب قدرت نامشروع. این روح در ذکر «ایاک نعبد» به خوبی جلوه گر است. دیگر اینکه نمازگزار در نماز پیشانی خود را بر خاک مذلت در برابر معبود می ساید؛ و این خشوع و تواضع است که ریشۀ غرور را می خشکاند.
سوم اینکه نماز دارای اذکاری است مانند: «مالک یوم الدین»، «قل هو الله احد»، این اذکار اقرار به صاحب اختیاری و مالک تام بودن خداوند و قبول همۀ مراتب توحید از جمله توحید در حاکمیت اوست و با کسب قدرت نامشروع ناسازگار می باشد. افزون به آن ضمایر جمع در پاره ای از قرائات نماز، فرد را از خودبینی، خود گرایی و انحصار طلبی خارج می سازد.
موانع مربوط به سلب شوندگان یا محرومانی از عدالت و آزادی، عبارتند از: خصوصیات شناختی مانند جهل، نادانی و عوامل روانی مانند ترس و ذلت پذیری و نداشتن روحیه صبر و مقاومت. اهتمام شارع نسبت به نماز با تفکر و تدبر در آن، نمازگزار را واجد شخصیت تفکر دهنده می سازد؛ فرد دارای این ویژگی، آمادگی بیشتری نسبت به شناخت حقوق اجتماعی، سیاسی خود و جامعه دارد.
محتوای نماز قدرت را تنها ازآن خدا می داند و خداوند را واحد مالک و قادر مطلق معرفی می کند. بنابراین نمازگزار بر او تکیه می کند و دیگر جایی برای ترس و پذیرش ذلت و حاکمیت غیر، در روح خود باقی نمی گذارد.
تأثیر نماز در تحقق عدالت اجتماعی از دو طریق دیگر نیز تصور پذیر است:
یکم: نماز عامل ایجاد عدالت فردی است و عدالت فردی در مردم و کارگزاران، مهمترین شرط تحقق عدالت اجتماعی است.
دوم: دو پایۀ مهم عدالت اجتماعی، توازن اجتماعی و تکافل عمومی است. نماز در ایجاد توازن به وسیلۀ شرط هایی چون غصبی نبودن مکان، لباس و ...تاثیر گذار است. تکافل عمومی نیز از طریق ضمایر جمع در خواست ها و دعاها و اوراد نماز و همچنین نماز جماعت، صورت می بندد.
به اختصار می توان گفت که از یک سو اصلی ترین مصداق عدالت و آزادی در رعایت همۀ حقوق دیگران جلوه گر است. از دیگر سو، مهمترین شرط رعایت حقوق دیگران، کنترل درونی است. نماز به عنوان برترین عبادت، در ایجاد این عامل بسیار مؤثراست.
بنابراین از یک طرف نماز نقش به سزایی در تأمین آزادی و عدالت اجتماعی دارد و از طرف دیگر، بدون اعتقاد به خداوند و بندگی او و کنترل درونی، تحقق نمی یابد. کنترل درون نیز بدون اقامه نماز، ناقص است.
برقراری عدالت و آزادی، بدون سر سپردن به درگاه حق، امکان وقوع حقیقی ندارد. بدین سان، مکاتب، ایدئولوژی ها و سیاستمدارانی که بخواهند بدون توجه به امور قدسی، به شعارهای خود جامۀ عمل بپوشانند، دیر یا زود شکست خواهند خورد.


امروزه اعتقاد بر اين است كه با پيشرفت علم، صنعت و فناوري آمار بيماري‌هاي رواني نيز بالا رفته است و بيش از پيش شاهد مشكلات و معضلاتي هستيم كه بر جسم و روح انسان‌ها تأثير گذاشته وآن‌ها را در تطبيق و سازگاري با محيط خودش دچار مشكل مي‌نماید؛ اگرچه گفته مي‌شود هيچ فردي در مقابل مشكلات رواني مصونيّت ندارد و اين خطر ممكن است هر فردي را تهديد كند ولي بايد اين واقعيت انكارناپذير را پذيرفت كه چنان‌چه افراد ظرفيّت رواني و ايمان قلبي خود را بالا برده و خود را مقاوم سازند مي‌توانند شيوه‌هاي حل مسئله و رويارویی با مسایل و مشكلات را فراگرفته و كمك بزرگي در جهت پيشگيري از مبتلا شدن به بيماري‌هاي رواني داشته باشند.

برای داشتن بهداشت روانی خوب، شرایطی وجود دارد: روبه‌روشدن با واقعیّت، سازگار شدن با تغییرات، گنجایش داشتن برای اضطراب‌ها، کم توقّع بودن، احترام قایل‌شدن به دیگران، دشمنی نکردن با دیگران و کمک رساندن به مردم و مهیا‌نشدن بهداشت روانی در یک فرد زمینه را برای پیدایش انواع دشواری‌های روحی و روانی مثل افسردگی، اضطراب، نابسامانی‌های روحی، انواع بیماری‌های روحی و روانی، استرس و...  فراهم می‌کند.

مطالعات نشان داده است که اشخاص مذهبی کمتر دچار افسردگی و اضطراب می‌شوند، پژوهش‌های زیادی نشان داده‌اند که حضور مذهب می‌تواند در برابر مسایل و مشکلات روحی و روانی انسان را محافظت نماید.

مذهب، نیایش و ارتباط با خداوند راهی است که بشر پس از قرن‌ها جدایی از آن، دیگر بار به سویش بازگشته و به توانایی‌های عمیق و کارساز آن در مبارزه با مشکلات زندگی جدید؛ که اضطراب نیز ثمره‌ی آن است، پی برده و دیگر نمی‌تواند منکر تعامل بین روان‌پزشکی، روان‌شناسی و حتی در مواردی پزشکی از یک سو و مذهب از سوی دیگر شود لذا در مقاله‌ی حاضر موضوع تاثیر نماز بر بهداشت روانی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

نماز و نقش آن در زندگی بشر

نماز در لغت به معنی دعاست و جهت قرب به خدا اقامه می‌شود. نماز ارتباط صمیمانه‌ای است میان انسان و خدا. نماز تسلی بخش دل‌های مضطرب و خسته و مایه‌ی روشنی و صفای باطن است. در قرآن نام‌های دیگری نیز در مورد نماز نقل شده است: صلاة، ایمان، تسبیح، قرآن، رکوع، قنوت، قیام و سجده، امانت، استغفار و ذکر.

نماز ستون دین و بهترین و استوارترین برنامه آدم‌سازی است. نمازگزار با خدایش به راز و نیاز می‌پردازد و بال فرشتگان بندگان خوب خدا هم‌نشین و دمساز می‌شود. نماز انسان را فرشته خو می‌کند چراکه نمازگزار از هر بدی پاک می‌شود. انسان با نماز از احساس تنهایی خلاص می‌شود، گویی از نو متولد شده، و یأس و ناامیدی در آسمان روح وی دیده نمی‌شود، لذا با گام‌های استوار به سوی زندگی پیش می‌رود. هیچ عملی نزد خداوند محبوب‌تر از نماز نیست، پس هیچ کاری از کارهای دنیا نباید انسان را از نماز غافل سازد.

نماز زینت بزم عارفانی است که از بیگانه دست شسته‌اند و با دوست پیمان پاکی بسته‌اند در سایه‌ی نماز می‌توان از کمند شیطان و عصیان رهید و به رضوان الهی رسید. تدبر و اندیشه در سراسر نماز همانند غواصی در اقیانوس ژرف و بی‌کرانی است که حاصل آن گوهرهای بی‌بدیل اخلاص و تسلیم و فروتنی و رسیدن به آرامش روانی است.[1]

در اسلام هیچ فریضه‌ای بالاتر از نماز نیست، ادیان آسمانی دیگر نیز در دعوت به عبادات خدا و دوری از طاغوت باهم متحد بودند و وظایف گوناگون را بر عهده بندگان می‌نهادند ولی وجه مشترک تمامی آن‌ها، اقامه‌ی نماز است.

حضرت رسول اکرم(ص) درباره‌ی زیبایی نماز می‌فرماید: «به راستی برای هر چیز زینتی است و زینت اسلام نمازهای پنج‌گانه می‌باشد، و برای هر چیز صورتی، و صورت دین نماز است. پس در اثر بی‌توجهی به نماز صورت دینتان را زشت نشان ندهید»[2].

 

اهمیت نماز در بهداشت روانی

بسیاری از گرفتاری‌ها و رنجوری‌های روحی و روانی انسان با توسل و استمداد از درگاه ذات خداوندی تسکین می‌یابد. از نظر اسلام مصدر و منشأ قدرت و کمال روحی و روانی برای انسان‌‌ و تنها عامل متعالی کردن بشر صرفاً توجه قلبی و درونی رو به سوی خالق خویش می‌باشد و به جرأت می‌توان گفت قسمت عمده‌ای از بیماری‌های روانی و رزایل اخلاقی به طور کلی انجام آن‌چه پست شمرده می‌شود و روح و روان را آلوده می‌کند، همه و همه ناشی از غفلت از یاد خدا و پرداختن به مسایل بی‌اهمیت و جزیی زندگی دنیوی است. و بی‌جهت نیست که در شرح مقدس اسلام انسان وظیفه دارد از صبح‌گاه تا شام‌گاهان از یاد خداوند و ذکر نعمات او غافل نباشد و در مرحله‌ی بالاتر، اسلام انسان را مؤظف کرده است که در همه احوال از یاد خدای خویش غفلت ننماید.

علت تاکید اسلام بر ذکر پیوسته‌ی خدوند یکی این است که انسان در خلال زندگی دنیوی لحظه به لحظه ممکن است استرس‌ها و فشارهای روانی گوناگونی را تجربه کند، که غلبه بر آن‌ها از قدرت روحی و روانی انسان به طور تدریجی کاسته و زمینه را برای ایجاد بیماری‌های خطرناک روانی و گاه جسمی فراهم می‌سازد. بنابراین انسان باید با ارتباط دادن خویش به منبع و سرچشمه‌ی هستی و استمداد قلبی از او و در سایه‌ی دعا و نیایش پیوسته بر قدرت روحی و روانی خود بافزاید. و نه تنها بر مشکلات کنونی غلبه کند بلکه در گامی فراتر و در پرتو ایمان و نیایش به درگاه ذات باری تعالی به پیشرفت‌های شگرفی دست یابد؛ کوتاه سخن این‌که ذکر و یاد قلبی خداوند نتایج و پیامدهای روحی و معنوی زیبا و دلنشین دارد و معمولاً با عمیق‌ترین و لطیف‌ترین احساسات و هیجانات روحی و روانی همراه است.

مدت‌ها است که فرض می‌شود، ارتباط مثبتی بین نیایش، نماز و باورهای مذهبی و سلامت روانی وجود دارد و اخیراً روان‌شناسی مذهب، حمایت‌های تجربی برای این عقیده را فراهم نموده است.[3]

تأثیر نماز بر شادابی روح و روان

هر عاملی که شادابی را به انسان هدیه کند، در واقع به سلامتی جسم و روان او کمک کرده است، اما نکته بسیار مهمی که دانش طب امروز به بشر آموخته است، این است که شادابی و افسردگی انسان پیش از آن‌که تحت کنترل اراده‌ی او باشد، زیر فرمان تغییرات مواد شیمیایی در سلسله اعصاب مرکزی انسان است. مثلاً افزایش یک ماده شیمیایی به نام «دوپامین» در بدن سبب می‌شود، انسان بدون آن‌که خود بخواهد دچار ناراحتی شود و کاهش این ماده نیز سبب شاد شدن غیر ارادی انسان خواهد شد. عصبانیت و ناراحتی غیر ارادی و بدون علت صبح‌گاهی که حالت شدید آن به عنوان «ملانکولی» و یا همان مالیخولیا (افسردگی درون زاد صبحگاهی) شناخته می‌شود، در اثر تغییرات و کم و زیاد شدن همین مواد شیمیایی به وقوع می‌پیوندد.

اضطراب یک حالت احساسی، هیجانی است که از خصوصیات برجسته آن ایجاد حالت بی‌قراری و دلواپسی است که با اتفاقات زمان و شرایط مکان تناسب ندارد. اگر اضطراب عکس العنل نسبت به شرایط زمان و مکان باشد نه تنها بیماری نبوده، بلکه ممکن است رساننده و سازنده باشد، مانند دلهره در موقع امتحانات و یا اضطراب در رسیدن به فرودگاه یا ایستگاه قطار و مانند اینها.[4]

در صحنه‌ی پر غوغای زندگی امروز هزاران گونه نگرانی وجود دارد، انسان در این دریای متلاطم در جستجوی پناهگاهی است که در مشکلات از وی استمداد جوید و حتی به امید او زنده بماند و برای امید او نفس بکشد. این پناهگاه جز خدا نمی‌تواند باشد، خدایی که تمام مشکلات در برابر قدرت و توانایی او سهل و آسان است. خدایی که نطفه‌ی بی‌ارزش را جان می‌بخشد و به او نیروی فوق العاده‌ای می‌دهد تا با کمک بال و پر علم و ایمان به فضا پرواز کند و اثار عظمت او را همه جا ببیند. آری یاد اوست که دل را آرامش و جان را نور و صفا می‌دهد و تیرگی‌های یأس و نگرانی را از دل می‌زداید، چه پناهگاهی بهتر از او می‌توان پیدا کرد.

مذهب، نیایش و ارتباط با خداوند راهی است که بشر پس از قرن‌ها جدایی از آن، دیگر بار به سویش بازگشته و به توانایی‌های عمیق و کارساز آن در مبارزه با مشکلات زندگی جدید، که اضطراب نیز ثمره‌ی آن است، پی برده و دیگر نمی‌تواند منکر تعامل بین روان‌پزشکی، روان‌شناسی و حتی در مواردی پزشکی از یک سو و مذهب از سوی دیگر شود.

ذکر و وابسته شدن به ریسمان الهی که پیوندی قوی و ناگسستنی با حقیقت وجود و زندگی است، انسان را به وادی امن می‌رساند و فکر اتصال به نیرویی مافوق تمام نیروهای طبیعی خوف و بیم را از دل و ذهن انسان بیرون می‌راند و به عقیده‌ی روان‌شناسان این مهم‌ترین داروی ضد اضطراب است.

انسان با ایجاد ارتباط با خداوند و دعا، راه رهیدن از ناراحتی‌های درونی و بیرونی را آسان نموده، و در نتیجه به عوارض روانی نیز مبتلا نمی‌گردد. و از طریق دعا و نیایش نیروی محدود خویش را با توسل به منبع نامحدودی چون قدرت خداوند افزایش می‌دهد، هنگامی که دعا می‌کند؛ خویشتن را به قوه‌ی محرکه‌ی پایان‌ناپذیری که آفرینش و تمام کائنات را به هم پیوسته، متصل می‌کند و یادآوری مشکلات و بازگو نمودن آن‌ها نه تنها در حالات عاطفی مؤثر بوده بلکه در کیفیات بدنی نیز تأثیر داشته و سبب بهبودی می‌شود. احساس این‌که انسان می‌تواند با نیایش، خواسته‌ها، کاستی‌ها و ناآرامی‌های خویش را به درگاه معبودی که قادر متعال است اظهار کند سبب آرامش می‌گردد.[5]


[1]. دیلمی، حسین: نماز و هزار و یک رمز و راز، نشریه ماهنامه آموزشی- تربیتی، بهمن1376، ص20.

[2]. علیجواد، مریم: اهمیت نماز، مجموعه مقالات همایش دانشجویی کشور، پژوهشکده‌ی فرهنگ، ص234.

[3] . حمعه‌پور، حمید: نقش اعتقادات و باورهای مذهبی در سلامت روان، ماهنامه‌ی تربیت، وزارت آموزش و پرورش، فروردین81، ص77.

[4] . ارمغانی، ایرج: اضطراب، تهران، انتشارات چاپ پخش، 1370.

[5] . صانعی، صفدر: سلامت تن و آرامش روان در اسلام،


بازداشتن از فحشا و منكر

… وَ اَقِمِ الصَّلاةَ اِنَّ الصُّلاةَ تنهي عَنِ الفحشاءِ وَالمُنكَرِ وَ لَذِكرُاللهِ اَكْبَرُ واللهُ يَعلمُ ما تصنعُون.(عنكبوت/45 ) "… و نماز را برپا دار كه نماز انسان را از زشتي ها و منكرات باز مي دارد و ذكر خدا بزرگتر است و خدا به هر چه كنيد آگاه است."

طبيعت نماز از آنجا كه انسان را به ياد نيرومندترين عامل بازدارنده يعني اعتقاد به مبدأ و معاد مي اندازد، داراي اثر بازدارندگي از فحشا و منكر است. نماز، كسي را كه به انواع وسايل هوسراني مجهز و پايه هاي حكومت غرايز طغيانگر در كانون وجودش مستحكم و پابرجاست و براي آنها مرزي نمي شناسد، كنتر ل مي كند. در هر روز پنج بار اداي نماز كردن، صبح بعد از برخاستن از خواب (كه انسان از همه چيز غافل است)، وسط روز (هنگامي كه غرق در زندگي مادي است)، در پايان روز و آغاز شب، مي تواند جامعه اي صالح ايجاد نمايد. نمازي كه براي انجام آن از ابتدا، انسان خود را از هرگونه آلودگي پاك كرده و حرام و غضب را از خود دور مي سازد و با حمد، تسبيح، تكبير و سلام بر بندگان صالح خدا، خدا، مقام اولياء، درجات مردان خدا، عذاب الهي، كيفر خطاكاران، حسابهاي دقيق و بي اشتباه روز رستاخيز را به ياد مي آورد و با قيام در مقابل خدا، او را از هر چيز برتر و بالاتر مي شمرد و با ياد نعمتهايش او را سپاس مي گويد و از او صراط مستقيم را مي طلبد، بدون شك انسان را متوجه جهان معنوي كرده و در درونش جنبشي به سوي حق و پاكي پيدا مي شود و او را از خودخواهي و دنياپرستي باز مي دارد و با تواضع در مقابل ذات لايزال الهي، عشق به جاه و مقام، كنار مي رود. نمازگزار با توجه به معاني آياتي كه در نماز مي خواند، قهراً از مواعظش پند گرفته، به امر و فرمانش تن داده و خود را از گناهان باز مي دارد. مسلماً ذكري كه متضمن ياد خدا و خشوع در برابر او و تلاوت قرآن (كه بر وعده ثواب، عذاب و هدايت مشتمل است) مي باشد با گناهان سازش ندارد. البته ميزان اثر نماز به درجه خلوص نمازگزار بستگي دارد و اين كه چه مقدار موانع را از بين برده باشد. بديهي است هر چه موانع بر سر راه ارتباط انسان با خدا كمتر باشد، اثر آن بيشتر و بر عكس هر چه موانع بيشتر باشد، اثر نماز كمتر است. چرا كه بازدارندگي از گناه، اثر طبيعي نماز است.

اِنَّ الاِنسانَ خلِقَ هَلوعاً. اِذا مَسَّهُ الشرُّ جَزُوعاً. وَ اِذا مَسهُ الخَيْرٌ مَنوعاً. اِلاّ المُصَلينَ. الَّذينَ هُمْ عَلي صَلاتِهِمْ دائِمُون.(معارج/ 19 تا 23) "انسان، حريص و كم طاقت آفريده شده – هنگامي كه بدي به او رسد بي تابي مي كند. و هنگامي كه خوبي به او رسد مانع ديگران مي شود. مگر نماز گزاران. آنها كه نماز را مرتباً به جا مي آورند."

انسان، حريص و كم طاقت و خودخواه است. در بديها بي تابي مي كند و خوبيها را منحصراً براي خود مي خواهد؛ مگر نمازگزاران كه نمازشان و ارتباطشان با خالق يكتا، آنها را از هر فحشاء و منكري باز مي دارد: وَالَّذينَ هُمْ عَلي صَلاتِهِمْ يُحافِظونَ. (معارج / 34) " و آنها كه بر نماز مواظبت دارند."

نمازگزاراني كه نماز را با حفظ ظاهر آن (آداب، شرايط، اركان و خصوصيات آن) و حفظ روح آن (حضور قلب) به طور دائم مي خوانند.

 همراهي خدا با نمازگزاران

"وَ لقَدَ اَخذاللهُ ميثاقَ بَني اِسْرائيلَ وَ بَعَثنا مِنهُمْ اثنيْ عَشَرَ نقيباً وَ قالَ اللهُ اِنّي مَعَكُمْ لَئِنْ اَقَمتمُ الصَّلاةَ. (مائده / 12) " و خدا از بني اسرائيل پيمان گرفت و از آنها دوازده رهبر و سرپرست برانگيختيم و خداوند گفت من با شما هستم اگر نماز را بر پا داريد… ."

در اين آيه حمايت و همراهي خدا از بني اسرائيل را مشروط به شروطي مي كند كه اولين آنها بر پاداشتن نماز است. يعني تا وقتي كه نماز را برپا دارند مشمول حمايت خداوند مي شوند و ترك نماز، ترك هدايت خداوند را در پي دارد. اين معنا مي تواند شامل تمام نمازگزاران و تاركان نماز نيز باشد.

 ولايت نمازگزاران

" اِنَّما وَليُّكمُ اللهُ و رسولهُ والَذينَ يُقيمونَ الصَّلاةَ و يُوتونَ الزَّكاةَ و هُمْ راكِعونَ." (مائده/ 55) "سرپرست و رهبر شما تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده اند و نماز را برپا مي دارند و در حال ركوع، زكات مي پردازند."

سرپرستي و رهبري جامعه ي اسلام از آن خدا و پيامبر اوست و نيز از آنِ مؤمنيني كه براي خدا و اتصال به سرچشمه ي فيوضات الهي، نماز را بر پا مي دارند و هنگام ركوع زكات مي دهند.

 هدايت براي نمازگزاران

"اِنَّما يَعْمُرُ مَسجدَاللهِ مَنْ امَنَ بِاللهِ اليوم الاخِرِ و اَقامَ الصَّلاةَ و اتي الزَّكاةَ و لم يَخْشَ اِلاّ اللهَ فَعَسي اُولئكَ اَنْ يِكونُوا مِنَ الْمُهتدينَ." (توبه / 18) "مساجد الهي را تنها كسي آباد مي كند كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و نماز را برپا دارد و زكات را بپردازد و از چيزي جز خدا نترسد، ممكن است چنين گروهي هدايت يابند."

هدايت ممكن است براي گروهي باشد كه علاوه بر ايمان به خدا و روز قيامت، اهل اقامه نماز و پرداخت زكات و خشيت از خدا باشند. ايماني كه فقط ادعا نباشد بلكه در عمل ثابت شود و فقط چنين كساني براي عمران مساجد محق هستند. 

 انذار براي نمازگزاران

"… اِنَّما تنذِرالَذينَ يَخشونَ رَبَّهمْ بالغيبِ و اَقامواالصَّلاةَ و منْ تزكي فَانّما يَتزكي لِنفسه و الي الله المصيرُ." (فاطر / 18) " … تو فقط كساني را انذار مي كني كه از پروردگار خود در پنهاني مي ترسند و نماز را برپا مي دارند و هر كس پاكي پيشه كند نتيجه ي آن به خودش باز مي گردد و بازگشت به سوي خداست."

اي پيامبر انذارهاي تو نسبت به مكذّبان تو محقق نمي شود. زيرا كه دلهايشان مُهر شده است و سخن الهي تنها در دلهاي آماده اثر مي گذارد و تا در دلي خوف خدا نباشد و در نهان و آشكار، مراقبت يك نيروي معنوي را بر خود احساس نكند و با انجام نماز كه قلب را زنده مي كند و به ياد خدا مي دارد، به آن كمك نرساند؛ اين آمادگي حاصل نخواهد شد. آنها كه روح و قلبشان مملو از خشيت و ترس آميخته با عظمت خداست و با برپايي نماز، عملاً او را عبادت و پرستش مي كنند.

 رستگاري براي نمازگزاران

" قَدْ اَفلحَ منْ تزكي. وَ ذَكرَ اسْمَ رَبِّه فَصَّلي. (اعلي/ 14 و 15) " مسلماً رستگار مي شود كسي كه خود را تزكيه كند – و نام پروردگارش را به ياد آورد و نماز بخواند."

در اين آيات سه چيز را عامل رستگاري مي داند، تزكيه، ذكر نام خداوند و سپس به جا آوردن نماز. در اينجا پس از ذكر نام خداوند، بجا آوردن نماز را ذكر مي كند. زيرا نمازگزار تا به ياد خدا نباشد و نور ايمان در دلش پرتوافكن نشود به نماز نمي ايستد. به علاوه، نمازي ارزشمند است كه توأم با ذكر و ياد او باشد.

 پاداش

"رِجالٌ لا تلهيهم تِجارةٌ ولابَيعٌ عن ذِكراللهِ و اَقامِ الصَّلاةِ و ايتاءِ الزَّكاةِ يخافونَ يَوماً تتقلبُ فيه القلوبُ والابْصارُ.  لِيجزيهمُ اللهُ اَحسنَ ما عملوا و يزيدهُمْ مِنْ  فَضله …"(نور/ 37 و 38) " مرداني كه هيچ كسب و تجارتي آنان را از ياد خدا غافل نگرداند و نماز به پا دارند و زكات بدهند  و از روزي كه دلها و ديده ها در آن روز حيران و مضطرب است، ترسان و هراسانند – تا خدا در مقابل بهترين اعمال ايشان جزاء و ثواب عطاء فرمايد و از فضل و احسان خويش بر آنها بيفزايد…"

 و نيز مي فرمايد: " لكنِ الراسخُونَ فِي العلمِ منهمْ والْمؤمنونَ يُؤمنونَ بما اُنزلَ اِليكَ و ما اُنزلَ من قبلكَ والْمقيمينَ الصَّلاةَ والْمؤتونَ الزَّكاةَ والمؤمنونَ باللهِ واليومِ الاخرِ اُولئكَ سَنؤتيهم اجراً عظيماً." (نساء / 162) "اما آنهايي كه علم در دلهايشان رسوخ يافته و ايمان دارند به آنچه بر تو نازل شده و به آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان مي آورند و نماز را برپا مي دارند و زكات مي دهند و به خدا و روز قيامت ايمان آورده اند به زودي به آنان پاداش عظيمي خواهيم داد". پاداش عظيم و افزون كه از فضل خدا بر آن افزوده مي شود؛ براي مؤمنان به خدا و رسولش و آنچه بر او نازل شده و ترسان از روز قيامت است كه علاوه بر آن، نماز را نيز اقامه كرده و زكات مي پردازند.

 امان در سايه ي نماز

" فَاذا نسلخَ الأشهُرُ الحُرُمُ فَاقتلواالْمُشركينَ حيثٌ و جَدْتُّموهمْ و خُذوهمْ واحصُروهمْ وَاقعُدوا لهم كلَّ مَرْصدِ فَانْ تابُوا و اَقامُواالصَّلاةَ و اتواالزَّكاةَ فَخَلوا سبيلهمْ اِنَّ الله غفورٌ رحيمٌ." (توبه/ 5) " هنگامي كه ماههاي حرام پايان گرفت مشركان را هر كجا بيابيد به قتل برسانيد و آنها را اسير سازيد و محاصره كنيد و در هر كمين گاه بر سر راه آنها بنشينيد، هر گاه توبه كنند و نماز را بر پا دارند و زكات را بپردازند آنها را رها سازيد بدرستي كه خداوند آمرزنده و مهربان است.

نماز، علاوه بر اين كه براي مؤمنان نمازگزار آثار فراواني دارد، براي مشركان نيز مأمن امني به شمار مي رود؛ اگر توبه كنند و نماز را به پا دارند. زيرا نماز از روشنترين مظاهر عبادت خدا و نشاني از توبه حقيقي است. هر گاه چنين كنند، نه تنها از قتل و اسارت در امانند، بلكه برادر ديني مسلمانان نيز به شمار مي آيند. " فانْ تابوا و اَقامواالصَّلاة واتواالزَّكاةَ فَاِخوانكمْ فِي الدّينِ و نفصلُ الاياتِ لِقومِ يعلمونَ." (توبه/ 11) " پس هر گاه توبه كنند و نماز را بر پا دارند و زكات را بپردازند برادر ديني شما هستند و ما آيات خود را براي جمعيتي كه مي دانند شرح مي دهيم."

هر گاه چنين كنند نه تنها از نظر احترام و محبت هيچ تفاوتي با ساير مسلمانان ندارند، بلكه با آنان در حقوقي كه اسلام آن را معتبر دانسته مساوي خواهند بود.

اين بود بيان اجمالي از آثار و نتايج اقامه نماز براي نمازگزاران. بديهي است كه اثرات نماز به ميزان اخلاص، معرفت و توجه به آن بستگي دارد و هر كس به هر درجه اي از آن معرفت نائل شود، حقيقت نماز را به همان ميزان درك مي كند.

بارالها!

به حق محمد و آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين توفيق درك حقيقت نماز را به ما عطا بفرما.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 15:58  توسط نوروزکمایی  | 

دموکراسی از دیدگاه الکسی دوتوکویل

 از دیدگاه الکسی دوتوکویل ،دموکراسی به معنای ایجاد برابری شرایط است.جامعه ای دموکراتیک است که درآن همه افراد از نظر اجتماعی برابر باشند. البته از نظر او این برابری به معنای برابری در اندیشه و یا برابری اقتصادی نیست.

برابری اجتماعی از نظر توکویل چنان است که هیچگونه اختلاف و تفاوتی موروثی شرط نباشد و یا انکه همه عناوین و منزلت ها و نیز همه حرفه ها برای همگان دست یافتنی باشند و اگر تفاوتی اساسی در شرایط اعضای یک کالبد سیاسی نباشد،در این صورت باید بطور کلی حاکمیت در دست همه مردم باشد. از این رو توکویل بر آن است که تعریف دموکراسی صرفا به معنای پذیرش برابری در شرایط نیست ،بلکه به معنای پذیرش حاکمیت همه مردم است که بر پایه برابری در شرایط قرار دارد. اصل حاکمیت مردم از طریق قانون رسمیت می یابد. به سخن دیگر توکویل بر آن است که حاکمیت مردم در قوانین تجلی یابد. ودر امور روزمره مراعات گردد. از این رو وی معتقد است که پس از اصول برابری در شرایط و حاکمیت مردم ، یک تعریف سوم هم ضرورت دارد و ان اصل بنیاد دموکراسی است که در واقع از تاثیر افکار عمومی بر می اید. برای انکه افکار عمومی در جامعه تاثیر داشته باشد هر فرد باید مانند سایر افراد جامعه از مسئولیت های خود آگاه باشد و به همان اندازه دارای قدرتی، که همه همشهریان و شهروندان از آن  بهره مندند. بدین گونه این فرد از دولت اجتماعی پیروی می کند،چرا که وحدت و یکپارچگی با همشهریان برای او امری نافع و سودمند است.

 

بدین شکل،دولت دموکراتیک، همان گونه که برابری در شرایط را تامین می کند، مانع از آن است که جامعه تحت تاثیر افراد و یا گروههای سیاسی قرار گیرد. از نظر توکویل یک دولت کاملا دموکراتیک، دولتی است که هیچ اثری از نفوذ و تاثیرات فردی در آن یافته نشود. او معتقد است که تعریف جامعه دموکراتیک با ملاک برابری در شرایز همراه است.

 

از دیدگاه توکویل دو خطر عمده بر سر راه دموکراسی ها وجود دارد:
1.همه دموکراسی ها استعداد گرایش و تبدیل شدن به استبداد متمرکز را دارند.

2.دموکراسی ها گرایش به گسترش روح تملق و چاپلوسی دارند، چیزی که بطورمتداول به آن مردم فریبی می گویند.
توکویل معتقد است که منش استبداد که دموکراسی مدرن را تهدید می کند، با همه چیزهای دیگر فرق دارد. استبداد مدرن روادارتر و متساهل تر از همزاد باستانی خود است. استبداد مدرن بجای شکنجه انسان ها ،آنها را به سقوط می کشاند. به زبان توکویل استبداد دموکراتیک انسان ها را از اندیشیدن،حس کردن و عمل کردن به وفق خود منع کرده است. از این رو بزرگ ترین تهدید برای دموکراسی مدرن،تمرکز قدرت نزد قانون گذاران است. ازنظر توکویل برخی سازکارهای معین در نهادها و موسسات وجود دارند که می تواند بازدارنده این تهدید باشند. یکی، سازکار جدایی و تفکیک قواست:قوه مقننه که وظیفه نظارت و هماهنگی را دارد،قوه قضاییه مستقل و یک حکومت خودگردان محلی.از دیدگاه وی چون سازوکارهای  قانون اساسی نمی توانند به خودی خود ضمانت های لازم را در برابر استبداد تامین کنند. سازوکارهای غیر اسانامه ای مانند انجمنها آزاد  و مطبوعات آزاد باید توسعه یابد. (حاکمیت و آزادی-رامین جهانبگلو)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:51  توسط نوروزکمایی  | 

قطب‌بندی کاذب


 

طرح موضوعاتی از قبیل رابطه دین و سکولاریسم، با توجه به افق‌هایی که در برابر آینده تمدن و فرهنگ ایران گشوده است و ماهیت تحولات جاری در عرصه فکر و عقلانیت و شکل‌گیری مجدد هستی فردی و اجتماعی مردم ایران، حائز اهمیت بسیار است. این قبیل مباحثات ابتدا باید در فضاهای علمی و دانشگاهی در شرایط امن و دور از جنجال‌های سیاسی و شتاب‌زدگی و هیجانات ناشی از عصبیت‌های فرقه‌ای و ایدئولوژیک انجام گیرند و از آنجا به عرصه عمومی و درون گفت‌و‌گوهای جاری در زیست جهان جریان پیدا کنند. در ضمن لازم است با دقت و وسواس بسیار از افتادن در دام جدل‌های کلامی و مباحث انتزاعی و بیگانه با واقعیت‌ها، مسائل و بحران‌های حاد جامعه پرهیز کرد و اجازه نداد که اشتغال و سرگرمی به جدال‌های تصنعی گمراه‌کننده، اذهان عمومی را از توجه به مسائل حقیقی و اساسی و مرتبط با هستی اجتماعی مردم منحرف کند. در یکی، دو قرن گذشته، عرصه تفکر و اندیشه‌ورزی به واسطه ناامنی، از آسیب شتاب‌زدگی و سیاست‌زدگی مصون نبوده است. به همین خاطر به ندرت فرصتی برای تولید اندیشه و تفکر صحیح در مسائل جامعه فراهم آمده است. درست است که نیروهای مداخله‌گر داخلی و خارجی پیوسته فضای فعالیت‌های فکری و فرهنگی را ناامن نگاه داشته و رشته‌های تفکر را پیش از آنکه بافته شوند و استحکام یابند، پنبه کرده‌اند و با ایجاد گسست‌های پی‌درپی مانع از استمرار و تکامل اندیشه‌ورزی شده‌اند، اما روشنفکران و اهل فکر و فرهنگ خود نیز، با واکنش‌های شتابزده و دامن زدن به نزاع‌های خشونت‌آمیز و عصبیت‌های ایدئولوژیک، فرصت تفکر را از خویشتن دریغ داشته‌اند. در نتیجه اکثرا پیش از بررسی و فهم «جایگاه» خویش و موقعیتی که درون آن قرار می‌گرفتند، شتاب‌زده دست به عمل می‌زدند. هنوز هم وقتی با یک موقعیت بحرانی روبه‌رو می‌شویم یا مسئله‌ای حاد در برابرمان طرح می‌شود، به دو دلیل قادر به یک مواجهه عقلانی و سنجیده با آنها نیستیم، اول: طولانی شدن دوران رکود و وقفه در تولید اندیشه که به واسطه آن، مفاهیم و پیش‌فرض‌های لازم برای تحقیق در پیشینه تاریخی و سرمایه‌های موجود اجتماعی و تاریخی در حافظه جمعی شکل نگرفته و در نتیجه به فهمی تاریخی از «مسئله» و «بحران» دست نیافته‌ایم. فترتی که در تولید اندیشه پدید آمد، ما را از درون تاریخ و واقعیت‌های آن به بیرون راند، به طوری که همواره آثار و عوارض حوادث و تحولات را «احساس» ‌کرده‌ایم ولی از درک ماهیت، علل و عوامل بوجود ‌آمدن آنها عاجز هستیم.
به همین خاطر، متوجه فرآیند انحطاط و زوال فرهنگ و تمدن خویش که از چند قرن پیش آغاز و با شتاب ادامه داشت، نشدیم. تا روزی که تکان‌های سخت ناشی از رویارویی با مظاهر تمدن و فرهنگ جدید غرب خواب غفلت از سرمان پراند و در مقایسه‌ای که میان توانایی‌های خودی و بیگانگان «جدید» انجام گرفت، ناگهان به عمق ضعف خود پی بردیم. طعم تلخ شکست‌ها کام‌مان را زهرآگین کرد و اندوه و حسرت‌مان به واسطه عدم‌قدرت جلوگیری از سرمایه و میراثی که به غارت می‌رفت، عمیق‌تر گشت. دیدیم که میهن ما جولانگاه استعمارگران خارجی و خودکامگان داخلی شده است و مردم در آتش فقر و بی‌عدالتی و استبداد و خودکامگی می‌سوزند. باید کاری می‌کردیم. اما چگونه؟ دوم: در رفتار شتابزده غیرعقلانی آن شرایط، پاسخ مردم ما و از جمله روشنفکران به بحران‌ها نمی‌توانست سنجیده، عقلانی و مبتنی بر حزم و دوراندیشی باشد. زیرا رکود فکری چند قرنی اجازه نداده بود تا عقلانیتی مناسب برای فهم واقعیت‌های تاریخی و اجتماعی پدید آید. در نتیجه واکنش‌ها اغلب غریزی و شتاب‌زده یا «شرطی شده» و با هیجان و احساسات و اقدامات تند همراه بودند. معدود نخبگانی که آگاهی بیشتری از پدیده غرب و وضعیت دوران نوین کسب کرده بودند، آن را با وضعیت جامعه خود مقایسه کردند و به برخی تفاوت‌های ظاهری پی‌بردند. اما آنها نیز شتاب‌زده و پیش از آنکه به خود فرصت تفکر و فهم مبانی و مبادی تمدن و فرهنگ غرب و سازوکار آن را بدهند و توان و ظرفیت جامعه ایران را برای انجام تغییرات بسنجند، اقداماتی را آغاز کردند. هر چند با نتایجی کم و بیش مثبت همراه بود، اما نتوانست مشکلات اساسی جامعه را چاره‌جویی کند و راه توسعه و نوسازی کشور و تحقق آزادی و دموکراسی و عدالت را هموار سازد. زیرا چنانکه اشاره شد، دریافت‌های آنان از وضعیت خود، سنت و تمدن و فرهنگ جدید (مدرنیته) سطحی و شتاب‌زده و همراه با اقداماتی اغلب تند و افراطی و ناسنجیده بود. در نتیجه آن اقدامات بیشتر از آنکه به سود جنبش آزادی و دموکراسی تمام شود؛ فضا را ناامن و فرصت تفکر را از نخبگان سلب نمود و همان اندک دستاوردها را پیش از آنکه در معرض آزمون و خطا قرار گیرند، اصلاح یا تکامل یابند و تثبیت شوند، یکسره بر باد داد. فقدان سنت نقد و جمع‌بندی، موجب تکرار همان تجربیات و خطاها می‌شوند.
به‌طوری که جنبش اخیر که برای اصلاحات و توسعه سیاسی خیزبرداشته بود نیز بنا به همان دلایل و عوامل با ناکامی روبه‌رو گشت. چراکه اولا، پیش از دست‌زدن به عمل و انتخاب خط‌مشی مبارزه، درک درست و ضابطه‌مند (عقلانی) از وضعیت خویش به عنوان انسان و درک جامعه ایرانی و توانایی‌ها و نقطه‌ضعف‌ها و ظرفیت‌های نظری و عملی آن بدست نیاوردیم و نیز موقعیتی که در آن تصمیم‌گیری و عمل می‌نماییم (شرایط و تحولات داخلی و بین‌المللی) را به درستی نشناختیم. ثانیا در تصمیمات و اقدامات بیشتر به نتایج فوری و کوتاه‌مدت آنها توجه شد و از حزم و دوراندیشی و بررسی آثار و نتایج درازمدت آن اقدامات و تصمیمات غفلت به عمل آمد. اکنون که هیجانات و التهابات فرونشسته‌اند، باید فرصت را برای تعمیق آگاهی‌ها و فهم بهتر «وضعیت خویش» و موقعیت کنونی غنیمت شماریم. بعد از آن حوادث سخت و تلخ، عده‌ای منفعلانه کنار کشیده و به «کنج عافیت» خزیده‌اند و برای «درمان» یا فقط «تسکین» دردهایی که جسم و روح را می‌فرساید، ذهن خود را آموزش و تمرین می‌دهند که چگونه بی‌آنکه فکر کنند، سکوت و زندگی کنند بی‌آنکه «داوری» کنند. و عده‌ای دیگر، با محاسبه «هزینه و فایده» مصلحت و منفعت خویش را در شنا کردن در مسیر آب و نه خلاف آن، و فرصت‌ها را در بودن و جبران خسارت گذشته می‌یابند و برخی دیگر بر طبل لاقیدی و دم غنیمتی، خوش‌باشی و شاد‌خواری می‌کوبند و سرانجام گروهی نیز به جمع‌بندی و ارزیابی اقدامات خود و دیگران و بررسی علل و عوامل ریشه‌ای آنها پرداخته‌اند و بعدا نتایج تحقیقات و حاصل یافته‌های خود را در قالب دیدگاه‌ها و نظریه‌های سیاسی و راهبردی ارائه می‌دهند. این کوشش‌ها را باید ارج نهاد. اما برخلاف گذشته، نمی‌بایست از برابر آنها با سرعت عبور کرد یا به فهم سطحی، قضاوت و قبول یا رد شتاب‌زده آنها بسنده کرد. در یکصد و پنجاه سال گذشته از پذیرش یا طرد بدون تفکر ایدئولوژی‌ها و راهبردها صدمات فراوان دیده‌ایم و هزینه‌ها پرداخته‌ایم. زمان آن رسیده است که تفکر و دقت در امور را تمرین کنیم و بدون تعقل و دوراندیشی و جامع‌نگری، شتاب‌زده داوری نکنیم و دست به عمل نزنیم. البته با تاکید بر اینکه هر جا و هرگاه حقوق مسلم فردی یا اجتماعی یا مصالح ملی مورد تجاوز و تهدید قرار گیرد در «اعتراض» نسبت به تجاوزات و دفاع از حقوق و مصالح مسلم ملی تردید و درنگ نکنیم.
● اهمیت موضوع
بر این اساس امروزه جمعی بر این باورند که چون پیشرفت‌های شگرف جوامع غربی در عرصه اقتصاد، سیاست، علم و تکنولوژی همه بعد از عرفی شدن شئون اجتماعی، سیاسی و فرهنگی آنها حاصل شده‌اند، اگر ما نیز خواهان توسعه و ترقی علمی و اجتماعی و سیاسی ـ فرهنگی هستیم، باید شئون مختلف جامعه را از حکومت و سیاست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ و آموزش اجتماعیات، از وابستگی و آمیختگی به دین و مذهب به طور کامل آزاد‌سازیم. دور از انتظار نیست که این «ایده» یا «پروژه» نزد مردمی که آثار و عوارض و وابستگی و آمیختگی عمیق حکومت و سیاست و اقتصاد و فرهنگ را با مذهب و شریعت تجربه کرده‌اند، به‌ویژه بعد از شکست برنامه اصلاحات که بر محور مردم‌سالاری دینی ارائه شده بود، بازتاب پیدا کند.
تاکنون نتایج این مباحثات تاثیر عملی فوری و چشمگیری بر تحولات جاری در حوزه سیاست نداشته است اما قطعا در درازمدت تاثیرات این جدال در فرآیند شکل‌گیری و بازسازی هویت فرهنگی و تمدنی جامعه ایران خود را نشان خواهند داد.
● پیش‌زمینه‌های سکولاریسم در غرب
تضادهای درونی جوامع فئودالی قرون وسطای اروپا زمانی حاد و آشکار شدند که زعمای کلیسا و شاهان و فئودال‌ها بخش بزرگی از توان مادی و انسانی اروپا را برای تصرف بیت‌المقدس و در جنگ با مسلمانان هزینه کردند.
تشدید بحران در بنیان‌های اقتصاد کشاورزی فئودالی، مهاجرت یا فرار دهقانان را در پی‌داشت. کلیسا نیز هدف انتقادات شدید قرار گرفت و فساد عمیق و گسترده مالی و اخلاقی کلیسا که تا آن زمان پوشیده نگاه داشته شده بود، آشکار شد و نظام سیاسی، اقتصادی و کلیسا‌یی قرون وسطی فروپاشید. اگر اروپای مسیحی در جنگ‌های صلیبی بازنده شد، در عوض دروازه‌های تمدن و فرهنگ شرق و به‌ویژه جهان اسلام به روی آنان گشوده گشت. بازرگانان، محققان و دانشمندان اروپایی ساکن شهرهای ساحل مدیترانه، فرصت را برای توسعه روابط تجاری با مسلمانان و مطالعه و تحقیق در زندگی و فرهنگ آنان مغتنم شمردند و از این رهگذر، منافع مادی، علمی و فرهنگی بسیار بردند. از جمله از طریق ترجمه‌ها و نوشته‌های فلاسفه مسلمان با فرهنگ و فلسفه یونان و روم باستان آشنا گشتند و در اثر آن، پرارزش‌ترین عناصر این میراث یعنی عقل و فلسفه و اومانیسم یونان و رم در تقابل آشکار با فرهنگ قرون وسطایی که بر معرفت دینی و دنیاگریزی و تحقیر جسم انسان و زندگی مادی و دنیوی استوار بود، قرار گرفت.
● ظهور عقل خود‌بنیاد مدرن
در آغاز گسترش مسیحیت و رسوخ عقاید کلیسا در اروپا، چراغ مطالعات فلسفی به خاموشی گرایید. وظیفه عقل تبعیت از وحی بود. زیرا عقل به خودی خود استقلال و اصالت نداشت و تنها در وابستگی و پیروی از معارف وحیانی باید عمل می‌کرد. تا روزی که دکارت بر محوریت و مرکزیت ذهن تاکید کرد. بدین‌ترتیب «خرد خودبنیاد» در برابر عقل وابسته قد علم کرد. این تحول، نخستین و مهم‌ترین گام در مسیر سکولار شدن ابعاد مختلف زندگی بشر در غرب به شمار می‌رفت.
● اصالت انسان و اومانیسم
پیش‌زمینه دیگر سکولاریسم، تغییری است که در نگاه انسان غربی نسبت به خویشتن رخ داد. متفکران و پیشگامان نهضت تجدید حیات علمی، فرهنگی در اروپا، با یاری گرفتن از میراث فرهنگ باستان و در واکنش به رویکرد تحقیرآمیز کلیسای قرون وسطی به انسان، اومانیسم کهن را متناسب با دوران خود بازسازی کردند و پس از آن نگاه انسان غربی نسبت به خود و رابطه‌اش با جهان تغییر کرد!
● نهادهای دینی و امور دنیوی
واژه سکولاریزاسیون نخستین‌بار در پایان جنگ‌های ۳۰‌ساله میان شاهان و امرای وابسته به کلیسا‌های کاتولیک و پروتستان لوتری و کالونی در جریان انعقاد معاهده وستفالی در سال ۱۶۴۸، برای عمل واگذاری بخشی از اراضی متعلق به کلیسا به پادشاهان سوئد و آلمان (یراندنبرگ) به‌کار رفت. کاربرد این اصطلاح خنثی برای آن بود که نشان دهند در این قرارداد هیچیک از دو طرف متضرر نشده است و انتقال اراضی مزبور با هدف ضدیت با دین و کلیسا صورت نگرفته است اما در تحولات بعدی، سکولاریزاسیون با دو معنای نسبتا متضاد به‌کار رفت. در یک معنا، بیانگر کاهش تدریجی اختیارات کلیسا و قطع نفوذ و مداخله آن از امور اجتماعی و دنیوی بود و در معنای دیگر شامل تحولات فکری و اصلاحاتی می‌شد که دین مسیحیت را از طریق اسطوره‌زدایی با اندیشه‌های مدرن و مقتضیات جهان جدید، همساز می‌کرد.
در جهان مسیحیت یک شاخه از حرکت سکولاریزاسیون با نوسازی (مدرنیزاسیون) عقاید دینی به سکولاریته انجامید که طی آن الهیات مسیحی توسط متفکرانی نظیر بوتهمن، با پدیده‌های مدرن و زندگی دنیوی سازگار شد. در شاخه دیگر، توجه و تاکید بر امور دنیوی و ارزش‌های مادی، با انکار و طرد هر امر دینی و معنوی از تمامی شئون زندگی بشر همراه و روند سکولاریزاسیون به ایدئولوژی «سکولاریسم» ختم شد.
مبنای فلسفی و معرفت‌شناختی سکولاریته با ظهور «عقل خودبنیاد» فراهم آمد و تحولات بعدی بیشتر ناشی از اصالت دادن به عقل و توسعه یافتن عقلانیت مدرن و سلطه آن بر تمامی شئون زندگی اجتماعی بود. بدین‌ترتیب پایه‌های اصلی سکولاریسم یکی بعد از دیگری پی‌ریزی شدند.
بدین‌ترتیب سکولاریسم بر پایه اصول زیر زندگی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جوامع غربی را در برگرفت:
۱) اصالت دادن به خرد بشر به عنوان تنها عامل شناخت و انکار هر منبع بیرون و مستقل از عقل در تولید معرفت
۲) اصالت دادن به جهان مادی و دنیوی به عنوان تنها واقعیت موجود در جهان و مساوی دانستن واقعیت با حقیقت و انکار هر حقیقت غیرمادی و بیرون گذاشتن ارزش‌های اخلاقی و تجلیات حیات معنوی آدمی از حوزه معرفت عقلانی و علم
۳) اصالت دادن به انسان به عنوان غایت همه امور و مادی شمردن وجود انسانی و انکار هر نوع وجود معنوی و روحانی و دوگانه‌سازی جسم و روح، در وجود مادی و معنوی آدمی و تاکید بر اهمیت و اولویت محرک‌های مادی و سودجویی در رفتار و کنش‌های اجتماعی افراد
۴) حاکمیت عقل مدرن بر همه امور و مناسبات بشری و توسعه این عقلانیت به عنوان تنها مرجع مشروعیت‌بخشی و تنظیم‌کننده فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی با بی‌اعتبار شدن مرجعیت دینی و سنتی
۵) خلع‌ید از نهادهای دینی از سرپرستی اموری چون آموزش و پرورش و تامین استقلال و انفکاک کامل حوزه‌های سیاست، جامعه و فرهنگ از نهادهای دینی. با این توضیحات جوهره سکولاریسم یا هسته‌های سخت آن را می‌توان در موارد زیر فشرده کرد:
۱) باور به خرد خودبنیاد بشری،
۲) نگاه به انسان به عنوان غایت نهایی همه امور
۳) ایمان به این جهانی و دنیوی بودن زندگی!
● نسبت دین و سکولاریسم
توسعه‌طلبی کلیسا در حوزه سیاست و اقتصاد، حد و مرزی نمی‌شناخت. این امر موجب تشدید تضاد و خصومت میان کلیسا و شاهان و طبقات جدید اجتماعی گردید. از سوی دیگر انواع مفاسد اخلاقی و مالی به درون کلیساها و مجامع روحانیون راه یافت و سبب بروز مخالفت‌ها و انتقادات فراوانی شد. در این حوادث، مشروعیت، اقتدار و سلطه پاپ و کلیسا کاهش یافت. جنبش‌های فکری و فلسفی، اجتماعی و دینی متعددی بر ضد تعالیم مذهبی کلیسا و اختیارات پاپ و دخالت روحانیون در امور سیاسی، اجتماعی و اقتصادی پدید آمدند و اعتراضات رو به گسترش نهادند و جالب این است که اکثر این نهضت‌های فکری را کشیشان آزادیخواه و نواندیش رهبری می‌کردند.
سرانجام کوشش‌های پراکنده ولی مستمر، به نهضت اصلاح دینی (رفرماسیون) و پروتستانتیسم انجامید. اصلاح‌طلبان دینی با رهبری لوتر و کالون استقلال کلیساهای خود را از مردم کردند. از آن پس و همراه با توسعه جنبش‌های آزادیخواهی و عقلگرایی و غلبه بورژوازی بر فئودالیسم و دموکراسی بر استبداد، اقتدار و نفوذ کلیسا به سرعت رو به کاهش نهاد و سرانجام بعد از یک دوره طولانی ستیز و مصالحه‌های پی‌‌درپی، کلیساها جدایی قلمرو فعالیت خود از سیاست و حکومت و نهادهای عمومی را پذیرفتند و به همزیستی با جوامع سکولار، تن دادند.
● سکولاریسم، هدف‌ها و نتایج
امروزه در ایران گرایش‌ها و مباحثات حول سکولار کردن سیاست که از سال‌ها پیش به‌طور آرام و حاشیه‌ای جریان داشت، بعد از ناکامی جنبش اصلاحات از بالا و عقیم ماندن نظریه مردم‌سالاری دینی، اکنون به یکی از مباحث اصلی محافل روشنفکری و دانشجویی تبدیل شده است. گفت‌وگو و بحث در این موضوع تا زمانی که در چارچوب مباحث نظری انجام می‌گیرد، عملی مفید، ضروری و راهگشا است. اما طرح آن به عنوان یک بحث راهبردی (استراتژیک) و در دستور کار قراردادن آن برای نیروهای سیاسی جامعه، بدون تأمل و بررسی و مطالعه کافی، نتایج آن را در هاله‌ای از ابهام قرار می‌دهد.
انتخاب پروژه سکولاریسم از موضع سرخوردگی و واکنش منفی نسبت به حکومت دینی، قطعا به نتایج مطلوب و مورد انتظار طرفداران آن نمی‌انجامد. این پروژه هر اندازه کارساز و ضروری جلوه کند، باید با غور و بررسی کافی در جریان نقد و بررسی عقلانی و مباحثات درازمدت، در فضای عاری از خشونت و اجبار و عجله فهمیده شود و مورد قبول یا رد قرار گیرد.
پیش از هر کار لازم است تجربه کشورهای غربی را در ایجاد جامعه‌های سکولار در بوته نقد و بررسی بگذاریم و با ماهیت، خصوصیات و پیامدهای آن آشنا شویم. ابتدا ببینیم، حامیان سکولاریسم چه هدف‌هایی را دنبال می‌کردند و از اجرای این پروژه چه انتظاراتی داشتند.
● سکولاریته دینی یا دین سکولار
بر این اساس از رویکرد سکولاریستی به انسان و جامعه انسانی نباید جز خشونت و تخریب و سلطه و تبعیض و تشدید شکاف میان فقر و غنا انتظار دیگری داشت. دین وحیانی، «سکولاریسم» را نمی‌پذیرد. بلکه با سکولاریته‌ای همدلی و موافقت دارد که جهان واقعی را ترکیبی از واقعیت‌های مادی و معنوی و انسان زنده را آمیزه‌ای از محرک‌های جسمی، روانی و علایق مادی و معنوی می‌داند.
حال پرسش این است که آیا می‌توان ارزش‌های دینی را از حیات جامعه جدا کرد و بیرون نهاد؟ در پاسخ باید گفت که بستر کنش‌های اجتماعی افراد با هدف‌ها و مقاصد گوناگون و برای رفع نیازهای مشترک مادی و غیرمادی است. افراد همراه با باورها و خلقیات و نظام ارزشی خود وارد تعامل و کنش اجتماعی می‌شوند. مردم هر جامعه خواه ناخواه به هنجارها و ارزش‌های مشترک اخلاقی و فرهنگی که ضامن حفظ همبستگی، همکاری و همزیستی میان آنهاست، پا‌یبند می‌شوند. در جامعه دینی نظام ارزش‌های مشترک جامعه تا حدود زیادی متأثر از عقاید دینی مردم آن جامعه است. منظور آن دسته از ارزش‌ها و هنجارهای دینی است که مانند دیگر عناصر فرهنگ، به طور بین‌الاذهانی (و خرد جمعی) و در موافقت با نیازهای مشترک و تجربیات جمعی‌شان پذیرفته و عرفی شده‌اند.
اما در جوامع متکثر، ارزش‌های مشترک اجتماعی صرف‌نظر از خاستگاه‌شان، به طریقی که بیان شد، شکل می‌گیرند. دینداران هر جامعه‌ای در آن بخش از ارزش‌ها که میان همگان مشترک است سهیم‌اند و در همان حال در روابط درونی خود ممکن است ارزش‌های اخلاقی ویژه‌ای را هم لحاظ و رعایت کنند. پس حیات اجتماعی در عرصه عمومی، در کلیت خود و در وسیع‌ترین سطوح، همه گروه‌ها، اقوام و پیروان مذاهب مختلف را در برمی‌گیرد و نیز با خرده فرهنگ‌ها، هنجارها و ارزش‌های اخلاقی و دینی آمیخته است. اگر معتقدات و ارزش‌های اخلاقی یک دین با حقوق و نیازهای مشترک افراد جامعه در تعارض نباشد، این آمیختگی مشکلی به‌وجود نمی‌آورد. اما اگر برخی از وجوه رفتار و اخلاقیات دینی، مزاحم اصول همزیستی و همکاری و مغایر با حقوق برابر همه افراد جامعه باشد، پیروان آن دین ناگزیر باید به اصلاح و تغییر آن معتقدات و ارزش‌ها بپردازند یا از دخالت دادن آنها در کنش‌های اجتماعی پرهیز کنند. در غیر این صورت همکاری و همزیستی آنها با دیگران ناممکن و همبستگی میان آنها تضعیف می‌گردد. بحث‌های نظری و کلی در این زمینه را کوتاه کرده و به مورد خاص اسلام برمی‌گردیم.
محتوای باور «دینی» در اسلام داشتن فهم و تفسیری توحیدی و معنوی از جهان هستی و ارزش‌ها و اخلاقیاتی است که رویکردها و رفتار بیشتر افراد مؤمن را تحت‌تأثیر خود قرار می‌دهد. ارزش‌های مزبور چیزی جز همان صفات خداوند نیستند. صفاتی چون قدرت تفکر و تعقل، خلاقیت، عدالت، صبر، عشق، مدارا و... این ارزش‌ها که همه یا اغلب آنها در کلیه ادیان بزرگ وجود دارند و موازین حقوق بشر نیز تا حدودی مبتنی بر آنهاست، اصولی هستند که وجدان آزاد انسان سالم از هر قوم و ملت و متعلق به هر مملکت و مذهب باشد، آنها را می‌پذیرد و محترم می‌شمارد. بنابراین اصول و ارزش‌های دینی (اسلام) نه تنها قابل تفکیک از حیات جامعه و کنش‌های اجتماعی افراد نیستند که برای داشتن یک جامعه سالم و روابط اجتماعی مبتنی بر صلح، دوستی، همکاری و همزیستی پایدار ضروری هستند. این آمیختگی مغایرتی با هسته‌های سخت سکولاریته ندارد.
اما دخالت ارزش‌های دینی در مناسبات درون حکومت به دو صورت ممکن است:اول، از طریق تأثیری که در رفتار و خلقیات شخصی بازیگران صحنه قدرت دارند و دوم، از طریق تأثیرگذاری در تدوین قوانین اساسی که در آن صورت بنا به خواست و تصویب اراده عمومی ارزش‌های مزبور صورت مشروع و قانونی (عرفی) پیدا می‌کنند.
● خلاصه و جمع‌بندی
تجربه سکولاریزاسیون به سبک غربی، درس‌هایی فراهم آورده است که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت. در جامعه کنونی ایران، از یک سو تقاضا برای ایجاد جامعه‌ای مبتنی بر «سکولاریسم» تجربه شده در غرب رو به افزایش است و از سوی دیگر مقاومت‌هایی در برابر استقلال و جدایی حکومت، سیاست و جامعه از شریعت و نهادهای دینی، در حال شکل‌گیری است. همزمان، تمایلاتی برای دوقطبی کردن مباحثات و صف‌بندی‌ها در دو جبهه موافقان و مخالفان سکولاریته مشاهده می‌شود. موافقان و مخالفان در القای این معنا به مردم سهیم‌اند که گویا چاره‌ای جز انتخاب بین دو نوع جامعه، ندارند. جامعه نوع اول مبتنی بر عقل مدرن ابزاری و نزدیک‌بین است و در آن تنها ارزش‌های مادی مثل سود، قدرت و سلطه اصالت دارند و ارزش‌های اخلاقی و معنوی به بهانه «غیرواقعی» یا «شخصی و درونی» بودن ملاک و معیار تحقیق، تشخیص و داوری و مبنای تصمیم‌سازی و سیاستگذاری و تدوین قوانین قرار نمی‌گیرند. این نوع جامعه‌ها، به‌رغم دستاوردهای مثبتی که در عرصه علم و تکنولوژی و حقوق دموکراتیک داشته‌اند، به دلیل حاکمیت منطق ستیز و دشمنی، رقابت آشتی‌ناپذیر و خصمانه در بازار سیاست و اقتصاد، از بروز خشونت و استثمار سیستماتیک و جنگ و تجاوز و تبعیض و سلطه طبقاتی گریزی نیافته‌اند. این عوارض معلول سلطه عقل ابزاری و نظام سرمایه‌داری و رقابت خصمانه و جدایی‌سازی حیات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، از ارزش‌های اخلاقی و معنوی است.
جامعه نوع دوم بر پایه سنت موروث و مدیریت نهادهای سنتی اداره می‌شود و در آن عقل مصلحت‌گرا داور نهایی محسوب می‌شود. حقوق فردی و اجتماعی، محدود به مصالح قدرت است و در صورت تعارض با آنها، حقوق فردی در پای مصالح حاکمیت ذبح می‌گردد و آزادی و تمایلات و خواسته‌های مردم تنها به شرط سازگاری با احکام و موازین شرع و مصالح حکومت، اجازه مطرح شدن دارند.
اما این قطب‌بندی همانند تقابل سنت و مدرنیته، کاذب است. مردم هرگز ناگزیر از انتخاب یکی از دو گزینه نامبرده نیستند. گزینه سومی هم وجود دارد و آن، جامعه سکولاری است که در آن نیروی عقل خودآگاه و خلاق با حزم و دور اندیشی و جامع‌نگری عمل می‌کند و در ضمن ارزش‌های اخلاقی و معنوی را نیز پوشش می‌دهد. در این جامعه، جدایی و دوگانگی میان ماده و معنا، ارزش و واقعیت از بین می‌رود. ارزش‌ها و امور معنوی نیز «واقعی» تلقی شده، از زیر سرکوب و عینیت ناشی از حضور و مرکزیت عقل ابزاری خارج می‌شوند، قابلیت آزمون عقلانی و تجربی پیدا می‌کنند و می‌توانند مبنای داوری و سیاستگذاری قرار گیرند. به اتکای این ارزش‌هاست که روابط و مناسبات مبتنی بر سلطه، زور، فریب و از خودبیگانگی نقادی می‌شوند و رهایی انسان از انواع قیود مادی و غیرمادی، آشکار و پنهان، قانونی و غیررسمی، در دستور کار جامعه و نهادهای مدنی و دموکراتیک قرار می‌گیرند. در این رویکرد، تضاد و تقابل میان علایق دنیوی و اخروی از بین می‌رود.
زیرا هیچیک فی‌نفسه مذموم، پلید و شیطانی نیستند. انسان‌ها آزادند که محرک‌ها و علایق مادی و معنوی، جسمی و روحی و فکری خود بر اساس درکی که از خویشتن و لوازم شکفتگی وجودی و نشاط و ماندگاری خود دارند را اولویت‌بندی کنند و به هر یک پاسخی مناسب دهند. روابط و مناسبات میان افراد بر پایه همکاری در تامین نیازمندی‌های عمومی و حراست از حقوق فردی و اجتماعی با برخورداری از سلامت زیستگاه طبیعی و اجتماعی و براساس رقابت دوستانه در انجام فعالیت‌های خلاق و ابتکارات علمی، هنری و زیباشناختی و خدمات نوع‌دوستانه استوار خواهد شد.
بروز شکاف روزافزون، میان وجه آرمانی مدرنیته و دستاوردهای واقعی و روزمره آن ضربه سختی بر اعتبار ایدئولوژی سکولاریسم وارد آورده است. «مدرنیسم» و «سکولاریسم» با سرکوب ارزش‌های دینی و راندن آنها به حاشیه زندگی و با میدان دادن به خشونت، تجاوز و سودجویی سرمایه‌داری با شتاب از هدف‌ها و آرمان‌های «مدرنیته» فاصله گرفته‌اند. در واکنش به این تناقض و در درون شکاف، موتور جنبش‌های اعتراضی و انتقادی متعددی پدید آمده‌اند که بعضی از درون و برخی با عبور از مبانی آن، پروژه مدرنیته یا صرفا دستاوردهای آنرا مورد نقد قرار داده‌اند. از آن میان جنبش‌هایی نیز با تکیه بر ارزش‌ها و اخلاقیات دینی یا عرفان و معنویت، تکمیل و رفع تناقض از پروژه مدرنیته و پر کردن خلأ اخلاقی و معنوی آن را بر عهده گرفته‌اند. نواندیشان دینی، ضمن ادامه روند بازسازی و بازخوانی دین و توسعه و تکامل عقل مدرن سعی در یافتن پاسخ به نیازها و تضادهایی دارند که سرمایه‌داری از حل آنها ناتوان مانده است.
اکنون در غرب شاهد ظهور سکولاریته‌ای هستیم که نه با حذف دین و معنویت از جامعه بلکه با این جهانی کردن اصول و ارزش‌های دینی شناخته می‌شود. در ایران در پرتو روشنگری‌های نو اندیشان، اجرا و پروژه بازخوانی دین، تضاد و دوگانگی میان وحی و عقل، پایبندی به دین و حفظ آزادی و استقلال وجدان و خودمختاری انسان و در یک کلام میان «امر دینی» و «امور بشری و زمینی» رنگ می‌بازد و آمیختگی جدا‌ناپذیر ارزش‌ها با واقعیت‌ها، عقل با وحی، خدا و معنویت با جهان و حیات زمینی و مادی، بیش از پیش اثبات می‌گردد و ظهور تمدنی بر اساس عقلانیت رهایی‌بخش و معطوف به ارزش و اخلاق و معنا‌داری جهان، صلح و دوستی، آزادی و حقوق طبیعت و انسان را در آینده پیش‌رویش نوید می‌دهد و این در حالی است که «عقل مدرن ابزاری» و «سکولاریسم» با ندیده گرفتن واقعیت ارزش‌های معنوی ـ اخلاقی و دینی و تهی کردن حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی از آنها، سلطه‌جویی، خشونت و جنگ و استثمار بر خرد ابزاری و ویرانگی با طبیعت و انسان‌ها را با تمدن جدید عجین کرده است و بر عمل قربانی کردن حقوق و ارزش‌های انسانی و در صدر آنها حقیقت، آزادی، عدالت و برابری در پای بت‌های قدرت، سیاست، ثروت و منفعت، لباس عقلانیت (البته ابزاری و مصلحت‌اندیش) پوشانده‌ است. در مقابل «سنت‌گرایی» نیز با رویکرد سیاسی در اشکال مختلف «بنیادگرایی» با مستمسک قرار دادن یک نظام فقهی جزمی و مغایر با ارزش‌ها و اصول دین و با تکیه بر اخلاقیات و معنویات شکل‌گرایانه و تهی از معنا و محتوا، حقوق انسانی افراد و جامعه و دیگر دستاوردهای علمی و فرهنگی تمدن نوین را انکار کرده‌اند و برای تحمیل عقاید و اراده خود، عینا به همان ابزار سلطه و خشونت و سرکوب متوسل می‌شده‌اند.
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:22  توسط نوروزکمایی  | 

مشورت و مشورت خواهی در زندگی

  رویکرد بشر به مشورت و تبادل نظر با صاحبان فکر و تجربه ، پیشینه ای به قدمت زندگی او دارد . انسان هاي دور انديش براي حل مشکلات و راه یابی به نظرهای درست در حیطه زندگی فردی و اجتماعی ، همواره با افراد خردمند مشورت مي كنند و از رأی و نظر آنها برای گشودن گره ها بهره مند می شوند.

با ظهور اسلام و آغاز رسالت حضرت محمد (ص) ، مشورت کردن از ویژگی هاي افراد مؤمن اعلام شد . قرآن كريم مسئله مشورت را مهم دانسته و آن را به صورت یک فرمان الهی بیان کرده است . در آیه 159 سوره آل عمران خطاب به پیامبر مي فرمايد : « در کارها با آنان مشورت کن » . بديهي است پیامبر( ص) از عقل كامل بهره داشت ، درعين حال با افراد صاحب نظر مشورت می کرد و بدين طريق از نيروي فکر و اندیشه آنها استفاده مي برد . آن حضرت برای رأی مردم ، ارزش قائل بود و اگر خود نظر ديگري داشت ، نظر اكثريت را مي پذيرفت . رسول خدا (ص ) در گفتار و عمل ، فرهنگ مشورت را در جامعه گسترش داد و روح هم اندیشی را در جامعه آن روز نهادینه ساخت .

امروزه مدیران و دست اندركاران امور اجرايي ، براي پيشبرد بهينه كارها ، از مشاوره های کارشناسان و متخصصان به صورت برنامه ريزي شده استفاده مي كنند . اين مشاوره ها اگر به درستی و مطابق اصول ، انجام شود ، ضريب خطا را كاهش مي دهد و درصد موفقيت را بالا مي برد . امام سجاد (ع) در رساله حقوق خود ، اهمیت مشاوره و مشورت را بیان نموده و در توضیح حقوق شخصی که نیازمند راهنمایی و مشورت است ، می فرماید :

" حق کسی که با تو مشورت می کند ، این است که اگر نظر روشن و پسندیده ای داری ، در نصیحت او بکوشی و او را بگونه اي آگاه سازی که اگر خود به جای او بودی چنان می کردی . باید نصیحت تو همراه با نرمش باشد تا وحشت و هراس او به انس تبدیل شود . اگر در موردي چیزی نمی دانی ، او را به کسی راهنمایی کن که محل اعتماد و اطمینان توست و خودت برای مشورت به او مراجعه می کنی ."

مشورت کردن ، نتایج مثبت و ارزشمندی از نظر فردی و اجتماعی دارد . مهمتر از همه ، پیشگیری از استبداد رأی است . خود رأیی و خودسری از بزرگترین آفت هاست که وقتی در جامعه ای حاکم شود ، شخصیت مردم نادیده گرفته می شود و جامعه سیر انحطاط را می پیماید . درواقع ، فردي كه خود محور و بی توجه به آرای دیگران است ، مانند چوبي خشک و بدون انعطاف است که با خم شدن می شکند . ولی كسي كه به نظر دیگران احترام مي گذارد ، انعطاف پذير است و می تواند با استفاده از افكار و آراء ديگران ، متناسب با شرايط ، از خود نرمش نشان دهد و راه درست را اختيار كند .

صحبت های کارشناس محترمه خانم نیک .

رواج مشورت در هر جامعه ای ، سبب می شود که نظرات و افكار رشد و نمو يابد و از ميان ايده هاي مختلف ، گزينه هاي قوي تر و بهتر انتخاب شود . رسول خدا (ص) می فرماید : « هنگامی که زمامداران شما از نیکانتان / و توانگران شما از سخاوتمندانتان / باشند و کارهایتان با مشورت انجام شود ، روی زمین از زیر زمین برای شما بهتر است » .                  ( يعني چنين جامعه اي شایسته زندگی و بقا است .)

مشورت ، افراد جامعه را برای تصمیم گیری در شرایط سخت و دشوار آماده می سازد و زمینه را برای بروز خلاقيتها فراهم می کند . درواقع با مشورت ، افکار و ايده ها پخته تر می شود . در سطح اجتماعي نيز مردم با شركت در شوراها و مشاوره ها ، مي توانند در سرنوشت خود سهیم شوند . بنا به فرموده رسول گرامی اسلام : « هیچ قومی مشورت نکرد ، جز آنکه به بهترین امور هدایت یافت »

نیاز به مشورت از آن روست که اندیشه و خرد انسان ، به همه امور و حقایق و به ويژه عواقب کارها و برنامه ها احاطه کامل ندارد . عقل با پرتو افشاني خود ، راه را براي انسان مي گشايد ، اما ممكن است تا انتهاي راه را نبيند يا همه زواياي مسئله را به روشني ملاحظه نكند . در نگاه علي (ع) ، مشورت ، شركت كردن در عقول ديگران است . اين سخن از آن روست كه عقل چند نفر ، كاملتر از عقل يك نفر است . بنابراين لازم است انسان در امور مهم زندگي ، از عقول بالاتر و اندیشه های پاك و زلال بويژه از رهنمودهاي سفیران و اولياي الهي بهره بگيرد .

بطور مسلم هر کس نمی تواند طرف مشورت قرار گیرد . برخی افراد نقاط ضعفی دارند که مشورت با آنها مایه بدبختی و عقب ماندگي است . امام علی (ع) در این باره چنین می فرماید : با سه طایفه مشورت نکن :

-با افراد بخیل ، زیرا تو را از بخشش و کمک به دیگران باز می دارند و از فقر می ترسانند .

-افراد ترسو ، زیرا آنها تو را از انجام کارهای مهم باز می دارند .

-و نیز با افراد حریص که آنها برای جمع آوری ثروت و یا کسب مقام ، ستمگری را در نظر تو خوب جلوه می دهند.

با چه کسی مشورت کنیم ؟

(( کاش دانسته بودم چگونه زندگی کنم یا کسی را یافته بودم که چگونه زندگی کردن را به من تعلیم دهد ))                 تئودور پارکر

مشاوره عاملی موثر و یاری دهنده در مسیر پیروزی و موفقیت است . در این زمینه بزرگان و نوابغ شواهدی آورده اند که استفاده از آنها می تواند راهگشای ما در جهت رسیدن به اهداف باشد . (( دو فکر از یک فکر بهتر است )).

مطمئن باشید که در اطرافتان کسانی هستند که هرگز از کمک به شما دریغ نخواهند کرد. البته هر کسی شایسته نظر خواهی و مشورت نیست . مشورت زمانی کارساز و مفید خواهد بود که طرف شور دارای خصوصیات لازم باشد و به ما در شناخت خواسته ها , اهداف و تواناییها یمان یاری رساند . نمونه های زیر شما را با خصوصیات افراد مختلف آشنا می کند

۱- مشورت با آدم خبره

 (( کسی که در امور مهم با خردمندان مشورت می کند, شریک عقل آنها می شود .))     امام علی (ع )

اگر بخواهید برای شروع کاری با آدمی مشورت کنید که اطلاعاتی در این زمینه ندارد, او از آنجا که دوست شماست و نمی خواهد شما زیان ببینید فقط جنبه های منفی کار را در نظر می گیرد و قادر به راهنمایی شما نیست . در حالی که یک آدم کارشناس و یا آدم خبره با القای افکار مثبت و دادن شهامت و اعتماد به نفس می تواند راهنمای خوبی برایتان باشد .

۲ - مشورت با آدم بد بین

   (( آدم بد بین همچون مبتلایان به تریاک مرض خود را به هزاران دلیل به دیگران منتقل می کند . ))

مشورت با آدم بدبین بسیار خطرناک است زیرا او جز سیاهی ,تباهی و بدبختی چیزی نمی بیند و صرفا افکار بدبینانه خود را به شیوه ای نصیحت گونه به شما انتقال می دهد . بیان مطالب مایوس کننده گامهایتان را در مسیر تلاش و کوشش برای موفقیت و پیروزی سست می کند و باعث تردید می شود و تردید نیز به نوبه خود به عدم پیشرفت در کارها می انجامد .

۳- مشورت با آدم مثبت اندیش

((خوشبین به آینده امیدوار است و بدبین از آن بیمناک ))    مثل ژاپنی

مشورت با آدم مثبت اندیش و فارغ از بدبینیها , نتیجه ای بسیار امیدوار کننده دارد. آدم خوش بین پیش از هر چیز بر مزایا و محسنات کار مورد نظر تمرکز می کند و شما را با گفته های خود امیدوار می سازد.به قول دکتر نورمن پیل : (( افکار خوب و مثبت همچون تابش خورشید بر اتاقی تاریک است که همه جا را روشن می کند , به شرط آنکه در و پنجره را نبسته و پرده ها را پایین نکشیده باشید ))

 

 ۴- مشورت با آدم ترسو

(( حرف از کار کرده باید گفت ,کارهای نکرده بسیار است ))   باستانی پاریزی

آدم ترسو خطرات و ضررها را چند برابر می بیند ; او شهامت هیچ کای را ندارد و همیشه به نحوی ناتوانی و ترس خود را توجیه می کند. بیشترین افتخار چنین آدمی در کارهایی است که ((نکرده )) . زیرا از ترس بدنامی و شکست دست به هیچ کاری نمی زند. اگر با آدم ترسو در مورد گشایش یک کمپانی مشورت کنید , بلافاصله می گوید:تاسیس یک کمپانی سرمایه زیادی می خواهد و تو مجبور می شوی از بانکها وام بگیری . شاید هم از عهده پرداخت قسطهایش بر نیایی و آن وقت بانک تمام مایملک تو را ضبط می کند. خلاصه آن قدر بر احتمال شکست اصرار می ورزد که ناخودآگاه شما را به شک و تردید می اندازد.

۵- مشورت با آدمهای بیکاره و لاف زن

(( هر که با دانا مشورت کند , از رسوایی در امان است ))   از ((تاریخ گزیده ))

تکلیف این دو گروه نیز معلوم است . کسانی که در طول زندگی هیچ قدم مثبتی برای خویش برنداشته اند, چگونه می توانند در تصمیم گیریها راهنمای شما باشند و توصیه های مفید بکنند. از اشخاصی که در انجام هر کاری دچار تردید می شوند و از سر عیبجویی به همه چیز و همه کس می نگرند و از آنهایی که پیوسته گذشته را نشخوار می کنند و دغدغه آینده را ندارند باید گریخت . همچنین به افراد رویایی و سودایی که دائم فکر شغلی جدید در سر می پرورانند نباید اعتماد کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 16:13  توسط نوروزکمایی  | 

تحولات تكنولوژي و ماهيت مشاغل در عصر اطلاعات و ارتباطات

خلاصه:ايجاد مشاغل جديد و متنوع در عصر اطلاعات و ارتباطات، با توجه به تحولات تكنولوژي و بخصوص تكنولوژي اطلاعات، مستلزم شناخت ماهيت اين مشاغل است. آگاهي از تأثيرپذيري مشاغل از تكنولوژي يا اثرگذاري بر توسعة آن، نتيجة درك ماهيت مشاغل خواهدبود. براي رسيدن به اين مهم، مي‌بايست به چند سؤال اساسي پاسخ داد. اصولاًً تأثير تكنولوژي بر مشاغل چه ابعادي دارد؟ آيا توسعة تكنولوژي باعث حذف برخي از مشاغل نخواهد شد؟ در اين صورت چه مشاغل جديدي بوجود مي‌آورد؟ آيا اين مشاغل جديد پايدارند يا خود نيز روز به ‌روز درحال تحول مي‌باشند؟
اين سؤالات و بسياري از سؤالات ديگر دغدغه اصلي جوامعي است كه تحت تأثير تكنولوژي قرار گرفته و زندگي متداولشان را كه ساليان دراز بصورت يكنواخت برقرار بوده تحت‌الشعاع قرار داده است. پاسخ به اين سؤالات مي‌تواند ديد مناسبي از مشاغل جديد را ارائه كند و به تصميم‌گيري‌هاي بهتر بيانجامد.
اين مقاله سرآغاز بحثي پيرامون ماهيت مشاغل جديد مي‌باشد، كه سعي نموده براي سؤالات اساسي فوق، پاسخ مناسب بيابد

1- مقدمه
روز به روز شاهد رشد و توسعة بيشتر تكنولوژي اطلاعات و ارتباطات در گوشه ‌وكنار دنيا هستيم؛ سرعت پردازنده‌ها زياد مي‌شود؛ هزينة انتقال اطلاعات كاهش و حجم آن افزايش مي‌يابد و شبكه‌هاي اطلاعاتي(اينترنت) گسترده‌تر مي‌شوند؛ وسايل و ابزار كوچكتر و كاراتر به بازار مي‌آيند، نرم‌افزار‌ها حوزة نفوذ خود را در زندگي مردم توسعه مي‌دهند و بطور كل فرهنگ‌ها و شكل زندگي اجتماعي دستخوش تحولات اساسي قرار مي‌گيرد. تحولات تكنولوژي همه‌چيز را متحول كرده است و حتي اشتغال نيز از اين تحولات مصون نمانده‌ است.
در حاليكه يك معضل اساسي كشورهاي در حال توسعه ازجمله ايران بيكاري است، كشورهاي پيشرفته بطور فزاينده‌ا‌ي نيروي كار فني از ساير كشورها جذب مي‌كنند. چه دليلي در فراواني كار و كمبود نيروي كار در كشورهاي پيشرفته و در مقابل بيكاري در كشورهاي درحال توسعه وجود دارد؟ مسلماًً مهمترين دليل در ماهيت كار است. نيروي كاري كه در آمريكا مورد نياز است، يك نيروي مجرب تحصيل كرده است، در حاليكه خيل بيكاران كشور ما از تحصيلات عاليه برخوردار نيستند. همچنين آن‌ها نياز خود را بحدي رسانده‌اند كه نيروي كارشان براي پاسخگويي آن كافي نباشد، در حاليكه نياز به تكنولوژي‌هاي نو در بازار داخل كشور ما ضعيف است. بنابراين حل معضل بيكاري در شرايط دنياي روز، به دو مؤلفة بازار و آموزش وابسته است.
تأثير تكنولوژي اطلاعات بر اشتغال از دو بعد بكارگيري و توسعه قابل بررسي است. صنعت اطلاعات يك صنعت بزرگ است كه تكنولوژي اطلاعات را بكار مي‌گيرد؛ در مقابل توسعة IT در صنعت IT انجام مي‌شود. جذب گستردة نيروي متخصص در صنعت IT توسط كشورهاي غربي نشان از ميزان بزرگي صنعت اطلاعات آنان دارد. توسعة صنعت اطلاعات در واقع نتيجة توسعة بازار IT است.
صنعت اطلاعات نقش اساسي در ايجاد اشتغال دارد. علاوه بر بسياري از مشاغل كه خود ايجاد مي‌كند، به صنعت IT نيز رونق مي‌دهد و در آنجا نيز باعث اشتغال فراوان مي‌گردد. مشاغلي چون مديريت، مشاوره، تحليل‌گري، اطلاع‌رساني و بسياري از خدمات مختلف، نمونه‌هايي از مشاغل صنعت اطلاعات مي‌باشند. برنامه‌نويسي، تحليل و طراحي سيستم و مهندسي نرم‌افزار يا سخت‌افزار نيز نمونه‌هايي از مشاغل صنعت IT مي‌باشند.
در اين مقاله ابتدا تأثير تكنولوژي بر مشاغل بررسي شده، سپس مروري تاريخي و مقايسه‌اي بر نقش IT در توسعة مشاغل انجام گرفته و مشاغل مبتني بر اطلاعات معرفي گرديده و در پايان، آيندة مشاغل مورد بررسي قرار گرفته است.

2- تأثير تكنولوژي بر مشاغل
توسعة تكنولوژي و بكارگيري وسيع آن، باعث افزايش بهره‌وري فعاليت‌هاي اقتصادي شده است. در اثر افزايش بهره‌وري، نياز به برخي از مشاغل از بين مي‌رود. بعنوان مثال، شغلي تحت عنوان "تلفنچي" با پيشرفت در تكنولوژي‌هاي مخابراتي و پردازش صوت، از ليست مشاغل حذف مي‌گردد. بنابراين تكنولوژي از يك نظر، حذف و كاهش مشاغل را به دنبال دارد. اصولاًً خودكارسازي و توليد ماشيني از مهمترين نتايج توسعة تكنولوژي است، كه علاوه بر كاهش مشاغل، باعث افزايش كيفيت و سرعت و حتي كاهش هزينه‌هاي توليد مي‌گردد. آيا اين نتيجة مستقيم تكنولوژي براي نااميدي از ايجاد اشتغال به كمك IT كافي نيست؟
مروري بر تاريخ تكنولوژي و تأثير آن بر مشاغل نشان ميدهد كه پاسخ به اين سؤال منفي است . تكنولوژي ظاهراً برخي از مشاغل را حذف و يا تغيير مي‌دهد، اما درواقع بسيار مشاغل جديدتر، مفيدتر و متنوع‌تري را ايجاد مي‌كند. مثلاً اگرچه تكنولوژي تراكتور باعث كاهش نياز به نيروي كار كشاورز گرديد، ولي به كمك اين تكنولوژي انواع و حجم محصولات كشاورزي افزايش يافت، بعلاوه مشاغل جديدي را به همراه خود ايجاد كرد و نيروهاي كار را به انجام آن رهنمون شد. يا اختراع چرخ خياطي باعث رونق صنعت پوشاك گرديد و تمايل مردم به خريد انواع لباس با رنگ‌ها و مدل‌هاي گوناگون و همچنين كاهش هزينة توليد، باعث شد تا نه تنها دست‌دوزان بيكار نشوند، كه بسياري از افراد ديگر نيز به كار مشغول شوند.
يكي از جنبه‌هاي مهم تأثير تكنولوژي در ايجاد مشاغل توسعة بازار است. ارائة محصولات كيفي و همچنين تغيير و تحول فرهنگ مصرف متناسب با تحولات تكنولوژي، بازارها را توسعه مي‌دهد. بطوري كه حجم توليد پس از توسعة تكنولوژي به مراتب بيشتر از حجم توليد دستي است. بنابراين تكنولوژي از تعداد مشاغل دشوارتر مي‌كاهد و بر تعداد مشاغل آسانتر مي‌افزايد.
از سوي ديگر، فرصت‌هاي شغلي متنوع و جديد، نتيجة توسعة تكنولوژي است. با توسعة صنعت در اثر توسعة تكنولوژي، بسياري مشاغل جديد مرتبط با آن صنعت بوجود مي‌آيد. تكنولوژي از تعدد مشاغل دشوارتر مي‌كاهد و بر تكثر مشاغل آسانتر مي‌افزايد. مشاغل جديدي كه توسط تكنولوژي ايجاد مي‌شوند، يا تكنولوژي را بكار مي‌گيرند و يا آن را توسعه مي‌دهند. صنعت اطلاعات و صنعتIT از گروه مشاغلي هستند كه توسط تكنولوژي اطلاعات ايجاد مي‌شوند. در صنعت اطلاعات، تكنولوژي اطلاعات بكار مي‌رود و در مشاغل مختلف بعنوان ابزار مورد استفاده قرار مي‌گيرد. شاغلين صنعت IT مسؤوليت توسعة تكنولوژي اطلاعات را بر عهده دارند.

3- توسعه IT و تحول در مشاغل
در اثر انقلاب اطلاعات، نوع كارها، مشاغل و مهارت‌ها تغيير كرده است. چيزي كه مسلم است، نقش IT در اين تغييرات از اهميت بيشتري برخوردار مي‌باشد. براساس آمارها در سال‌هاي اخير مشاغل مبتني بر اطلاعات و خدمات مربوطه بالاترين درجه ايجاد شغل را به خود اختصاص داده‌اند. نمودار شكل 1 مقايسه بين مشاغل در حوزه‌هاي مختلف اطلاعات، خدمات، صنعت و كشاورزي در دو سدة گذشته را نشان مي‌دهد. هر چند تعيين دقيق مرزهاي اين دسته مشاغل امكان‌پذير نيست و آمارها ممكن است تقريبي باشند، ولي نمودار تقريبي در شكل تصوير مناسبي را براي مقايسه مشاغل ارائه مي‌كند.
براساس گزارش توسعه انساني سازمان ملل (98) وضعيت اشتغال نيروي انساني در بخش‌هاي كشاورزي، صنعت و خدمات مانند شكل 2 بوده است. براساس اين آمار ميزان اشتغال به كشاورزي و صنعت با نرخ‌هاي پايين و مختلف كاهش و ميزان اشتغال به خدمات افزايش يافته است. با توجه به وضعيت رشد مشاغل، ملاحظه مي‌شود كه جهت‌گيري صحيح بوده است، منتها بايد براي عصر اطلاعات نيز آماده بود و نرخ و شتاب بيشتري را بدست آورد. البته رفتارهايي تك‌بعدي كه در برخورد با تكنولوژي اطلاعات مي‌شود مانعي بزرگ براي پيشرفت كشور است.
در عصر اطلاعات مشاغل كوچك 1 بسرعت رشد مي‌كنند. اين مشاغل به صور گوناگون و متنوع پديد مي‌يابند. مشاغل كوچك به مشاغلي با نيروي كار كمتر از 10 نفر گفته مي‌شود. گزارشگري، فيلمبرداري، خدمات مشاوره و فروشگاه‌هاي كوچك نمونه‌هايي از اين مشاغل هستند. رشد فوق‌العادة زياد مشاغل كوچك به خصوص مبتني بر اطلاعات و يا IT ما را به جستجوي فرصت‌هاي شغلي در اين مشاغل رهنمون مي‌شود. بنابراين نبايد انتظار طراحي و ساخت كارخانه‌اي عظيم در اين حوزه و ايجاد مشاغل بسيار و يكباره را داشت؛ بلكه اين مشاغل ماهيت تدريجي، كوچكي و گستردگي را دارند.
يك طبقه‌بندي ديگر مشاغل شامل مشاغل خدماتي، توليدي و مبتني بر اطلاعات است. جدول شكل3 نمونه‌هايي از مشاغل خدماتي و توليدي را معرفي كرده است. در برخي از اين مشاغل، خصوصاً مشاغل خدماتي مي‌توان از IT بهره گرفت. مسلماً در مشاغل مبتني بر اطلاعات نيز نقش قابل توجهي ايفا مي‌كند. معرفي اين مشاغل در بخش بعد انجام گرفته است.

4- مشاغل مبتني بر اطلاعات
نگاهي به سير تاريخي تحولات مشاغل، نشان از رونق كشاورزي قبل از قرن نوزدهم، كار يدي در كارخانه‌ها بين سال‌هاي 1900 تا 1950 و كارهاي دفتري شامل فروشندگي، مديريت، سرپرستي و وكالت در سال‌هاي 1950 تا 1990 دارد. در سال 1990، 12% نيروي كار كشورهاي آمريكا، اروپا و ژاپن در كارخانه‌ها مشغول به‌ كار بودند. 16% نيروي كار اين كشورها در بخش خدمات و كارهاي دفتري و تنها 2% در بخش كشاورزي شاغل بودند.
حركت جهاني در دهة گذشته با انتقال توليد و بخش‌هاي توليدي به كشورهاي با دستمزد پايين و خدمات و اقتصاد اطلاعات به كشورهاي با دستمزد بالا همراه بوده است. رشد فوق‌العاده در محصولات و خدمات مبتني بر اطلاعات و دانش باعث شده كه پس از نفت، بزرگترين صنعت آمريكا صنعت سيستم‌ها و تكنولوژي اطلاعات باشد.
رشد صنعت IT، تغييراتي اساسي بوجود آورده است. در كارخانه‌ها تكنيسين‌هاي آموزش‌ديده براي كار با كامپيوترها جايگزين كارگران يدي شده‌اند. تجارت جهاني محدودة وسيعتري يافته و تسهيل گرديده است. شركت‌هاي تجاري جديدي با تمركز بر توليد دانش و اطلاعات بوجود آمده‌اند و در نتيجة همة اين‌ها، صنعت اطلاعات شكل گرفته است. بطور خلاصه مزيت‌هاي فيزيكي و قابليت‌هاي كار با دست كم‌اهميت شده و آنچه مي‌دانيم يا مي‌توانيم ياد بگيريم، اهميت يافته است. آمارها نشان مي‌دهد كه در سال 96، 75% GNP آمريكا و 80% نيروي كار اين كشور، مربوط به بخش خدمات و اطلاعات بوده‌است. مشاغل مبتني بر اطلاعات، فرصت‌هاي شغلي امروزه هستند.
طبق تعريف، شغل مبتني بر اطلاعات، شغلي است كه در آن فرد مسؤوليت توليد، كار و انتشار اطلاعات را بر عهده دارد. مشاغل مبتني بر اطلاعات در دو گروه دسته‌بندي مي‌شوند: مشاغل مبتني بر داده و شغل مبتني بر دانش. هر شغل مبتني بر داده، يك شغل مبتني بر اطلاعات است كه فرد شاغل در آن وظيفة بكارگيري، دست‌كاري و تغيير و يا انتشار اطلاعاتي كه توسط سايرين توليد شده‌است را بر عهده دارد (بعنوان مثال، منشي يا دفتردار، دبير، فروشنده، كارمند بانك و غيره). شغل مبتني بر دانش، نيز يك شغل مبتني بر اطلاعات است كه افراد در آن به توليد اطلاعات و دانش جديد مبادرت مي‌ورزند (بعنوان مثال، دانشمندان و محققين، مهندسين و حقوقدانان). شكل 4 تعدادي از اين مشاغل را نشان مي‌دهد.

5- وضعيت مشاغل در آينده
اگر مشاغل را به صورت يك درخت فرض كنيم كه از دو شاخه اصلي مشاغل بدني و مشاغل فكري و زيرشاخه‌هاي مختلف تشكيل شده باشد (شكل5)، تخصص‌هاي مختلف در برگ‌هاي آن قرار مي‌گيرند. بررسي تاريخي درخت مشاغل نشان مي‌دهد كه هريك از تخصص‌ها يا حتي گروه‌هاي شغلي براي خود دوره عمري مشخصي دارند. اين مشاغل توسط مشاغل ديگر حذف و يا جايگزين مي‌شوند. بعنوان مثال امروزه برنامه‌نويسي سنتي (كدنويسي) بندرت و در شرايط خاص انجام مي‌شود و بجاي آن ابزارها و محيط‌هاي نرم‌افزاري بصري مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در سطوح بالاتر نيز تغييرات شغلي ملاحظه مي‌شود. بسياري از مشاغل بدني به ماشين و مشاغل خدماتي به نرم‌افزار محول شده است. حركت عمومي به سمت خودكارسازي است.
آهنگ تغيير و تحول در مشاغل متناسب با آهنگ توسعة تكنولوژي است. تكنولوژي‌هاي جديد بر ساختار جوامع و فرهنگ‌ها تأثير گذاشته و نوع و ماهيت مشاغل در جامعه را تغيير و تحول مي‌دهند. بنابراين بنظر مي‌رسد برخي از مشاغل ناپايدار بوده و پس از مدتي دورة عمرشان به‌ سر مي‌رسد.
مشاغل را به دو دستة پايدار و ناپايدار تقسيم مي‌كنيم. در هر دورة زماني، به مشاغلي كه طول عمرشان از متوسط طول عمر كاري افراد جامعه بيشتر باشد، مشاغل پايدار گوييم. افراد شاغل در اين نوع مشاغل، به نوعي ضمانت شغلي دارند. در گذشته‌هاي دور، اكثر مشاغل پايدار بودند و هرگاه كسي پيشه‌ا‌ي را برمي‌گزيد، حتي چند نسل پس از خودش نيز به انجام آن شغل مبادرت مي‌ورزيد. در آن زمان تغيير شغل و چند شغلي خيلي معني نداشت، همانگونه كه تغيير تكنولوژي محسوس نبود؛ بنابراين پايداري يكي از مهمترين خصوصيات مشاغل قديم بود. به ساير مشاغل كه طول عمري كمتر از متوسط طول عمر كاري افراد دارند ناپايدار گوييم. بسياري از مشاغل امروزه ناپايدار هستند. پيشرفت‌ها و تحولات اجتماعي و تغيير شيوه‌هاي زندگي و كار، بخصوص دراثر فرآيند خودكارسازي ، باعث حذف يا تغيير سريع كارها گرديده است. اين عوامل علل اصلي ناپايداري مشاغل در عصر جديد هستند.
براي آشنايي و تحليل مشاغل از مدل وضعيت مشاغل (شكل 6) استفاده مي‌كنيم. در گذشته فرصت‌هاي شغلي مبتني بر بازوي نيروي كار (مشاغل بدني)، بسيار بيشتر از مشاغل فكري بود؛ در حاليكه روند تغييرات اين ارقام را بصورت معكوس براي آينده نشان مي‌دهد. در آينده فرصت‌هاي شغلي مبتني بر فكر، بسيار بيشتر از مشاغل بدني هستند. نمودار 6-ب بصورت شتابنده‌ا‌ي درحال شكل‌گيري است. تغيير مشاغل گذشته مانند اجسام فيزيكي كه ابزار گذشته بودند، صلب و تدريجي بود، ولي تغيير مشاغل حال و آينده، مثل محصولات نرم‌افزاري و فكري، نرم و سريع است. در اثر سرعت زياد شكل‌گيري مشاغل آينده، بسياري از مشاغل آينده ناپايدار خواهند بود. طبق تعريف افراد شاغل در اين مشاغل، قبل از اتمام عمر كاري شغلشان را از دست داده‌اند. با توجه به روند تغيير مشاغل، كارگري كه شغل خود را از دست داده‌است، سراغ چه كاري برود؟ كاري با سطح دانش كمتر و بدني‌تر يا كاري با سطح دانش موردنياز بالاتر و فكري‌تر؟
بر اساس نمودار شكل 6 ، فرد مجبور است سراغ كاري برود كه ماهيت فكري بيشتري دارد، چونكه در كار فكري، فرصت بيشتر و در كارهاي پايين‌دست و بدني، ركود رو به افزايش وجود دارد. بنابراين فرد بتحصيل علم، تفكر و رشد فكري نياز دارد. آموزش و تحصيل در جهت ارتقاي سطح شغلي افراد، از ملزومات شغل آينده است. فردي كه بخواهد در يك شغل ساكن بماند و تثبيت شود محكوم به فناست. براي كارگر آينده، تخصص و عميق شدن در يك شغل و ثبات اهميت ندارد، بلكه رشد و آموزش مهمتر است.
آموزش يكي از شاخه‌هايي است كه تخصص‌ها و زيرشاخه‌هايش تغيير مي‌كند، ولي خودش همواره موردنياز است. بنابراين شيوه‌هاي صحيح آموزش و ارائه مناسب مي‌بايست روز به روز مشخص‌تر و تكميل‌تر گردد. نياز كليه مشاغل به آموزش باعث مي‌شود كه خود آموزش زمينه‌اي براي ايجاد مشاغل باشد.
يكي از معضلات كشور ما، فرهنگ اطمينان شغلي در قالب مشاغل رسمي است. تحليل فوق نشان مي‌دهد كه با اين فرهنگ، عملاًً روز به ‌روز شاهد بيكاري بيشتري خواهيم‌ بود. يكي از شيوه‌هاي كمك به اشتغال در كشور، تغيير اين ذهنيت و ارائة خدماتي است كه مردم را بسمت مشاغل واقعي موردنياز هدايت كند.

6- نتيجه‌گيري
رهبر انقلاب در پيام نوروزي بر اهميت اشتغال مولد تأكيد كرده و سال 1380 را سال اشتغال ناميدند. ايشان در پيامي به سران سه قوه عنوان كردند كه :
" امروز كشور ما تشنه فعاليت اقتصادي سالم و ايجاد اشتغال براي جوانان و سرمايه گذاري مطمئن است و اين همه به فضائي نيازمند است كه در آن، سرمايه گذار وصنعتگر و عنصر فعال در كشاورزي و مبتكر علمي و جوينده كار و همه قشرها، از صحت و سلامت ارتباطات حكومتي و امانت و صداقت متصديان امور مالي و اقتصادي مطمئن بوده و احساس امنيت و آرامش كنند."
ايجاد اشتغال از جنبه‌هاي گوناگون قابل بررسي است. تكنولوژي يكي از اين جنبه‌ها است كه در دنياي امروز بيشتر مطرح گرديده است. پيشرفت‌هاي سال‌هاي اخير فرصت‌هاي شغلي بسياري را پديد آورده است. بخش اعظمي از اين فرصت‌ها مربوط به تكنولوژي اطلاعات است.
در اين مقاله به بررسي تأثير تكنولوژي بر مشاغل و انواع مشاغل مرتبط با تكنولوژي اطلاعات پرداخته شد. تكنولوژي از يكسو در اثر افزايش بهره‌وري، نياز به نيروي انساني را كاهش مي‌دهد و از سوي ديگر تنوع فعاليت‌ها و مشاغل جديد را باعث مي‌شود كه براي نيروي انساني بيشتري اشتغال ايجاد مي‌نمايد. مشاغلي كه مي‌توان مورد بررسي قرار داد در دو دستة مشاغل مبتني بر اطلاعات و مشاغل مبتني بر صنعت اطلاعات طبقه‌بندي مي‌شوند. به دستة اول صنعت اطلاعات و دستة دوم صنعت تكنولوژي اطلاعات گوييم.
براساس آمارهاي ارائه شده كشورهاي پيشرفته از جمله امريكا سالانه به صدها هزار نفر نيروي كار خارجي در صنعت تكنولوژي اطلاعات نياز دارند. مسلماً توسعة صنعت اطلاعات باعث توسعة صنعت تكنولوژي اطلاعات مي‌شود. نياز ظاهري برخي از كشورها به نيروي كار در صنعت اطلاعات بخصوص در بخش نرم‌افزار نشان دهندة ايجاد اشتغال وسيع در حوزة صنعت اطلاعات است.
ناپايداري يكي از ويژگي‌هاي اساسي مشاغل جديد محسوب مي‌شود. مشاغل در آينده جنبه‌هاي فكري بيشتري پيدا مي‌كنند. مشاغل بدني بتدريج كاهش مي‌يابند و ارزش خود را ازدست مي‌دهند. بنابر اين آموزش و ارتقاي معلومات از ملزومات شغلي افراد محسوب مي‌شود.
نتايج تحليل‌هاي اين مقاله بطور خلاصه عبارتند از:
1- مشاغل مبتني بر IT نيازمند آموزش مستمر مي‌باشند.
2- اشتباه است كه فكر كنيم با IT مي‌توان براي افراد با سطوح سواد پايين شغل ايجاد كرد.
3- ما نبايد تنها از زاويه امنيت به اطلاعات بنگريم. بجاي اين كار بهتر است فرهنگ‌سازي نماييم.
4- مشاغل مبتني بر IT ذاتاً كوچك و گسترده هستند. نبايد با تفكر كارخانه‌اي بدنبال ايجاد اشتغال بصورت انبوه باشيم.
عزم و همت برنامه‌ريزان و مسئولين و سياست‌هاي درست و اجراي دقيق قوانين و برنامه‌ها، مي‌تواند ما را بسوي كشوري آباد و ملتي سرفراز رهنمون شود. زمينه‌سازي در ايجاد اشتغال براي جوانان كشور وظيفة همة ماست.
7- مراجع

[1] Laudon K.C., Traver C.G. and Laudon J.P., “Information technology and society,” International Thomson Publishing Company, 1996.

[2] UNDP, “Human Development Report 1998,” Oxford University Press, 1998.

[3] Lin H. “Looking the future of the IT Workforce,” IMP, February 2001, www.cisp.org/imp/february_2001/02_01lin.htm

[4] جرمي ريف كين، "پايان كار"، نشر دانش ايران، ترجمة حسن مرتضوي، 1379.
[5] گيلبرت آلن و ژوزف گاگلر، "شهرها، فقر و توسعه"، اداره كل روابط عمومي و بين‌الملل شهرداري تهران، ترجمة پرويز كريمي ناصري، 1375.
[6] نهاونديان م. و كاجي‌زاده ف.، "تكنولوژي اطلاعات و اشتغال"، مجلة مصاف(مهندسان صنايع ايران فردا)، ش 19و20، پاييز و زمستان 79، ص63-68.
[7] اكرمي‌فر س.ع. "كارآفريني در عصر اطلاعات و ارتباطات"، همايش كارآفريني و فناوري‌هاي پيشرفته، سازمان همياري اشتغال، 1380.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:24  توسط نوروزکمایی  | 

علم و تكنولوژي جديد

سيد حسين نصر

نقش اساسي علم جديد و كاربرد آن به صورت تكنولوژي در دنياي متجدد آنچنان عظيم است كه فهم عميق و نه صرفاً صوري، ماهيت علم جديد براي مسلمانان، اعم از پير و جوان، ضرروت مطلق دارد. علاوه بر اين، مسلمين بايد درباره‌ي رابطه‌ي ميان علم جديد به عنوان ساختار نظري و معرفتي نسبت به جهان مادي، با كاربرد آن در زمينه‌هاي گوناگون، از پزشكي گرفته تا صنعت، يا همه‌ي آنچه بنا به تعبير مصطلح و رايج مي‌توان تكنولوژي ناميد، نيز مطالعه كنند. بسياري از متفكران مسلمان در قرن گذشته آثار زيادي درباره‌ي علم جديد نوشته‌اند و اكثر ايشان علي‌رغم مخالفتشان با ارزش‌هاي گوناگون فرهنگي و ديني و اجتماعي غرب، به نحوي تقريباً مطلق و دربست از علم غربي تجليل كرده و آن را از ظن خود با همان علمي كه در تمدن اسلامي مطرح بوده يگانه و يكسان گرفته‌اند. در واقع بسياري از اينان مدعي بوده‌اندكه علم جديد چيزي جز ادامه و امتداد علوم اسلامي و صورت بسط يافته‌ي آن در متن جهان غرب نيست.

ترديدي نيست كه تحقق علم جديد، به نحوي كه در خلال رنسانس و به ويژه در قرن يازدهم / هفدهم صورت بست، بدون وجود ترجمه‌هايي كه در قرون پيش عمدتاً در اسپانيا و گاهي در سيسيل و ساير بخش‌هاي ايتاليا از زبان عربي به لاتيني انجام شده بود، ممكن نمي‌بود. بدون وجود طب ابن سينا يا رياضيات عمر خيام و يا نورشناسي ابن هيثم علوم پزشكي و رياضيات و نورشناسي در غرب نمي‌توانست آنچنان كه اينك پديد آمده و باليده است پديد بيايد و رشد كند. با اين حال، رابطه و نسبت ميان اين دو علم فقط پيوستگي و امتداد نيست، بلكه بين علم غربي و علوم اسلامي گسستگي و انقطاع عميقي نيز وجود دارد. همچنانكه پيشتر در اين كتاب ديديم، علوم اسلامي عميقاً با جهان‌نگري اسلامي مربوط است. اين علوم عميقاً در معرفتي مبتني بر وحدانيت خداوند يا توحيد و نگاه و نگرشي به جهان ريشه دارد كه در آن حكمت و مشيت خداوند حاكم است و همه چيز با يكديگر مربوط است و وحدت خداوند را در ديار هستي بازمي‌تاباند.

اما علم غربي، به عكس، بر اين تلقي مبتني است كه جهان طبيعي واقعيتي جدا از خداوند يا مراتب عالي‌تر وجود است. در بهترين حالت، خداوند به عنوان خالق جهان، چونان بنايي پذيرفته است كه خانه‌اي را ساخته و آن خانه اينك مستقل از اوست. در جهان‌نگري علم جديد مداخله و تصرف خداوند در اداره‌ي جهان و مراقبت و نظارت مستمر او بر آن، پذيرفته نيست. به واقع تفاوت‌هاي ژرفي ميان جهان‌نگري علم غربي و جهان‌نگري علوم اسلامي وجود دارد. بنابراين، علم غربي را صرفاً امتداد علوم اسلامي دانستن حاكي از نفهميدن كامل مباني معرفت‌شناختي اين دو علم و رابطه‌ي هر كدام از اين دو با عالم ايمان و وحي است. چنين تلقي خطاآميزي در عين حال به معناي نشناختن درست زمينه‌هاي مابعدالطبيعي و فلسفي اين دو علم نيز هست. علوم اسلامي همواره مراتب نازله‌ي وجود را با مراتب عالي‌تر وجود مربوط مي‌سازد و جهان مادي را صرفاً نازل‌ترين مرتبه در واقعيت ذومراتب هستي مي‌داند كه بازتاباننده‌ي حكمت خداوند است، در حالي كه علم جديد جهان مادي را واقعيت مستقلي تلقي مي‌كند كه مي‌توان بدون هر گونه ارجاع و استنادي به يك مرتبه‌ي عالي‌تر واقعيت، آن را به نحوي قطعي و غايي مطالعه كرد و فهميد.

در اينجا مجال آن نيست كه به بحث و فحص تفصيلي در باب رابطه‌ي علوم اسلامي و علم غربي بپردازيم، لذا به ناچار به مهم‌ترين تفاوت‌هاي اين دو از آن حيث كه آثار و عوارض ديني‌شان مطمح‌نظر است اشاره مي‌كنيم. اين اشاره كاملاً لازم است، زيرا جوان مسلماني كه در جامعه‌ي خود همواره طنين تجليل از دانش، يا در زبان عربي «علم»، را در گوش داشته، با اوضاع و احوالي مواجه شده است كه در آن اين تجليل و تقدير ديني از دانش به راحتي و بي‌دغدغه نثار علم جديد مي‌شود بدون آنكه تفاوت‌ها و اختلاف‌هاي اين دو علم از حيث مفروضات، ماهيت، روش‌ها، قالب‌ها دانسته شده باشد.

اگرچه علم جديد تا حدودي بر پايه علوم اروپايي قرون وسطي و از آن طريق بر علوم اسلامي مبتني است و پيشينه و سابقه‌ي آن حتي به علوم يونان و مصر باستان مي‌رسد، از نظر فلسفي به نحوي اساسي با همه‌ي اين علوم سنتي متفاوت است. علم جديد در ميانه‌ي انقلاب علمي قرن يازدهم / هفدهم، يعني بنابر آنچه پيشتر اشاره كرديم، همزمان با طغيان خود فلسفه بر ضد وحي و جهان‌نگري ديني، زاده شد. علم جديد بر نگرش فلسفي خاص مبتني است كه عوامل جهان مادي، يعني فضا، زمان، ماده، حركت و انرژي را از واقعيت‌هايي مي‌داند كه از مراتب عالي‌تر وجود مستقل‌اند و دست كم در خلال گشوده شدن طومار تاريخ هستي، منقطع از قدرت خداوند عمل مي‌كنند. اين نگرش فلسفي خاص جهان مادي را اولاً موضوع قابل تحويل به مناسبات و معادلات رياضي و كمي مي‌داند و به يك معنا، همه‌ي حيثيت مطالعه‌ي طبيعت را مطلقاً در وجه رياضي آن مي‌شناسد و جنبه‌هاي كميت‌ناپذير وجود مادي را بي‌ربط و خارج از موضوع تلقي مي‌كند. مضافاً كه بنا بر اين نگرش، مُدرِك يا «ذهن» كه اين جهان را مطالعه مي‌كند همانا شعور فردي بشر است كه چيزي جز قدرت استدلال نيست و ربطي به وحي و عقل كلي ندارد.

بدون اين زمينه و پيشينه‌ي خاص فلسفي نه انقلاب نيوتوني هرگز امكان تحقق مي‌يافت و نه علم جديد آن چيزي مي‌شد كه اينك شده است. بي‌ترديد درست است كه علم جديد در نتيجه‌ي توفيقات چشمگيرش در زمينه‌هاي رياضي و فيزيك به مقبول‌ترين صورت دانش يا معرفت تبديل شده و فلسفه به تدريج به خدمتكار آن بدل گرديده است، اما خود اين علم از بطن و متن يك نگرش فلسفي خاص برآمده كه با زمينه‌ي فلسفي علوم اسلامي، يا، از بابتي كه مطمح نظر است، حتي با نگرش فلسفي خود مسيحيت نيز، كاملاً متفاوت است. علم جديد بر مفروضات معيني در باب ماهيت واقعيت مادي مبتني است كه از جمله شامل خصلت منطقي قوانين حاكم بر جهان مادي، استقلال واقعيت مادي از ساير نظم‌هاي واقعيت، امكان پرداختن تجربي به جهان مادي، كميت‌پذيري نتايج و مشاهدات و آزمايشات، امكان پيش‌بيني [كنش‌ها و واكنش‌هاي واقعيات مادي] براساس مطالعه‌ي رياضي در جهان مادي مي‌گردد.

اين علم در عين حال با نظر خاصي در باب منشأ هستي نيز مرتبط است، اگرچه دانشمندان مختلف در اين زمينه آراء گوناگوني داشته‌اند. برخي از دانشمندان، چه در گذشته و چه اكنون، از زمره‌ي خداشناسان طبيعي بوده‌اند، يعني عقيده داشته‌اند كه خداوند اين جهان را خلق كرده و سپس آن را به حال خود واگذاشته است، در حالي كه بقيه‌ي دانشمندان، ايضاً در گذشته و حال، لاادري مشرب يا دهري مذهب بوده‌اند و به هيچ گونه منشأ الهي براي هستي باور نداشتند.

نظريه‌هاي علمي در باب منشأ هستي همگي يك وجه اشتراك داشته است و دارد و آن هم اين است كه نظريه‌ها منحصراً بر عللي براي توضيح منشأ هستي مبتني است كه مادي و از نظر رياضي قابل تعريف باشد. جنبه‌هاي كلامي و فلسفي اين مسأله كه در پيدايش جهان عمل خداوند با نيروهاي الهي در كار بوده است، ولو آن كه مورد قبول و باور بسياري از آحاد دانشمندان نيز بوده، اصولاً در علم، بنا به ان تعريفي كه از انقلاب علمي به اين سو در غرب از اين تعبير مي‌شده، جايي نداشته است.

نخستين گامي كه علم در قرن يازدهم / هفدهم براي مطالعه‌ي حركت سيارات و سپس براي مطالعه‌ي تحول قوانين فيزيكي براساس آن مطالعات برداشت مبتني بر كمي كردن طبيعت بود. علم جديد عمدتاً به دست معدودي از چهره‌هاي برجسته‌ي انقلاب علمي، يعني گاليله، كپلر و نيوتون پيش رفت، در حالي كه دكارت و لايب نيتس و معدودي از رياضيدانان ديگر نيز راه‌ و روش‌هاي رياضي مهمي براي انجام مطالعات كمي جديد درباره‌ي طبيعت فراهم آوردند. كمي كردن علم طبيعت، به همان تعبير روشني كه خود گاليله گفته بود، به آن معنا بود كه آن جنبه‌هايي از طبيعت كه كيفي است به عنوان جنبه‌هايي ثانوي يا غيرمهم تلقي شود. گاليله مدعي شده بود كه طبيعت داراي «كيفيات اولي»، يعني به زعم او همان كميات، «كيفيات ثانوي» است و وظيفه‌ي علم همان مطالعه در كيفيات اولي است كه، همچون وزن و طول و سرعت، از نظر رياضي قابل تعريف و تجزيه و تحليل است، به عكس كيفياتي همچون رنگ يا شكل كه كيفيات محض است و نمي‌توان آنها را به همان طرق رياضي مطالعه كرد. از اين زمان به بعد ديگر از نقطه نظر علمي بي‌معنا بود كه هستي به عنوان كتابي كه حاوي حكمت خداوند است و پديده‌ها به عنوان آيات خداوند تلقي شود، اگرچه هستي و پديده‌هاي هستي جز اين نمي‌تواند تلقي شود مشروط بر آنكه ما فقط چشمانمان را براي ديدن بگشاييم و تحريف‌هاي اعتباري و جهان‌نگري به اصطلاح علمي كه ما به جهان طبيعت تابانده‌ايم، بينايي و بصيرت ما را نپوشانده باشد.

فيزيك جديد كه در طول قرون گذشته [از انقلاب علمي به اين سو] همچنان مادر علوم ديگر بوده و هنوز هم مبناي همه‌ي علوم مربوط به جهان مادي را تشكيل مي‌دهد، از بطن اين نحوه‌ي تصور از علم زاده شده است. در چند قرن گذشته همه‌ي علوم ديگر كوشيده‌اند تا در تلاش براي ايجاد علم كاملاً كمي شده‌اي كه بتواند پديده‌هاي گوناگون را به نحوي رياضي مطالعه كند و براساس قوانين رياضي‌اي كه خود به نحو تجربي قابل تحقيق است، پيش‌بيني‌هايي بكند، از فيزيك تقليد كنند.

برخي از علوم مثل زيست‌شناسي خيلي آسان به چنين ترتيباتي تن نداده‌اند. در اين علم نمي‌توان آنچنان تحول بنياديني را كه در فيزيك رخ داده است، ديد. در زمينه‌ي مطالعه و طبقه‌بندي انواع گياهان و حيوانات همچنان زيست‌شناسي ارسطويي مبناي مطالعات انواع گياهان و حيوانات همچنان زيست‌شناسي ارسطويي مبناي مطالعات زيست‌شناختي است. در واقع به يك تعبير معين مي‌توان گفت كه زيست‌شناسي هنوز انقلاب نيوتوني خود را از سر نگذرانده است. با اين حال، در اين زمينه در قرن سيزدهم / نوزدهم فكر يا نظريه‌ي جديدي مطرح گرديده كه از جمله‌ي مهم‌ترين نظريه‌هاي علمي به حساب مي‌آمده و با آن كه به واقع بيشتر منشأ و مبناي فلسفي داشته است تا علمي، يكي از بحث‌انگيزترين و مسأله‌سازترين نظريه‌هاي علمي از نقطه‌نظر دين بوده؛ و اين نظريه همان نظريه‌ي تكامل است. مي‌توان گفت كه اين نظريه در قرن سيزدهم / نوزدهم نيز «شايع» بوده و چارلز داروين و عده‌ي ديگري از زيست‌شناسان آن را برگرفتند و مبناي علوم زيستي قرار دادند. اصل اساسي اين نظريه اين است كه اشكال عالي‌تر حيات در طي مدتي بسيار طولاني از تطور و تكامل اشكال پست‌تر حيات پديد آمده و باليده است و دست خالق مطلق در پيدايش «انواع» گوناگون و تحول تاريخي جهان در كار نبوده است.

ممكن است كه خداوند آن «آش مولكولي» اوليه‌اي را كه كيهانشناسان جديد در بحث از آغاز و تكوين هستي بدان قائلند، خلق كرده باشد، اما ظهور انواع گوناگون [ذي‌حيات] صرفاً نتيجه‌ي تطور و تكامل دروني همان قالب مادي فضا زماني بود كه در آغاز هستي مادي وجود داشت، بدون آن كه مداخله و تصرف هيچ گونه علل رازآميز و متعالي در كار بوده باشد. اين تطور و تكامل هم هيچ قصد و غايتي ندارد، بلكه صرفاً از رهگذر تنازع ميان «انواع» مختلف و «بقاي انسب» عمل مي‌كند.

اين نظريه، به ويژه آنچنانكه در زمينه‌هايي جز زيست‌شناسي به كار گرفته شد، نقش و سهمي بسيار اساسي در انهدام معنا و مفهوم تقدس خلقت خداوند ايفا كرد. در واقع، انديشه‌ي «تكامل» به انهدام آگاهي مستمر از خداوند به عنوان خالق و حافظ انواع جانداران، كه در متون مقدس، از جمله در قرآن و حديث با تعبير «حي» و «محيي»، آمده بوده است، كمك كرد. نظريه‌ي تكامل در بيگانه كردن علم از دين (يا با دين) و ايجاد جهاني كه مي‌توان در آن سير كرد و شگفتي‌هاي خلقت را بدون كمترين احساس اعجاب و حيرت ديني، مورد مطالعه قرار داد، نيز تأثيري اساسي داشت. به علاوه، اين نظريه خيلي سريع از زيست‌شناسي به ساير علوم و حتي قلمروهاي غيرعلمي بسط و سرايت يافت، به نحوي كه امروزه در دنياي متجدد هر كسي به واقع تقريباً درباره‌ي همه چيز با معيار تكامل مي‌انديشد و سخن مي‌گويد.

نظريه يا اصل تكامل از رهگذر نوشته‌هاي بسياري از تجددطلباني كه اين انديشه را در مفهوم علمي يا فلسفي آن پذيرفته و برگرفته بودند، به جهان اسلام نيز راه يافته است. اين تجددطلبان پس از قبول كردن و اخذ اين انديشه كوشيدند تا برخي از آيات قرآن كريم را به نحوي معنا كنند كه فكر تكامل را نيز دربرگيرد، اگرچه، قرآن، همچون ساير متون مقدس، صريحاً مي‌گويد كه جهان و همه‌ي مخلوقات را خداوند خلق كرده و اصل و منشأ انسان حيواني ماقبل تاريخي نبوده بلكه انساني از ابتدا انسان‌وار و در سنت اسلامي موسوم به آدم بوده كه خداوند او را خلق كرده بوده است.

در قرن چهاردهم / بيستم انتقادات بسياري، هم از جانب متكلمان و فلاسفه و هم از جانب دانشمندان، بر نظريه‌ي تكامل وارد شد. با اين حال، در غرب و به ويژه در سرزمين‌هاي انگلوساكسون داروين به قهرمان بزرگي بدل شده بود و «محافل رسمي و مستقر» به اين انتقادات، اعم از آنكه علمي و عالمانه بودند يا فرهنگي، وقعي نمي‌نهادند و آنها را رد مي‌كردند. علي‌رغم آن همه شواهد زيست‌شناختي كه در رد و ابطال نظريه‌ي تكامل، چه در صورت دارويني و چه در صورت نئودارويني مطرح شده در قرن چهاردهم / بيستم آن، عرضه گرديده، هنوز اين انتقادات چندان جدي گرفته نمي‌شود. دليل اين امتناع هم آن است كه قول به نظريه‌ي تكامل يكي از اركان جهان‌نگري جديد يا تجدد را تشكيل مي‌دهد. اگر قرار باشد كه نظريه‌ي تكامل رد شود، كل ساختاري كه دنياي متجدد بر آن مبتني گرديده فرو خواهد ريخت و به ناچار بايد بر حكمت هول‌انگيز خالق مطلق در خلق صور متكثر حيات كه در روي زمين و دل درياها مشهود است، گردن نهاد. تمكين در مقابل اين واقعيت ضمناً تلقي انسان جديد را نيز از دوران‌هاي قبلي تاريخ خود، در قبال ساير تمدن‌ها و اشكال زندگي، تغيير خواهد داد. به همين دليل است كه نظريه‌ي تكامل همچنان در غرب به عنوان يك واقعيت علمي، نه به عنوان يك نظريه، تدريس مي‌شود، هر كه با آن مخالفت كند به عنوان يك دين باور تاريك‌انديش طرد خواهد شد.

نظريه‌ي تكامل، دست در دست مباني فلسفي علم جديد باعث ظهور انديشه‌اي گرديد كه صورت جنيني و ابتدايي آن را مي‌شد در اوان شكل‌گيري علم جديد ديد، اين انديشه همانا قول به قابليت تحويل يا فروكاهش علمي همه چيز بود. كمال مطلوب فيزيكدانان قرن يازدهم / هفدهم آن بود كه بتوانند همه‌ي واقعيات مادي را بر حسب حركت اتم‌ها توضيح بدهند. اين فكر در دست كساني همچون دكارت كه خود بدن آدمي را نيز چيزي جز يك ماشين يا دستگاه مكانيكي نمي‌دانستند، بسط يافت. شيميدانان كوشيدند تا كنش‌ها و واكنش‌هاي شيميايي را در پرتو اين فكر ببينند و شيمي را به گونه‌اي از فيزيك تبديل كردند، زيست‌شناسان نيز سعي كردند تا علمشان را به صرف كنش و واكنش‌هاي شيميايي و لذا النهايه به حركت ذرات فيزيكي اقتصار كنند. فكر فروكاستن يا تحويل‌گرايي را كه ذاتي علم جديد است و تنها سنگر و قلعه‌ي آن نظريه‌ي تكامل است، مي‌توان به معناي تحويل روح به ذهن يا روان مقيد، روان مقيد به فعاليت زيستي، زندگي به ماده‌ي بي‌جان، سرانجام تحويل ماده‌ي بي‌جان به ذرات محضاً و كاملاً كمي يا انرژي بي‌پاياني دانست كه مي‌توان حركات آن را به صورت كمي درآورد و سنجيد.

تحويل‌گرايي علمي يكي از قدرتمندترين نيروها در دنياي متجدد است. پيش از هر چيز، يك احساس دروني كهتري در مقابل علم جديد در اكثر رشته‌هاي مطالعاتي ديگر مشهود است و اين رشته‌ها مي‌كوشند از علم جديد تقليد و تأسي كنند، تا بدانجا كه امروزه مقوله‌اي كلي از اين رشته‌ها تحت نام علوم اجتماعي يا علوم انساني شكل گرفته است و هر كدام از اين رشته‌ها سعي دارند از روش‌هاي علوم طبيعي تقليد كنند و تا سرحد امكان كمي و «دقيق» شوند. در مرحله‌ي بعد، اين ضرورت و اضطرار فلسفي مطرح است كه همواره مفاهيم و معاني عالي‌تر به مفاهيم و معاني داني‌تر تحويل شود، از قايل شدن واقعيتي براي حيات كه فراتر و وراي اجزا و عناصر مادي متشكله‌ي هر سلول خاص زنده‌اي باشد، نيز از قايل شدن هر گونه واقعيتي براي روح كه فراتر از فعاليت‌هاي ذهن يا روان مقيد باشد، خودداري شود. ايمان به خداوند به عقده‌هاي روانشناختي، آگاهي به فعاليت زيست‌شناختي، حيات به حركت مولكولي تحويل مي‌شود. براي فهم دنياي متجدد بايستي قدرت اين تحول‌گرايي را كه، علي‌رغم مخالفت بسياري از دانشمندان با آن، به صور مختلف تقريباً در همه جا رخنه كرده است، دريافت.

در واقع مي‌توان گفت كه تحويل‌گرايي علمي يكي از مهم‌ترين عناصر تشكيل‌دهنده‌ي آن چيزي است كه در تقابل با علم به علم‌پرستي يا مذهب اصالت علم موسوم شده است. علم جديد را مي‌توان به عنوان راه و روش بايسته‌اي براي شناخت جنبه‌هاي معيني از جهان طبيعي پذيرفت، يعني به عنوان راه و روشي كه مي‌تواند برخي از ويژگي‌هاي جهان طبيعي يا مادي، نه همه‌ي جهات و جنبه‌هاي آن را، كشف كند. اگر بشود دامنه‌ي محدود نگرش آن را پذيرفت، مي‌توان آن را در طرح يا سلسله مراتب كلي‌تري از معرفت ادغام كرد كه در آن صور عالي‌تر معرفت بر معرفت يا دانش جنبه‌هاي كمي طبيعت كه به مدد روش‌هاي علمي جديد حاصل شده است، تفوق دارد ولي ضرورتاً مخالف و منكر آن نيست.

ولي مذهب اصالت علم فلسفه‌اي است كه علم جديد را به يك ايدئولوژي كامل و طريقه‌اي براي نگريستن به همه چيز تبديل كرده است، همين نحوه‌ي نگرش است كه در جهان‌نگري جديد اينچنين تفوق يافته است. همين مذهب اصالت علم است كه هيچ نظر و نظريه‌اي را جز در صورتي كه «علمي» باشد، براي حصول به معرفت جدي تلقي نمي‌كند و امكان هر گونه راه و روش ديگري براي شناخت را، همچون شناختي كه از رهگذر وحي حاصل مي‌شود، منتفي مي‌داند. استيلاي مذهب اصالت علم باعث شده است كه نظر و نظريه‌ي ديني در باب هستي بي‌ربط جلوه كند، شأن دين تا حد يك عده اصول اخلاقي كاملاً مذهبي و موضوعاتي متعلق به وجدان شخصي تنزل بيابد. همانا مذهب اصالت علم است كه واقعيت معنوي‌اي را كه انسان همواره در پيرامون خود مي‌يافته تا حدود بسيار زيادي از ميان برده و آنچه را كه مي‌توان، به تعبير متكرر قرآن مجيد، جنبه‌ي «رازگويي» طبيعت دانست، از آن گرفته و اين فكر اساسي اسلامي را كه پديده‌هاي طبيعت آيات خداوند و مظاهر او در خلقت است، منهدم كرده است. فهميدن دنياي متجدد بدون شناخت قدرتي كه مذهب اصالت علم، علي‌رغم مخالفت بسياري از دانشمندان با آن، دارد، غيرممكن است. در واقع، اين بيشتر طوايفي از فلاسفه و حتي متكلمان جديداند كه به نحوي روزافزون بر جهان‌نگري مبتني بر مذهب اصالت علم گردن نهاده‌اند نه خود دانشمندان، امروزه «كاهنان» واقعي مذهب اصالت علم بيش از آن كه خود فيزيكدان‌ها باشند شماري از علماي زمينه‌هاي علوم انساني، روانشناسي و علوم اجتماعي‌اند.

در نتيجه‌ي استيلاي مذهب اصالت علم، جامعه جديد يا متجدد (= مدرن) و حتي جامعه‌اي كه امروزه اصطلاحاً جامعه پست مدرن خوانده مي‌شود به دانشمندان با همان ديدي نگاه مي‌كند كه جوامع پيشين به كاهنان مي‌نگريسته‌اند. در جوامع پيشين كاهنان يا مردان خدا برخوردار از دانشي انگاشته مي‌شدند كه از جانب خدا رسيده بود، دانشي مطلق و قطعي كه مردم، ولو آن كه ممكن بود هيچ چيز از جوهر يا جزئيات آن ندانند، به آن اعتماد مي‌كردند. مردم اگرچه نمي‌توانستند عمرشان را صرف آزمودن صدق و اعتبار دانشي بكنند كه اين كاهنان و علماي دين داشتند، با اين حال در [صدق و صحت] آن شك نمي‌كردند. ايشان سؤالاتي را كه در باب مسايل غايي داشتند نزد آنان مي‌برند و براي رستگاري خود به پاسخ‌هايي كه آنان مي‌دادند اعتماد مي‌كردند. امروزه، عامه‌ي مردم اين وظايف و نقش‌ها را تا حدود بسيار زيادي به عهده‌ي دانشمندان گذاشته‌اند، ولو آنكه خود فرد فرد دانشمندان چنين وظايف و نقش‌هايي را كه بر عهده‌ي خويش ندانسته باشند. در اين روزگار، اكثريت مردم، نه تنها در جهان غرب بلكه در هر جاي ديگري كه تجدد در آن اشاعه يافته است، گمان مي‌كنند كه دانشمندان نه تنها براي مسايل و موضوعات محضاً علمي بلكه براي همه‌ي آنچه فراتر از دسترس علم نيز نهفته است، پاسخ‌هايي نهايي و قطعي دارند. دليل اين كه كتاب‌هايي درباره‌ي نظر فيزيكدان‌هاي مشهور درباره‌ي وجود خداوند يا جاودانگي روح منتشر مي‌شود همين است، حتي اگر برخي از فيزيكدان‌ها سخنان كاملاً كودكانه‌اي هم در خارج از حوزه‌ي تخصص و صلاحيتشان گفته باشند، نظرياتشان صرفاً به خاطر آن كه ايشان فيزيكدانند، بسيار مهم تلقي مي‌شود. شناختن نقش و وظيفه‌اي كه دانشمندان در دنياي متجدد به عنوان مرجع نهايي شهروندان منفرد و حكومت‌ها در همه‌ي جوامع تحت استيلاي مدرنيسم يا تجدد ايفا مي‌كنند، بسيار ضروري است.

تا آنجا كه حكومت‌ها مطمح نظرند، بايد گفت كه حمايت ايشان از علم، كه يكي از ويژگي‌هاي عمده‌ي دنياي متجدد است، از سر عشق و علاقه به صرف دانش نيست بلكه ناشي از عشق به قدرت و ثروت است. يكي از ويژگي‌هاي علم جديد، كه آن را به نحوي واضح و اساسي از علوم اسلامي و ساير علوم سنتي متمايز مي‌كند، همين است كه هدف اين علم از همان آغاز، همچنانكه فرانسيس بيكن، فيلسوف انگليسي نيز صريحاً گفته بوده، قدرت و غلبه بر طبيعت بوده است. به خاطر همين واقعيت بوده كه حكومت انگليس از قرن يازدهم / هفدهم به اين سو به توصيه‌ي مرداني همچون او به حمايت از علم همت گماشته است. امروزه حكومت‌ها اميدوارند كه از طريق علم جديد بتوانند به قدرت و غلبه بر طبيعت، از رهگذر آن به امتيازات اقتصادي و نظامي‌اي كه بتوانند از آن درجهت منافع خودشان سود بجويند، دست بيابند. حمايتي كه حكومت‌ها در سراسر جهان غرب از علم مي‌كنند، طبعاً همين حمايت‌ها باعث دستاوردهاي بسيار قابل توجهي در زمينه‌هاي نظامي و اقتصادي بوده، از همين روست. ولي، حمايت حكومت‌ها از آن گونه تحقيقاتي كه كاربرد يا ثمره‌ي بلاواسطه‌ي اقتصادي يا نظامي ندارند، همواره با ترديد و اكراه بيشتري همراه بوده است.

رابطه‌ي علم جديد با قدرت باعث دلمشغولي شماري از دانشمندان به مسأله‌ي مسووليت اخلاقي شده است، زيرا اختراعات و كشفيات ايشان، كه خود غالباً افرادي متواضع و اخلاقي هستند، به دارندگان قدرت امكان داده است تا به مدد انواع تسليحات نظامي، از بمب‌هاي آتشزا گرفته تا بمب‌هاي هيدروژني، روش‌هايي براي كشتار جمعي ايجاد كنند، قطع نظر از آن كه روش‌هاي بيشماري نيز براي انهدام تعادل محيط طبيعي كه اينك كل امكان حيات بر روي زمين را در معرض تهديد و مخاطره قرار داده، در اختيار صاحبان قدرت گذاشته است. امروزه اين سؤال در دنياي متجدد مطرح شده است كه مسوول اوضاع مصيبت‌بار كنوني كه بشريت با آن مواجه است كيست. تا همين اواخر اكثر دانشمندان معتقد بودند كه كار ايشان جست‌وجوي دانش است و ايشان مسوول نحوه‌ي استفاده‌اي كه از اختراعات و كشفيات آنان مي‌شود نيستند. اين تلقي نتيجه‌ي تفكيك ميان علم و اخلاق بود كه از همان آغاز تكوين علم جديد تاكنون مميزه‌ي بارز علم جديد بوده است. ولي امروزه، امكانات منفي كاربرد علوم آنچنان افزايش يافته و علاوه بر استفاده‌ي از علوم در ايام جنگ شامل انواع [سوء]استفاده‌هاي از علوم در ايام به اصطلاح صلح نيز شده، كه عده‌اي از دانشمندان غربي پذيرفته‌اند كه به واقع مسوول اختراعات و كشفيات خود نيز هستند. ايشان پذيرفته‌اند كه به هر حال از بابت مسلح كردن سياستمداران يا گروه‌هاي ديگر به دانشي كه از آن، بدون دغدغه‌ي رفاه كل بشريت، در جهت زياده‌طلبي يا حتي تأمين مصالح ملي استفاده مي‌كنند، مسوولند. با اين حال، هنوز مسأله‌ي مسووليت دانشمندان در قبال اختراعات و اكتشافات در علم جديد كاملاً حل نشده و همچنان به صورت يكي از معضلات عمده‌ي دنياي متجدد باقيست.

تذكر اين نكته نيز مهم است كه تحولاتي كه در اين قرن در فيزيك جديد به ويژه در زمينه‌ي مكانيك كوانتومي و نسبيت رخ داده و به تغييراتي در جهان‌نگري مكانيستي نيوتوني انجاميده، توجه عده‌اي از دانشمندان را به مطالعه در باب مسايل فلسفي معيني جلب كرده كه از قرن يازدهم / هفدهم تا اين اواخر مورد عنايت نبوده است. اين تحولات باعث توجه بسياري از فيزيكدان‌ها و دانشمندان ديگر به برخي فلسفه‌ها و تعاليم ديني و عرفاني شده است، اگرچه هنوز بخشي از هماهنگي ميان دين و علم جديد در قرن چهاردهم / بيستم كه منابع متعددي از آن سخن مي‌گويند، سطحي و ظاهري است. ولي ترديدي نيست كه امروزه علاقه‌ي فيزيكدان‌ها و دانشمندان به دين و كلام و حكمت الهي بسيار بيشتر از سه قرن پيش است و عنايت بسياري از فيزيكدان‌ها به حكمت الهي بسيار جدي‌تر از علاقه متكلماني است كه بسياري از ايشان مي‌كوشيده‌اند كلام را آنچنان رقيق و سست‌ كنند كه متعرض جهان‌نگري مسلط علمي موجود نشود.

توجه به اين نكته براي جوان مسلمان مهم است كه علم و تكنولوژي هم‌معنا و مترادف يكديگر نيست، اگرچه به رغم تمايز روشني كه در حلقات علمي و دانشگاهي بين اين دو مفهوم قائلند، غالباً در محافل خارج از جهان غرب و حتي در خود غرب از اين دو مفهوم با هم استفاده مي‌شود. از نظر تاريخي تكنولوژي جديد تا اواسط قرن دوازدهم / هجدهم و اوايل قرن سيزدهم / نوزدهم چندان با علم جديد همراه نشده بود. در واقع با ظهور انقلاب صنعتي و اختراع ماشين‌هاي جديد بود كه ابزارهاي توليد در غرب تغيير كرد و يك تكنولوژي كاملاً متحد با علم محضاً ماده‌گرا در قرن يازدهم / هفدهم به تدريج وارد صحنه شد. نتيجه‌ي اعمال اين علم عبارت بود از ايجاد تكنولوژي جديدي كه قدرت عظيمي براي تسلط بر طبيعت و ساير تمدن‌هاي فاقد تكنولوژي‌هاي مشابه در اختيار بشر متجدد مي‌گذاشت. اين جريان در ضمن باعث فراهم آمدن ثروتي عظيم در يك سو و در عين حال فقر در سويي ديگر، كشفيات چشمگير پزشكي همراه با تورم جمعيت، تدارك وسايل فراواني براي تسهيل زندگي روزانه و در عين حال از هم پاشيدن ساختار منسجم جامعه و امكانات سفر راحت‌تر توأم با انهدام مصيبت‌بار طبيعت نيز بوده است.

به لحاظ همراه بودن آن با نتايج مثبت محدود با اين عواقب و آثار منفي خطرناك، از اوايل قرن چهاردهم / بيستم انتقادات فراواني بر تكنولوژي و كاربرد كور آن در غرب وارد شده است. اين انتقادات نخست از جانب شعرا و نويسندگان و برخي از فلاسفه آغاز گرديده و سپس به ميان منتقدان اجتماعي كشيده و امروزه در ميان بسياري از محققان و دانشمندان كه در استفاده‌ي نامحدود از تكنولوژي‌هاي جديد احتمال انهدام كل محيط زيست طبيعي و حتي پايان حيات بشر را بر روي كره‌ي زمين مي‌بينند، طنيني نيرومند يافته است. تنها كاربردهاي نظامي تكنولوژي‌هاي جديد و وحشت جنگ‌هايي كه در اين قرن رخ داده و در آنها اين تكنولوژي، دست آخر با رهاورد بمب اتم، مورد استفاده قرار گرفته است نيست كه محيط زيست طبيعي را آلوده است، بلكه استفاده‌هاي به اصطلاح صلح‌آميز از اين تكنولوژي نيز باعث تخريب و آلودگي محيط زيست بوده و اين تكنولوژي روي هم رفته بشريت را با خطر جدي و عظيم انهدام تدريجي محيط زيست مواجه ساخته است.

اما مايه‌ي شگفتي است كه امروزه آگاهي از محدوديت‌ها و خطرات تكنولوژي جديد در خود غرب به مراتب بيشتر از بقيه‌ي جهان است. بسياري از مسلمين، همچون بقيه‌ي آسيايي‌ها و آفريقايي‌ها، به تكنولوژي غربي به عنوان عصاي سحرآميزي مي‌نگرند كه به مدد آن مي‌توان بر همه‌ي مسايل و فراز و نشيب‌هاي جامعه فايق آمد و خوشبختي و سعادت براي افراد اين جوامع به بار آورد. اين تصور يا توهم تا حدودي طبيعي است، زيرا به مدد همين تكنولوژي بوده كه غرب در طول مدتي چنين طولاني بر ساير جوامع تسلط داشته و هنوز هم، اگر نه مستقيماً به طور نظامي و سياسي، به نحوي اقتصادي بر اين جوامع مسلط است. ولي بايد دانست كه اين واقعيت تاريخي هرگز نمي‌تواند ماهيت اين تكنولوژي را كه مردان و زنان را از حالت آدمي خارج كرده و ايشان را به امتداد ماشين تبديل نموده و اگر مورد مراقبت و كنترل قرار نگيرد به انهدام كل شبكه‌ي طبيعت منجر خواهد شد كه حيات بشر را در اين جهان ممكن مي‌ساخته است، تغيير دهد. كساني كه به خداوند ايمان دارند هيچ راهي جز آن ندارند كه حق طبيعت و همه‌ي مخلوقات ديگر خداوند، از جمله گياهان و حيوانات، را ادا كنند و ساير مخلوقات را به وسيله‌ي تكنولوژي جديد و به نام حق مطلق انساني كه اينچنين مدار و محور جهان‌نگري جديد شده است، منهدم نسازند.

امروزه غرب، تا جايي كه به علم مربوط است در ساحت نظري و در ساحت علمي در زمينه‌هاي گوناگون تكنولوژي، با بحراني عميق مواجه است. مهم‌ترين اقدام مسلمين در اين لحظه از تاريخ بشر همين است كه، گرچه غالباً مسحور قدرت علم و تكنولوژي جديد شده‌اند، ريشه‌هاي اين هر دو را به نحوي جدي مطالعه كنند، مباني آن را بفهمند، آنها را در چارچوب جهان‌نگري اسلامي ارزيابي كنند و آنها را منحصراً براساس تعاليم اسلام به كار ببرند. اگر چنين قدم‌هايي برداشته نشود جهان اسلام با نتايج خسارت‌بار تكنولوژي جديد و غيرانساني شدن آدم‌ها حتي به مراتب شديدتر از غرب مواجه خواهد شد و مسايل جداماندگي از يكديگر و بيگانگي از خود، آنچنانكه در غرب مشهود است، گريبان جامعه‌ي اسلامي را نيز خواهد گرفت، ولو آن كه حضور دين اسلام بتواند در تخفيف چنان آثار مخربي مؤثر باشد.

جهان اسلام با اقتباس كوركورانه‌ي تكنولوژي غربي تنها مي‌تواند در طريق انهدام شتابان محيط زيست طبيعي، كه امرزوه با آهنگي باورنكردني سرعت يافته است، با دنياي متجدد همراه شود. جهان اسلام به عنوان جهاني كه وحي قرآني را دريافت كرده و امانت حمايت از ساير مخلوقات خداوند را بر دوش گرفته، در قبال جهان طبيعت مسووليت ويژه‌اي دارد و نبايستي به بهانه‌ي ضرورت نوسازي و رسيدن به غرب، از ايفاي وظايف خليفه‌الهي، كه همه‌ي مسلمين در مقام آدميت بر عهده دارند، سرباز بزند. در شرايط كنوني براي جامعه‌ي اسلامي يا هر جامعه‌ي ديگري مسأله اين نيست كه از اين حيث به جوامع ديگر برسند، بلكه اين است كه خودشان را با محيط زيست طبيعي‌اي كه در صورت از دست رفتن آن نَفسِ «رسيدن» [به غرب] معادل با انهدام مجتمع اسلامي و دست آخر انهدام كل جامعه‌ي بشري خواهد بود، هماهنگ نگاه دارند. جهان طبيعي نمي‌تواند تمدن جديد را كه اگر قرار باشد زندگي بشر بر كره‌ي ارض ادامه بيابد بايد آن را برچيد، همچنان تحمل كند. براي ادامه حيات بايد جامعه‌ي اسلامي راه خاص خود را مشخص كند و تحت هيچ شرايطي كوركورانه از تمدني كه قدرت تكنولوژيش كل زنجيره‌ي حيات را بر روي زمين تهديد مي‌كند، تقليد نكند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:16  توسط نوروزکمایی  | 

لزوم توجه به تكنولوژيهاي جديد تبديل گاز به مواد شيميايي و سوختي

لزوم توجه به تكنولوژيهاي جديد تبديل گاز به مواد شيميايي و سوختي

صادرات گاز با هدف ارزآوري، از اولويت‌هاي وزارت نفت به شمار مي‌رود. ليكن بدليل خواص ويژه گاز طبيعي، انتقال و فروش آن با مشكل روبروست. تبديل گاز طبيعي به مواد شيميايي مي‌تواند گامي مهم در راستاي انتقال آسان و بازاريابي موفق‌ گاز طبيعي باشد. در اين مطلب به معرفي برخي تكنولوژي‌هاي تبديل گاز به مواد شيميايي و بيان مزاياي استفاده از آنها پرداخته‌ايم:

اهميت تبديل گاز به مواد شيميايي

مقدار ذخاير اثبات شدة گاز دنيا حدود 140 تريليون متر مكعب است كه حدود 30 درصد آن در منطقة خاورميانه قرار دارد. از آن جمله مي‌توان به بزرگترين مخازن گازي جهان نظير پارس جنوبي و ميدان گازي شمال كشور اشاره كرد. با وجود اين ذخاير گازي، طبق آمار (SRI)، خاورميانه تنها 9 درصد بازار محصولات گازي جهان را در اختيار دارد.

گاز طبيعي، سوختي پاك و خوراكي مناسب براي صنايع شيميايي است؛ اما به‌دليل ويژگي‌هاي خاص خود، انتقال آن به سمت بازار مصرف دشوارتر و گرانتر از انتقال نفت خام است. اين مسئله ناشي از مشكلاتي نظير نبود بازار امن و مناسب، هزينة بالاي حمل و نقل و گران و پيچيده‌بودن تكنولوژي‌هاي انتقال نظير LNG و خطوط لوله است. به عنوان مثال يك كشتي LNG، حدود 33 ميليون گالن LNG با ارزش گرمايي حدود 3 تريليون BTU جابجا مي‌نمايد، در حاليكه يك كشتي نفتكش (كه ساده‌تر و ارزانتر نيز هست) 2.2 ميليون بشكه نفت خام با ارزش گرمايي برابر با 130 تريليون BTU را انتقال مي‌دهد كه حاكي از بالابودن هزينة انتقال گاز طبيعي است. علاوه بر اين، مشكلات زيست‌محيطي توليد و انتقال LNG و همچنين هزينة بالا و ضرورت رعايت مسايل ايمني ساير روش‌هاي صادرات گاز نظير خط لوله و هيدرات، صادرات گاز را با مشكلات بيشتري روبرو مي‌سازد.

از اين رو، تبديل گاز طبيعي به مواد شيميايي و جايگزين كردن صادرات اين مواد به جاي صادرات گاز، علاوه بر اينكه بازار فروش مناسب و مطمئني دارد، ارزش افزودة بيشتري را نصيب كشور صادركننده مي‌كند و مشكلات صادرات گاز را نيز به همراه ندارد.

اما تبديل گاز طبيعي به محصولات با ارزش نيز، به‌دليل تركيبات موجود در گاز طبيعي با مشكلات خاصي روبروست. گاز طبيعي محتوي بيش از 90 درصد متان، حدود 6 درصد اتان و 4درصد از ساير هيدروكربن‌ها است، كه تنها 6 درصد اتان آن جهت توليد محصولات شيميايي مورد مصرف قرار مي‌گيرد.

تكنولوژي‌هاي مرسوم در صنايع پتروشيمي، قابليت توليد الفين‌ها و محصولات پتروشيميايي را فقط از گاز مايع و اتان موجود در گاز طبيعي دارند. از اين رو، با تكيه بر فرآيندهاي فعلي پتروشيميايي، نمي‌توان ارزش افزودة موجود را چندان ارتقا داده و مشكلات صادرات گاز را كاهش داد. بنابراين بايد به دنبال تكنولوژي‌هاي جديدي بود كه توانايي تبديل متان موجود در گاز را به فرآورده‌هاي با ارزش داشته باشد. در اين صورت، علاوه بر رفع مشكل صادرات گاز طبيعي به‌صورت خام، 90 درصد آن به مواد با ارزش افزوده بالا تبديل مي‌شود و درآمد حاصله از چند سنت به ازاي هر فوت مكعب به چند ده دلار در هر فوت مكعب خواهد رسيد.

در ادامه، به معرفي و بررسي اجمالي اين تكنولوژي‌ها مي‌پردازيم:

1- تكنولوژي‌هاي توليد متانول در ظرفيت‌هاي بالا (مگامتانول)

متانول از متان گاز طبيعي توليد مي‌شود و داراي كاربردهاي متنوعي است. عمده‌ترين مصرف اين ماده، توليد مواد شيميايي است. البته متانول كاربردهاي ديگري نظير استفاده در خودروها به‌عنوان سوختي پاك را نيز داراست. لكن هزينة نسبتاً بالاي توليد آن به روش‌هاي معمول، اين قبيل كاربردهاي متانول را غيراقتصادي ساخته است. يكي از روش‌هاي اقتصادي و نوين توليد متانول، استفاده از واحدهاي مگامتانول (واحدهاي توليد در ظرفيت‌هاي بالا) است. اين واحدها، به‌دليل هزينة بسيار پايين‌تر جهت ساخت، استفاده از كمپروسورهاي كوچكتر و استفادة بهينه از گرما و انرژي در فرآيند، متانولي توليد مي‌نمايند كه به مراتب ارزان‌تر از متانول توليدي واحدهاي معمولي است.

طبق پيش‌بيني‌ها در سال 2008، بيش از 30 درصد متانول دنيا از طريق واحدهاي جديد مگامتانول با ظرفيت بيش از 4500 تن در روز تأمين مي‌گردد. متانول ارزان حاصله را مي‌توان در توليد اسيد استيك، MTBE (مادة جايگزين سرب بنزين) و همچنين به‌عنوان سوخت خودروها مورد استفاده قرارداد. همچنين با استفاده از تكنولوژي‌هاي نوين كه در قسمت‌هاي بعد معرفي خواهند شد، مي‌توان اين ماده را به مواد با ارزشي نظير اتيلن، پروپيلن و DME تبديل نمود.

2- تكنولوژي‌هاي تبديل متانول به اتيلن و پروپيلن (MTO و MTP ):

يكي از فرآيندهايي كه تبديل متان را به محصولات با ارزشي نظير الفين‌ها ميسر مي‌كند، MTO است كه متانول خام را به اتيلن و پروپيلن تبديل مي‌نمايد. در طي اين فرآيند، در مرحلة اول، گاز طبيعي به متانول خام تبديل شده و در مرحلة دوم متانول حاصله از طريق واكنش كاتاليستي به اتيلن و پروپيلن تبديل مي‌گردد. اتيلن و پروپيلن توليدي با خلوص بالاي 97 درصد است و مي‌توان آن‌را به راحتي جدا ساخت و به واحد پليمرسازي فرستاد. گرچه تكنولوژي‌هاي ديگري نظير OCM براي تبديل متان به اتان و پس از آن الفين‌ها وجود دارند، اما اين فرآيندها در مقايسه با فرآيند MTO از بازده پايين‌تر و صرفه اقتصادي كمتري برخوردار هستند.

در حال حاضر، تحقيق و توسعه برروي فرآيند MTO در شركت‌هاي هيدرو (نروژ)، UPO و لورگي به طور موفقيت‌آميزي پيگيري مي‌شود. يك نمونه از پلنت تبديل متانول به اولفين به‌وسيلة شركت هيدرو در نروژ نصب گرديده است. اين واحد روزانه حدود 750 هزار تن متانول را به عنوان خوراك مصرف مي‌نمايد كه عمدتاً از گازسنتز حاصله از گاز طبيعي به‌دست مي‌آيد.

شركت لورگي نيز در حال مذاكره با برخي شركت‌ها در كشورهاي قطر و ترينيداد و توباگو براي احداث واحدهاي تبديل متانول به الفين در اين كشورها است. بهترين مناطق براي احداث اين واحدها، مناطق مجاور ميادين بزرگ گاز طبيعي است كه قيمت گاز آنها كمتر از يك دلار براي هر ميليون BTU مي‌باشد.

3- تكنولوژي توليد DME (دي‌متيل‌اتر)

دي‌متيل­اتر، مولكول سادة اتر با فرمول CH3-O-CH3 است. اين ماده را مي­توان مانندLPG به كار برد. اشتعال اين ماده نيز مانند گاز طبيعي است. در اين ماده، مقدار NO2 و مشتقات سولفور بسيار پايين و كمتر از ppm 15 است. اين موضوع نشانگر مزيت زيست­محيطي DME است كه يك انرژي چندمنظورة پاك (تميز) براي قرن 21 به شمار مي‌رود. DME يك مادة غيرسمي است و در حال حاضر به­عنوان مادة سرمازا و مولد فشار به­عنوان جانشيني براي كلروفلئوركربن استفاده مي­شود. اين ماده ساده­ترين اتر توليد­ شده از متانول(ساده­ترين الكل حاصل از سنتز گاز) است.

هم‌اكنون، در بيش از 13 كارخانة تجاري، DME از طريق دي­هيدرات­كردن (آب­زدايي) متانول به دست مي‌آيد. ميزان توليد DME به اين روش، 10 هزار تن در روز در ژاپن و 150 هزار تن در روز در جهان است. ويژگي­هاي خاص DME سبب شده است كه به­عنوان جذاب­ترين جايگزين LPG (گاز مايع) و نفت كوره و به­عنوان يك سوخت پاك بدون SOX و دود شناخته شود.

در حال حاضر، در ژاپن DME صرفاً به­عنوان يك مادة (اسيدي) مولد فشار، در كارخانه­هايي با مقياس كوچك، توليد مي­شود. اما با توجه به ويژگي­هاي خاص آن، بازارهاي DME در آينده بسيار گسترده­تر خواهد بود. مهمترين ويژگي DME علاوه بر خصوصيات شيميايي آن كه منجر به ايجاد بازارهاي متعددي براي آن خواهد شد، هزينة سرمايه­گذاري كمتر آن نسبت به پروژه­هاي LNG و GTL است.

برخي از بازارهاي بالقوة DME عبارتند از:

1) سوخت نيروگاه­ها

2) جايگزيني در بازارهاي LPG

3) جايگزيني در بازارهاي نفت كوره

4) سوختي براي سلول‌هاي سوختي و ساير مصارف

تكنولوژيGTL (تبديل گاز به فرآورده‌هيا سوختي نظير بنزين)

امروزه يكي از راهكارهاي مهم در انتقال گاز طبيعي, استفاده از روش تبديل گاز به فراورده­هاي مايع (GTL) است. در سال‌هاي اخير، پيشرفت­هاي قابل‌توجهي در تكنولوژي GTL به‌دست آمده است؛ به‌طوري‌كه، اين فناوري را به‌عنوان يك گزينة مناسب و اقتصادي براي بهره­برداري از ذخاير گازي مطرح ساخته است. فرآيند فيشر- تروپش (Fischer-Tropsch)، به عنوان اصلي‌ترين فرايند GTL، شامل سه مرحله است:

1- توليد گازسنتز (Syngas)

2-توليد هيدروكربن‌هاي خطي

3- مرحلة پالايش و بهبود كيفيت ‌هيدروكربن‌هاي خطي

حجم گاز طبيعي مورد نياز براي توليد يك بشكه GTL در حدود 1هزار فوت مكعب است. از نقطه نظر صرفه اقتصادي، توليد GTL از گازهاي سوزانده شده در رتبة نخست جاي مي‌گيرد و به دنبال آن توليد اين فرآورده از گازهاي طبيعي ميادين بزرگ گازي داراي صرفة اقتصادي بيشتري است .مقايسة GTL با فراورده‌هاي حاصل از نفت خام، حاكي از مرغوبيت فرآورده‌‌هاي حاصل از تبديل گاز نسبت به فرآورده‌هاي پالايشي نفت خام است. نفت گاز حاصل از GTL داراي درجة ستان (cetane number) مناسب و كيفيت بالاتري نسبت به نفت گاز حاصل از تصفيه نفت خام است. كيفيت بهتر و درجه خلوص بيشتر، از جمله مشخصات محصولات حاصل از GTL است. در ذيل به چند نمونه از اين موارد اشاره شده است:

- برش‌هاي نفتاي حاصل از GTL، به‌دليل عدد ستان پايين نسبت به خوراك پالايشگاهي، مواد مناسب‌تري براي واحدهاي توليد اتيلن در مراكز پتروشيمي به‌شمار مي‌روند.

سوخت جت حاصل از فرآيند GTL، شامل مقدار كمي مواد آروماتيك است كه احتراق مناسب و استارت خوب موتور را امكان‌پذير مي‌نمايد. نفت سفيد حاصل از فرآيند GTL كه محتوي مواد پارافينيك نيز باشد، به دليل وجود مواد كاهندة دود، سوخت مناسبي است. لازم به ذكر است كه در مقايسه با هيدروكربورهاي پاية نفتينيكي و آروماتيك هيدروكربورهاي پارافينيكي داراي توانايي احتراق بهتري هستند.

نفت گاز پارافنينيك حاصل از فرآيند GTL، داراي عدد ستان بالا بوده و به دليل عدم وجود مواد آروماتيكي، سوخت مناسبي به‌شمار مي‌رود. مقايسة نفت گاز حاصل از فرايند GTL با نفت گاز مصرفي در بازار امريكا، نشان‌دهندة كاهش‌هاي 30 درصدي مواد اكسيد نيتروژن، 46 درصدي منواكسيد كربن و 38 درصدي هيدروكربورها در فرآيند GTL است. در يك جمع‌بندي كلي مي‌توان اينگونه بيان داشت كه توسعة فن‌آوري‌ها در فرآيند توليد GTL با توجه به مسايل زيست محيطي، يك تلاش مستمر را براي آينده طلب مي‌كند. استفاده از فناوري GTL، نيازمند برخورداري از طيف وسيعي از تجهيزات، دانش­فني و نيروي انساني ماهر است كه مي‌تواند محركي براي توسعة صنعت و اقتصاد كشور تلقي شود.

جمع بندي:


در پايان به اين نكته اشاره مي‌شود كه، در استفاده از ذخاير بيكران گاز، كسب ارزش افزوده حاصل از فعاليت‌هاي سطوح بالاتر تكنولوژي, مطلوب‌تر از كسب درآمد از طريق صدور مواد خام و اوليه است؛ مسئله‌اي كه پس از حدود 100 سال استفاده از نفت خام مورد توجه جدي واقع نشده است. لذا با وجود جوان بودن صنعت گاز و برخورداري كشور از منابع عظيم گازي، اميد مي‌رود با جلب توجه مسئولان به تكنولوژي‌هاي برتر و به‌روز صنعت گاز كه برخي از آنها برشمرده شد (نمودار 1)، ارزش افزودة مناسبي از اين ثروت ملي حاصل گردد.



مآخذ:


1- Utilization of Middle East Gas Resources: New Technology Opportunities

Dr. George M. Intille Director, Process Economics Program SRI Consulting

6 Iran Petrochemical Forum May 1-2, 2004

2- Gas To Chemicals: Advanced technologies for natural gas monetisation

Waldemar Liebner Lurgi Oel·Gas·Chemie GmbH

8th Annual Middle East Gas Summit, Tehran, 29/30 October 2002
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 17:11  توسط نوروزکمایی  | 

ارتش هخامنشيان

ارتش هخامنشيان

مقارن سال ۵۵۶ پيش از ميلاد کوکب سعادت کورش بزرگ سردودمان هخامنش از افق کشور پارس طالع شد و در پرتو فروغ درخشان وجود او امپراطوري با شكوهي تشکيل گرديد که تا آن زمان چشم روزگار نظير آن را نديده بود. شالوده‌ارتش ايران نيز در همان وقت به دست تواناي آن شاهنشاه بزرگ ريخته شد و در اثر فداکاري و جان بازي همان ارتش بود که حدود و ثغور کشور پهناور او همواره در طول چند قرن از تجاوز بيگانگان محفوظ ماند.

  سپاه پياده

بنا به گفته گزنفون، تاريخ‌نگار يوناني، موقعي که کورش بزرگ فرماندهي ارتش پارس را به عهده گرفت، رسته‌ي اصلي ارتش ، پياده بود که بيش‌تر براي رزم از دور بار آمده و به تير و کمان و زوبين و فلاخن مسلح بود. کورش براي ايجاد و تقويت روح جنگاوري، به سي هزار نفر از سربازان پارسي که مطابق اصول تربيت کشور پارس داراي خصايل سپاهيگري برجسته‌ايي بودند، دستور دادند اسلحه خودشان را به نيزه و شمشير تبديل كنند و به مبارزه از نزديک و رزم تن به تن خو بگيرند.

 

پياده نظام هخامنشي

 

  

آن رسته را "پيادگان سنگين اسلحه" مى خواندن و سلاح رسمى ايشان عبارت از يك نيزه بلند و يك

 يا تبرزين بود كه با دست راست به كار مى بردند و يك سپر كوچك كه از تركه محكم بافته شده بود و  شمشير

  چپ مى گرفتند و به سينه خود هم جوشن مى بستند. ساير افراد پياده به تيروكمان و فلاخه و در دست 

زوبين مسلح بودند كه در ميدان رزم به عنوان دسته هاى امدادى به كار مى رفتند

 سپردار هخامنشي با خرقه دو چين

 

آنگونه كه از تصاوير و يافته‌هاي باستان ‌شناسي بر مي‌آيد، ابزار جنگي اين دسته از سپاهيان هخامنشي عبارت بود از: نيزه و تير، سپرهاي كوچك و هلالي بافته شده از ني، سپرهاي بيضي شكل داراي يك برآمدگي فلزي در وسط به نام گل سپر كه معمولا تصاوير زيبايي بر آن نقش شده‌اند، سپرهاي بزرگ و مستطيلي، دشنه‌هاي ايراني كه دسته آنها طبق عادت معمول ايرانيان به صورت سر يك جانور ساخته مي‌شد، دشنه‌اي كوتاه به نام «اكيناكه» كه به كمر مي‌‌آويختند، چاقوهايي كه دسته آنها به شكل حيوان‌هايي مانند شير، گاو و بزكوهي ساخته شده بود و كمان كه مشخصه قوميت ايراني بود، به همراه كمان ‌داني كه خاص ايرانيان بود.

 

سواره نظام

بنا به گفته گزنفون، کورش در مدت اقامت در دربار ماد و در نخستين برخورد با سوارهاي ليدي در نبرد « پتريوم » تشخيص داد که سواران پارس نسبت به سوارهاي مادي و به خصوص سوار نظام معروف ليدي خيلي ضعيف‌اند، به همين جهت تعداد سوارهاي پارسي را از دو هزار نفر به ده هزار نفر رسانيد و براي تشويق و ترغيب جوانان به سواري و سوارکاري، مقرر داشت هر کسي که از دولت اسب مي گيرد بايد هميشه سواره حرکت کند و به مرکب خود مأنوس و علاقمند بشود و در حسن نگاهداري آن از جان و دل بکوشد و براي سوارکاران خوب امتيازها و جوايزي قائل گرديد که در مسابقه‌ها به آنان اعطاء مي‌شد.

 

سواره نظام هخامنشي

 

ارابه‌هاي داس‌دار

يكي از اختراعات تازه ايرانيان در عصر پرتحرك سده پنجم پيش از ميلاد اختراع «ارابه داس دار» بود. اين ارابه از هر طرف نيزه و شمشيرهاي تهديدكننده و در مركز چرخ‌ها كاردهاي داس مانندي داشت كه نوك بعضي به طرف پايين و برخي ديگر به طرف بالا خميده بود.

ارابه داس دار

 

اين كاردها هر چيزي را كه بر سر راه اسب‌هاي در حال تاخت قرار مي‌گرفت،‌تكه‌تكه مي‌كرد. در حقيقت ايرانيان پيروزي‌هاي خود را تا پايان سده چهارم پيش از ميلاد مديون اين اختراع‌اند.

بنا به روايت گزنفون تا زمان کورش بزرگ ارابه هاي جنگي معمول آن دوره را مطابق مرسوم «تروايي‌ها» مي‌ساختند و به کار مي‌انداختند و اين نوع ارابه‌ها بين مادي‌ها و آشوري‌ها و ساير ملت‌هاي آسيايي معمول شده بود. کورش در ضمن آزمايش آن‌ها دستور داد ارابه هاي جديدي بسازند که براي جنگ مناسب‌تر باشد. چرخ‌هاي آن ارابه‌ها را محکم تر و محور آن‌ها را درازتر از ارابه‌هاي قديمي گرفتند تا از خطر خرد شدن چرخ‌ها و واژگون شدن ارابه‌ها بهتر جلوگيري شود.

 

ارابه زره پوش

 

کرسي راننده‌ي ارابه از چوب خيلي محکم و به صورت برجکي ساخته مي‌شد که بلندي آن فقط تا محاذي آرنج‌هاي راننده مي‌رسيد تا او در راندن اسب‌ها آزاد باشد. در دو انتهاي محور چرخها دو داس آهني به پهناي دو «ارش» رو به پايين و درست در زير آن‌ها دو داس ديگر رو به بالا نصب کرده بودند که در موقع تاخت ارابه‌ها اين داس‌ها به هر چيزي که برمي‌خوردند از هم مي‌شکافتند.

ارابه چهار اسبه فرماندهي

 

از ارابه‌هاي جديد در زمان کورش سيصد دستگاه تهيه شد و به فرمان او محل اين ارابه‌ها در آرايش جنگي ، جلو خط اول پياده نظام بود و مأموريت اصلي آن‌ها تاختن بر روي صفوف دشمن و شکافتن آرايش او و باز کردن راه و هموار ساختن خط سير پياده نظام حمله بود. هجوم وحشت آور و برق آساي ارابه‌ها هر گونه مقاومتي را در معبر خود متلاشي مي‌ساخت.

ارابه‌هاي داسدار تا اواخر دوره هخامنشيان در ارتش ايران معمول بوده و در نبرد « گوگمل » يعني آخرين نبرد داريوش سوم با اسکندر در اردوي ايران دويست ارابه داس‌دار وجود داشته و در اين مورد ديودور مي گويد: « حمله‌ي ارابه هاي داس‌دار بسيار وحشت آور و برش داس‌هاي آن‌ها به اندازه‌ايي تند و تيز بود که افراد پياده مقدوني را به دو نيم مي کرد». به علاوه، در همين نبرد پنجاه فيل جنگي در اردوي داريوش سوم وجود داشته که موجب هراس و واهمه‌ي مقدونيان گرديده است و از قرار معلوم استفاده از فيل در جنگ از موقع تسلط ايران به حبشه و آفريقاي شمالي و هندوستان غربي در ارتش ايران معمول شده است.

 

گردونه‌ها

علاوه بر اربه‌هاي داس‌دار، کورش بزرگ به ابتکار خويش دستور داد گردونه‌ها يا برج‌هاي چوبي بلند و چرخداري ساختند که هريک داراي هشت مال بند بود و هشت گاوميش به آن‌ها بسته مي شد؛ هر برجي به چند خانه تقسيم و در آن بيست تن کماندار قرار مي گرفتند.

البته حرکت اين گردونه ها کند بود و در موقع جنگ مانند حصاري پشت سر خطوط پياده نظام صف مي کشيدند تا چنان که در اثر شدت فشار دشمن پياده نظام خودي مجبور به عقب نشيني بشود به محض رسيدن به نزديکي صف اين ارابه‌ها، هم مهاجم ناگهان زير باران تيرکمانداران ارابه‌ها افتاده و مجبور به توقف گردد و هم پياده نظام خودي در پناه ارابه‌ها قادر به خودآرايي شود و بار ديگر" به حمله مبادرت کند.

ارتفاع اين گردونه‌ها به اندازه‌اي بود که کمانداران از بالاي آن‌ها به طور كامل بر دشمن مسلط مي‌شدند و بعضي وقت‌ها نيز فرماندهي براي مشاهده‌ي اوضاع صحنه نبرد به يکي از اين گردونه‌ها سوار مي‌شد و از بالاي آن عمليات طرفين را زير نظر مي گرفت.

 

نيروي دريايي

در زمان داريوش بزرگ، شاهنشاه هخامنشي به فکر ايجاد نيروي دريايي افتاد و ابتدا از کشتي‌هاي مستعمرات يوناني آسياي صغير و مردم مصر و فينيقيه استفاده كرد. ولي بعد به فرمان شاه در فينيقيه و کاريه و يونيه و سواحل بوسفور کشتي‌هايي ساخته شد که مطابق نوشته‌هاي هردوت از کشتي‌هاي يوناني بزرگتر و سرعت سيرشان بيش‌تر بوده است.

به طور کلي کشتي‌هاي نيروي دريايي هخامنشي بر سه نوع بوده است:

1- کشتي‌هاي «تري روم» که داراي سه رديف پارو زن در سه طبقه بوده و كشتي جنگي محسوب مي شده است.

2- کشتي‌هاي دراز مخصوص حمل و نقل اسب‌ها و سوار نظام.

3- کشتي‌هاي کوچک‌تر براي بارکشي و حمل آذوقه و وسايل اردويي.

ملوانان اين کشتي‌ها اغلب از فنيقي‌ها و يوناني‌ها و يا مصري‌ها بودند، ولي افسران آن‌ها هميشه از بين پارسي‌ها و مادي‌ها انتخاب مي‌شدند. بطوري که از گفته‌ي مورخ مذکور بر مي آيد، بارگيري اين کشتي‌ها به وزن امروز 5 تا 15 تن بوده است، تعداد کشتي‌هاي ايران را در زمان خشايارشا چهار هزار فروند ذکر کرده اند.

 

ناو جنگي هخامنشي

 

از روي اطلاعاتي که مورخين مذکور به ما مي دهند معلوم مي شود که ايراني‌ها به امر دريانوردي آشنايي داشته‌اند، چنان که در زمان داريوش دو گروه اکتشافي از سواحل بحرالجزاير (درياي اژه) به يونان و ايتاليا و از هند به درياي عمان و بحر احمر و از راه نيل به درياي مغرب فرستاده مي شود و در زمان خشايارشا گروهي براي کشف سواحل آفريقا مأمور مي شوند.

در دوران هخامنشيان در بعضي از جنگ‌ها ديده مي شود از قواي مزدور و اجير يوناني هم استفاده مي‌کرده‌اند و همين موضوع بيش‌تر در سستي انضباط و اختلال ارتش آن دوره ايران دخالت داشته است. چنان که بعدها در جنگ‌هاي کورش کوچک با اردشير يا جنگ‌هاي داريوش سوم با اسکندر نتايج اين کار به خوبي معلوم شد.

 

آرايش جنگي

ايرانيان پيش از هر كارزار و پيش از هر اقدامي، ابتدا نقشه جنگي مي‌كشيدند و در انجمني از سران لشكر نقشه را به دقت مورد بررسي قرار مي‌دادند. كاري كه بعدها در سراسر دنيا به اصلي مهم در جنگ‌ها بدل شد.

براي اين که با شيوه‌ي به كارگيري رسته‌هاي مختلف در آن دوره آگاه شويم، آرايش جنگي قواي کورش را در نبرد «تمبره» از روي کتاب گزنفون بررسي مي‌کنيم:

1. در جلوي جبهه يک‌صد ارابه‌ي داسدار در يک خط.

2. در پشت سر ارابه‌ها در خط اول گروه حمله‌اي مرکب از پانزده هزار پياده سنگين اسلحه پارسي با آرايشي به عمق دوازده صف؛ پهلوهاي اين خط در هر طرف با چهار هزار سوار پارسي به عمق چهار صف پوشيده شده بود.

3. زوبين اندازان در خط دوم براي اين که زوبين‌هاي خود را از بالاي سر خط اول به مسافت نزديک پرتاب کنند.

4. کمانداران در خط سوم قرار گرفته بودند و تيرهاي خود را از بالاي سر افراد خطوط جلو به مسافت دور مي انداختند.

5. واحدهاي احتياط که عبارت از نصف ديگر پياده نظام سنگين اسلحه بود، درخط چهارم قرار داشت.

6. در پشت سر اين خطوط برج‌هاي متحرک يا گردونه‌ها در يک صف قرار داشته و حصار محکم و متيني را تشکيل مي‌دادند.

گزنفون در آرايش جنگي کورش از اسواران «جماز» هم ذکري مي کند که فقط براي رم دادن اسب‌هاي ليدي مورد استفاده بود. به گفته‌ي گزنفون علاوه بر پرچم‌هايي که قسمت‌هاي مختلف هر يک براي خود داشتند، پرچم فرماندهي ايران عبارت از «عقاب زرين» بود که با بال‌هاي افراشته به چوب بلندي نصب کرده بودند. گزنفون اضافه مي کند که در زمان او هم پرچم پادشاهان ايران به همين صورت بوده است.

پرچم فرماندهي

 

سازمان نوين
تشكيلات ارتش در دوره باستان، خصوصا دوره هخامنشي آنگونه كه از منابع يوناني و نيز كتيبه‌ها و الواح هخامنشي بر مي‌آيد، بسيار سازمان يافته بوده است.
نظام تقسيم ‌بندي اين ارتش ده‌ دهي بوده و به گفته مورخان يوناني، اين تقسيم ‌بندي بسيار بهتر از تقسيم ‌بندي نظاميان يونان بوده است و گويا تا زمان مغول در سپاهيان آسيايي نظيرنداشته است. ده جنگجو يك دسته را زير فرمان دهبد (از واژه دثه پيتي) تشكيل مي‌داد؛ ده دسته يك گروه مي‌شد زير فرمان صدبد (ثته پيتي)؛ ده گروه يك «هنگ» را به سرداري هزاربد (از واژه هزار پيتيش) مي‌ساخت؛ ده هنگ تشكيل يك «لشگر» مي‌داد زير نظر يك بيوربد (بئيورپيتي).
مشابه همين تقسيم‌بندي را امروزه نيز در ارتش مي‌بينيم. اين سازمان ده ‌دهي از راه ايران در سازمان‌هاي يهودي، ارمني، يوناني و حتي آلمان قديم، يعني گوتيك نيز نفوذ يافت.
بالاترين قدرت نظامي هخامنشيان شش لشكر بود كه با «سپاه جاودان» هفت لشكر را تشكيل مي‌دادند و بدين گونه تعداد كل لشكر‌ها به عدد مقدس هفت مي‌رسيد.
مورخين يوناني براين عقيده هستند که در زمان داريوش اول ارتش ايران سازمان نويني پيدا کرد و پادگان‌هاي ثابتي در پايتخت‌هاي مختلف و مركزهاي کشورهاي تابع ايران و قلعه‌هاي مرزي ايجاد شد. داريوش بزرگ ضمن اصلاحاتي در سازمان کشوري ايران از لحاظ سازمان لشکري و گسترش نيروهاي انتظامي ، مملکت خود را به پنج منطقه‌ي نظامي تقسيم و فرماندهي هر منطقه‌ايي را به يک سپهسالار تفويض نمود.
در پايتخت اصلي ايران، که مقر پادشاه بود، گارد مخصوصي مرکب از دو هزار سوار و دوهزار پياده از بزرگ‌زادگان پارسي و مادي و شوشي تشکيل يافته بود که از حيث اسلحه و ساز و برگ ممتاز و مأمور حفاظت شاه بودند. اسلحه آنان عبارت از يک نيزه بلند، يک کمان دراز و يک ترکش پر از تير بود که در مواقع تشريفات، به نوک نيزه‌هاي بلند سربازان يک گلوله زرين يا سيمين نصب مي شد.
داريوش سپاه مخصوص ديگري تشکيل داد که عده‌ي افراد آن به ده هزار نفر مي رسيد و به ده هنگ تقسيم مي شد. اين عده را «سپاه جاويدان» مي‌خواندند، زيرا هيچ گاه از تعداد آن کاسته نمي شد و به جاي کساني که مي‌مردند يا در جنگ کشته مي‌شدند، بي‌درنگ کسان ديگري را مي‌گماشتند. افراد اين سپاه همگي رزم آزموده ودلير و چالاک و در تيراندازي و سواري سرآمد ديگران بودند.

سرباز جاويدان
در بررسي ارتش هخامنشي، يكي از جنبه‌هاي اعجاب بر‌انگيز آن وجود همين سپاه جاودان است. اين سپاه ده هزار نفري «سپاه آماده باش» شاهنشاه ايران را تشكيل مي‌دادند و نگهبانان شاهي بودند.
تصوير سربازان جاويدان را در نگاره‌هاي جبهه شرقي آپادانا، يعني همان نماي اصلي و نخستين تالار بار تخت جمشيد، پشت‌ سر شاه كه بر تخت نشسته، در سه رديف روي هم مي‌توان ديد. در اين تصوير، تعداد حدود صد سرباز به نمايندگي از ده هزار سرباز نقش شده‌اند.

سرباز جاويدان
لباس بلند چين دار هخامنشي، كفش ايراني سه‌بندي و نوار بي‌گره دور سر آنان نشان از پارسي بودن اين افراد دارد.
ايران‌شناسان از اين نقوش نتيجه مي‌گيرند كه همه افراد «ده هزار جاودانان» از پارس‌ها بوده‌اند. نيزه دست همه اين سربازان در قسمت پايين به يك انار كوچك ختم مي‌شود. از اين‌رو، يونانيان آنان را «سيب بر» ناميده‌اند.
برهمه سپاه يك «سپاهبد» يا سپهبد (سپادپيتي) فرمان مي‌راند كه فرمانده كل گارد جاويدان و داراي قدرت فوق‌العاده‌اي بود. اين سپاهبد يا خود شاهنشاه بود و يا توسط شاه از افراد خانواده خود و يا از ميان دوستان طرف اعتمادش بر‌گزيده مي شد.
افسر هخامنشي


يكي از خصايص دوره هخامنشي، ‌شركت خود سپاهبدان و سركردگان در نبرد بود و تعداد زيادي از آنان هم در ميدان‌هاي جنگ كشته شدند. مثلا از يازده پسر داريوش بزرگ پنج تن جان خود را در لشكركشي به يونان از دست دادند.
به گزارش استرابون،‌ تاريخدان و جغرافي‌دان يوناني، سربازان ايراني را از 20 تا 50 سالگي در ارتش به خدمت مي‌گرفته‌اند. تمرين‌هاي سپاهيان ايراني به ويژه پسران نجبا بسيار دشوار بود و بايد انواع ورز‌ش‌ها، ساختن انواع ابزارها، تيراندازي و نيزه ‌پراني و نيز استقامت در جاهاي سخت و راه‌هاي طولاني را مي‌آموختند تا ورزيده شوند و بيش از همه بايد حقيقت ‌گويي را مي‌آموختند. به هنگام نبرد، سربازان به منظور حفاظت از بدن جوشن نيز مي پوشيدند و كلاهي آهنين بر سر مي‌گذاشتند.
در زمان داريوش، در مرکز هر يک از کشورهاي تابع ايران پادگان‌هاي ثابتي براي حفظ امنيت و جلوگيري از تجاوز احتمالي همسايگان برقرار شد. عده افراد اين پادگان‌ها نسبت به وسعت و اهميت منطقه تغيير مي‌کرد، چنان که هردوت عده‌ي پادگان ايراني مأمور مصر را 240 هزارنفر ذکر مي کند. در قلعه‌هاي سرحدي هم پادگان‌هاي ثابتي وجود داشت که رياست آن با فرمانده قلعه « دژبان » بود.
البته اين پادگان‌ها غير از قسمت‌هاي سوار و پياده يي بود که در موقع جنگ از ولايت‌ها احضار مي شدند و اين قسمت‌ها اغلب تعليم‌هاي نظامي مرتبي نداشته و لباس‌ها و سلاح‌هاي گوناگون و زبان‌ها و عادت‌هاي مختلف و به فرماندهي رؤساي محلي خودشان داخل ارتش شاه مي شدند. به گفته هردوت، تاريخ‌نگار يوناني، اين قبيل افراد گاهي فاقد زره و کلاه خود و جوشن بودند و سپرهايشان از ترکه‌ي بافته شده بود و نيزه‌هايشان کوتاه بود.
گزنفون در فصل چهارم کتاب خود موسوم به « اکونوميکز » در اين باب اين طور مي‌نويسد: شاه پارس اهميت فوق العاده‌ايي به سپاه مي‌دهد. بدين معني که به واليان هر ايالت يا مردمي که خراج مي‌دهند امر کرده است که عده‌ايي سوار و تيرانداز وفلاخن دار نگاه دارند و به آنان به خصوص گوشزد کرده که تهيه‌ي اين قوا براي حفظ امنيت و دفاع در مقابل دشمن متجاوز تا چه اندازه لازم و ضروري است.
وي ادامه مي‌دهد: شاه سواي قواي مزبور، پادگان‌هايي در قلعه‌ها دارد و اين قواي مختلف و سپاهيان اجير را که بايد به طور کامل مسلح باشند. شاه همه ساله سان مي‌بيند. در موقع سان غير از پادگان قلعه‌ها که هميشه بايد سر پست خود حاضر باشند قسمتهايي هم در ميداني که براي سان معين شده جمع مي شوند، واحدهايي که نزديک مقر شاه هستند از برابر فرستادگان مخصوص شاه مي گذرند. در قسمت‌هايي که از حيث اسلحه و وسايل وبه خصوص اسب‌ها مرتب باشند به سر کردگانشان درجه و امتياز مي دهند و برعکس به سرکردگاني که قسمت آنان نامرتب و بد باشد، کيفري سخت مقرر مي شود و بيش‌تر اين اشخاص را از کار برکنار مي‌كنند و کسان ديگري را به جاي آنان مي گمارند.
بر اساس روايت هردوت و ساير مورخان، اين گروه‌هاي مختلف لشکري هر کدام پرچمي مخصوص به خود داشته‌اند ولي چگونگي اين پرچم‌ها را شرح نداده‌اند و بيشتردرباره‌ي پرچم فرماندهي سخن رانده‌اند که چنان که ذکر شد به شکل عقاب طلايي با بال‌هاي افراشته بر بالاي چوب بلندي نصب مي کردند يا روي گردونه شاهي مي افراشتند.

پرچم علامت برگ سدر


لباس و تداركات
از نوشته هاي مورخين يوناني بر مي آيد که لباس‌هاي افراد نظامي مختلف و در هر يک از ملت‌ها و طايفه‌هاي تابع ايران به شکل لباس معمول همان ملت يا طايفه بوده است و به طور عموم عبارت از يک قباي دراز که تا پايين زانو مي‌رسيده و روي آن کمربند يا شالي بسته مي شده و شلوار که تا ساق پاها را مي پوشانيده است. کلاه افراد به طور معمول از نمد ماليده و محکم و به شکل گرد (پارسي‌ها) يا چند ترک (مادي‌ها) يا دراز و نوک تيز ( سکاها ) بوده است.
در حمله به دشمن نواختن کرنا و سرنا معمول بوده و هنگام هجوم تمام افراد با هم هراي مي کشيدند. بنابر آن چه که هردوت از اردو کشي خشايارشا به يونان تعريف مي کند t علاوه بر آذوقه و عليق چند روزه که در بنه ‌هاي جنگي با عده‌ها همراه بود، در طول راه تشکيل مراکز تدارکاتي و تهيه انبارهاي آذوقه و عليق و همچنين ساختن جاده‌هاي نظامي و پل‌هاي موقتي و قايقي روي رودخانه‌ها و نيز ريختن درخت‌هاي جنگل براي باز کردن راه عبور قشون متداول بوده است.
بنابراين، عمليات مربوط به « رکن چهارم » در آن دوره با حسن وجوه انجام مي يافته چنان که اردوکشي خشايارشا را به يونان بعدها به خصوص از لحاظ امور مربوطه به رکن چهارم مورد مطالعه و تحقيق قرار داده‌اند. به طور کلي مورخين و فرماندهاني که از روي گفته‌هاي هردوت پيرامون اين قضيه تحقيق و تعمق کرده اند، اردوکشي خشايارشا را به يونان از وقايع مهم تاريخ به شمار آورده‌اند و همه بر اين عقيده هستند که از لحاظ استراتژي از عمليات نظامي برجسته و بي نظير عهد قديم است.

خبررساني و ارتباط
از کارهاي ديگر دوران پادشاهان هخامنشي که از نظر نظامي شايان اهميت است، يکي ساختن جاده‌ها براي برقراري ارتباط بين ايالت‌ها و مرکز و بين خود آن‌ها و همچنين براي سهولت نقل و انتقال نيروهاي نظامي از پادگان‌هاي مختلف به جبهه جنگ است که اغلب مورخان يوناني به خصوص هردوت از خوبي اين جاده‌ها تعريف مي‌کنند.
ديگري ايجاد وسايل خبررساني از جمله چاپارخانه‌هاي متعدد شامل تعداد زيادي از اسب‌هاي بادپا و چابک ‌سواران زبردست بود که احكام‌ و فرمان‌هاي نظامي را به سرعت و دست به دست به مقصد مي‌رساندند. پيك‌هاي شاهي در راه‌هاي بزرگ هر ساعت اسبي را كه تاخته بودند،‌ با اسب‌هاي تازه نفس عوض مي‌كردند و به اين ترتيب، پيام‌ها را با شتابي خارق‌العاده از جايي به جاي ديگر مي‌رسانيدند.
هرودوت درباره‌ سرعت حرکت چاپارهاي هخامنشي چنين روايت مي کند: «هيچ جنبنده‌ايي را نمي توان فرض نمود که چالاک‌تر و سريع‌تر از اين چاپارها طي طريق بنمايد.»
در زمان هخامنشيان روي خطوط ارتفاعي که چشم اندازي به يکديگر داشته چهارطاقي‌ها و برج‌هايي مي‌ساختند که اخبار و فرمان‌هاي فوري را با روشن کردن آتش روي آن‌ها با نشانه‌هاي مخصوص به يکديگر مخابره مي کردند. چنان که هردوت در چند مورد به مخابره با آتش اشاره
مي كند، از جمله به مخابره خبر فتح آتن از طريق جزيره‌هاي سيکلاد به سارد.
امروز هم در بعضي نقاط ايران و بيشتر در نواحي جنوب، خرابه هاي اين چهارطاقي ها و برجها که به نظر مي‌رسد براي مخابره با آتش بوده، روي ارتفاعات موجود و نمايان است.

بازرسان شاه
از جانب پادشاهان هخامنشي براي هر ايالتي دو نفر بازرس معين شده بود که از بين اشخاص اصيل و مجرب و مورد اعتماد انتخاب مي شدند و به منزله چشم و گوش شاه بودند و کليه مشاهده‌هاي خود را درباره‌ي وضع مأمورين کشوري و لشکري به وسيله چاپار مخصوص و به طور مستقيم براي شاه مي فرستادند. وجود همين اشخاص بود که مانع مي شد در جريان کارهاي لشکري و کشوري کمتر انحرافاتي رخ بدهد و اين بازرسان همراه خود قوه اجرايي نيز داشتند.

انضباط
راجع به انضباط ارتش در دوره‌ي هخامنشي نهايت مراقبت و سخت‌گيري به عمل مي‌آمد، مجازات‌هايي که براي جرم‌هاي نظامي بخصوص خيانت به شاه و مملکت وضع شده بود به شدت اجرا مي شد. در عين حال نسبت به عمليات قضات نيز توجه خاصي داشتند و هر قاضي که بر خلاف عدالت حکم مي داد. تحت تعقيب قرار مي گرفت. به همين جهت مطابق روايات پلوتارک و ديودور قضات از بين رؤساي خانواده‌هاي درجه اول که در پارس هميشه مورد احترام و ملاحظه بودند، انتخاب مي شدند و حتي در شوراي نظامي هم از وجود ايشان استفاده مي گرديد.

از توصيفات سپاهيان و ارتش كه در دوره هخامنشي بگذريم، آنچه در تاريخ جنگ‌هاي هخامنشي و در طول تاريخ ايران شاخص و مايه مباهات هر ايراني است،‌ روح فتوتي است كه در ميان سپاهيان ايران بود و نمود اعلاي آن را در شخصيت كورش كبير مي‌توان يافت. ايرانيان به هر دشمني كه پناه و زنهار مي‌خواست، روي خوش نشان مي‌دادند و معمولا تقاضايش را مي‌پذيرفتند و با زندانيان با محبت رفتار مي‌كردند. با نجبا و شاهان اسير شده رفتاري شايسته آنان در پيش مي‌گرفتند.
كورش همه شاهاني را كه از وي شكست مي‌خوردند،‌ تكريم مي‌كرد و به آنان زمين و ملك يا حتي حكومت ناحيه‌اي را مي‌بخشيد تا در آسايش زندگي كنند. جوانمردي وي چنان بود كه دشمنان سرسختش تبديل به دوستاني وفادار و دلسوز شدند. نمونه بارز اين شاهان مي‌توان به كرزوس، شاه ليدي، اشاره كرد. روحيه‌اي كه در تاريخ ايران تداوم پيدا كرد و در قالب چهره‌هاي پهلواني و پس از اسلام، عياري، بارها و بارها ظهور كرد.

منابع:
۱- شاپور شهبازي، عليرضا؛«ارتش در ايران باستان»، مجله باستان‌شناسي و تاريخ،‌ ش۲۰، س دهم،‌ بهار و تابستان۱۳۷۵،‌ صص ۲۲- ۲۸.
۲- كخ،‌ هايدماري؛ از زبان داريوش! ...،‌ ترجمه پرويز رجبي،‌ چاپ سوم، تهران: كارنگ، ۱۳۷۷.
۳- مكنزي،‌ ديويد نيل؛ فرهنگ كوچك زبان پهلوي، ترجمه مهشيد ميرفخرايي، تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي

۴- جمعي از نويسندگان به سرپرستي حكمت ؛ علي اصغر ؛ ايرانشهر ؛ يونسكو

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:52  توسط نوروزکمایی  | 

تاثیر خشونت و بدرفتاری پدر و مادر بر كودكان

مقدمه

تأثیرات خشونت و بدرفتاری های پدر و مادر كودكان، از نسلی به نسل دیگر انتقال می یابد. افردی كه خودشان در دوران كودكی مورد اذیت و آزار اطرافیان  شان قرار گرفته اند، به احتمال زیاد همین رفتارها را به فرزندان شان منتقل می كنند. خشونت نسبت به كودك به دو گروه تقسیم می شود:

الف) خشونت های روانی، مثل محرومیت های عاطفی، تهدید، شرمنده كردن، تمسخر، بی توجهی به نیازهای روانی - جسمی كودك، ناسزاگویی، تحقیر و....

ب) خشونت های بدنی، مثل كتك زدن، پرت كردن، سوزاندن، ضربه زدن با اشیا و....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بدرفتاري والدين

كودكان و نوجوانانی كه مورد بی مهری و محرومیت های عاطفی قرار می گیرند، رفتارهای مخالفت آمیزتر، مقاومت كننده تر، خشن تر و پرخاشجویانه تری از خود بروز می دهند. تنها پیامی كه خشونت و تنبیه های بدنی برای كودك دارد این است كه پدر و مادر هیچ علاقه ای به نیازها و خواسته  های او ندارند و از این كه جثه ای بزرگ تر و قدرتی بیشتر از كودك دارند، نهایت سوءاستفاده را می كنند و او را با اعمال زشت و خشن مورد سركوب و ایذا قرار می دهند. كودك (یا نوجوان) نیز در این بین درمی یابد، كسانی را كه با علاقه دوست می داشته است و به آنها اعتماد كامل كرده است، موجب غم، ناراحتی و آزار او می شوند.

والدین بدرفتار و خشن دارای خویی تند، عصبی و پرخاشگر هستند و بیشتر از آن كه رفتارهای سازنده و مثبت از خود نشان دهند، در كلام و اعمال شان انتقاد، تهدید و خشونت دیده می شود. زمانی كه بچه های این والدین تحت فشارهای روحی شدید قرار می گیرند و شروع به گریه و بی تابی می كنند، به جای آن كه مورد محبت و نوازش واقع شوند، مورد اذیت و واكنش های تند آنها واقع می شوند. این گونه فشارهای عصبی بر كودك موجب شب ادراری، هراس، رفتارهای ضداجتماعی، ممانعت از نظم و انضباط در آنها دیده می شود و به نوعی آنها را به سمت اذیت و آزار هم كلاس ها و دوستان شان هدایت می كند. ادامه این روند منجر به انحطاط اخلاقی و پیامدهای منفی مثل بزهكاری، سیگار كشیدن، اعتیاد، مصرف دارو و... در آینده خواهد شد. تحقیقات نشان می دهند كسانی كه بیش از ۴ حادثه بدرفتاری و آزار در كودكی تجربه كرده اند، ۱۲ برابر بیشتر با خطر اعتیاد به موادمخدر، الكل و... روبه رو هستند.

رفتارهای این دسته از والدین قابل پیش بینی نیست و كمتر با رفتار و اعمال كودك مرتبط است. برای مثال، كودك چه رفتار خوبی داشته باشد و چه كج خلقی و بداخلاقی كند، آنها كماكان او را مزاحمی كوچك می دانند. این والدین، كودك گریان و یا كودك خندان را به یك اندازه آزاردهنده می بینند. خشونت های بدنی در این والدین به طور ناگهانی بروز نمی كند، بلكه همراه با انواع دیگر پرخاشگری های لفظی و بدنی زیاد می شود. اینان توقعات نامتناسب و وارونه ای از فرزندان خود دارند. برای مثال، خودشان را كودك و فرزندان شان را مسئول زندگی و نان آور خود می دانند. معمولاً یكی از والدین (یا پدر و یا مادر)، نقش آزاردهندگی فعال را به عهده می گیرد و دیگری با سكوت اختیار كردن در برابر خشونت  های او، نقش منفعلانه به خود می گیرد و با آزار كودك توافق می كند.

كودك آزاری یك بیماری طبی - اجتماعی است كه روز به روز بیشتر در جوامع رسوخ می كند و بازتاب آن در تمام آمارهای جنایی مشهود می شود. خشونت و آزار كودكان مخصوص جامعه یا طبقه خاصی نیست، اكنون همه كشورهای دنیا و طبقات اجتماعی مختلف با آن دست به گریبانند.

برای مثال، طبق گزارش پلیس انگلستان، كودك آزاری در این كشور از سال ۱۹۹۶ بیش از ۲۰ درصد افزایش داشته است و علت آن هم افزایش خشونت در جامعه و خانواده است. در همین سال، حدود ۱۰ هزار مورد كودك آزاری در ایالات متحده منجر به مرگ كودكان شده است. آمار نشان می دهد كه والدین بدرفتار معمولاً بین ۳۵ - ۳۰ سال دارند و كودكان آزار دیده هم در اكثر موارد زیر ۱۰ سال هستند.

بیشترین آزار نیز از نوع جسمانی بوده است.تهیه آمار دقیقی از بدرفتاری و آزار بدنی كودكان مشكل است، زیرا افرادی كه این بدرفتاری های را انجام می دهند و نیز قربانیان آنها از این گونه رفتارها شرمسارند و از پذیرش این موضوع كه دست به چنین اعمالی می زنند، وحشت دارند. علاوه بر آن، در بیشتر موارد این بدرفتاری ها در خلوت صورت می گیرد، و كودكانی كه مورد آزار قرار می گیرند، از بازگو كردن آن چه بر آنها گذاشته است، ناتوانند.

تنها با بررسی و جمع آوری اخبار روزنامه ها در سال ۱۳۷۷ _ ۱۳۷۵ (و نه همه موارد بدرفتاری و خشونت علیه كودكان)، می توان دریافت، كه بیشترین خشونت و آزار در مورد دختران زیر ۱۰ سال (۳۵ درصد) صورت گرفته است و بیشترین آزارگران مردان (۷۰درصد) بوده اند. هم چنین ۷۰ درصد این آزارگری ها در محیط  خانه صورت می گرفته است. در مورد كودك آزاری ها، بیشترین درصد مربوط به كودكانی بوده است كه والدین آنها از هم جدا شده اند. به عبارت دیگر، فرزندان حاصل طلاق و گسستگی های خانوادگی در معرض بیشترین اذیت و آزار و خشونت (۴۰درصد) بوده اند. طبق گزارش سازمان بهداشت جهانی هم، روزانه بیش از ۲۳ كودك در نتیجه بدرفتارهای والدین خود تلف می شود.

 

 

علل كودك آزاری

كودك آزاری پدیده ای آگاهانه است كه عوامل متعددی در ایجاد آن نقش دارند. از جمله؛

1- اعتیاد: به ویژه اگر پدر و مادر هر دو معتاد باشند.

۲ - فقر و فشار اقتصادی : تحقیقات نشان می دهند كه خانواده های فقیر و مستمند بیشترین خشونت و فشار را بر روی كودكان می آورند. با این وجود نمی توان گفت كه تمام خانواده های بی بضاعت با كودكان خود بد رفتاری می كنند.

۳ - ناآگاهی و فقر فرهنگی: متأسفانه برخی از خانواده های سنتی هنوز به نقش تنبیه برای پرورش كودك معتقدند. تأكید بیش از حد بر نمرات درسی، انتظارات نابجای والدین و معلمان، ایجاد فشار روانی و اضطراب در محیط مدرسه و خانه و... از عوامل كودك آزاری محسوب می شوند.

۴ - پرجمعیت بودن خانواده و داشتن اختلافات و آشفتگی های شدید خانوادگی.

۵ - مشكلات روانی والدین: در موارد بسیاری دیده شده است كه پدر و یا مادر كودك آزار به علت عدم تعادل روانی و داشتن سوابق اختلالات روان شناختی، دست  به چنین اعمالی می زنند.

۶ - ناسازگاری و ناآرامی كودك: در بعضی موارد والدین به علت عدم آگاهی از بیماری های كودكان مثل، بیش فعالی، ضعف قوای ذهنی، عقب ماندگی های گوناگون و... درصدد خشونت و بدرفتاری با كودك برمی آیند.

به منظوركاهش رفتارهای خشونت آمیز علیه كودكان می توان برنامه ریزی های مفیدی در جهت آگاه سازی والدین و مربیان تدوین كرد. از جمله؛ آموزش رفتار با كودكان با توجه به ارزش ها و معیارهای نوین روان شناختی در رسانه های گروهی، آموزش احترام به حقوق كودك در جامعه، اعتبار بخشیدن به جایگاه كودك در خانواده ، توجه به نقش مادران در پرورش كودك، برخورداری كودكان از كمك های اجتماعی مثل، كسب مشاوره های حقوقی - قضایی و كارشناسی های امور كودكان و تشكیل سمینارها و كنفرانس های متوالی در زمینه تثبیت حقوق كودك در جامعه.كودكان در دفاع از خود ناتوان و آسیب پذیرند و نیاز به حمایت و مراقبت دارند.

در این بین بزرگسالان می توانند با عنصر آگاهی، مهربانی و رفع ستم های زیان بار علیه كودكان، محیطی عاری از هرگونه خشم و خشونتی برای آنها بسازند. لازم است والدین با آگاهی و تسلط كافی، وظیفه خطیر تربیت فرزندان شان را به عهده بگیرند و تا سرحد امكان كمتر خود را در معرض آسیب های روانی _ اجتماعی قرار دهند تا بتوانند مسئولیت رشد و پرورش كودكان خود را به نحو مطلوب انجام دهند.

 

 

 

 

 

 

نقش والدین در تربیت فرزندان 

نهاد خانواده، جامعه نسبتاً کوچکی را تشکیل می دهد که هر یک از اعضای آن به نحوی بر دیگری تأثیر می گذارد. در چنین تأثیر متقابلی، مجموعه ای از اعتقادات، آداب، رسوم و ارزش های اخلاقی، عاطفی و اجتماعی شکل می گیرد 

 رشد کودکان در این نهاد نیز بیشتر متأثر از همین ارزش گذاری ها و گرایش های اخلاقی، عاطفی و اجتماعی است. از این رو خانواده به عنوان یکی از عوامل مؤثر در رشد، در ردیف سایر عوامل به شمار می رود. روابط کودک و والدین و سایر اعضای خانواده، چون شبکه و نظامی در هم پیچیده است که افراد آن در کنش متقابل با یکدیگرند. محله، مدرسه، خرده فرهنگ و فرهنگ گسترده تری که کودک در آن به سر می برد، در تجارب، گرایش ها و ارزش گذاری های وی و نیز در میزان آزادی که والدین به وی می دهند تأثیر می گذارند.

نقش تربیتی والدین: روش های تربیتی کودک در جوامع مختلف و زمان های متفاوت از تنوع بسیاری برخوردار است. والدین می توانند برای کودک خود نقش بهترین معلم و الگو را به عهده داشته باشند. «کوپر اسمیت»، نتیجه مطالعه و تحقیق خود را این گونه بیان کرده است: «پسرانی که از عزت نفس  بالایی برخوردارند، معمولاً دارای والدینی هستند که اعتماد به نفس،  ثبات هیجانی و اتکای به خود از ویژگی های شخصیتی آنان به شمار می رود و در اعمال پرورش و تربیت فرزندان،  بین آنها و فرزندانشان توافق کاملی مشاهده می شود».

مکتب انسان ساز اسلام از دیرباز بر روابط سالم و مهرآمیز والدین با یکدیگر تأکید داشته، در روایات فراوانی نیز رفتار صحیح و مناسب پدر و مادر با کودک بسیار با اهمیت دانسته شده است. قلمرو وسیع این طرز تلقی حتی دوران قبل از تولد را نیز در بر می گیرد. برخی روایات به اهمیت محبت والدین نسبت به فرزندان، و دسته ای به برخورد کودکانه با کودک و بازی با او تأکید می کنند و برخی نیز والدین را به اتخاذ موضعی عادلانه با فرزندان امر می کنند. پدر نه فقط در تأمین امکانات اقتصادی و اجتماعی خانواده، نقشی اساسی ایفا می کند، بلکه وجود او در تعلیم و تربیت کودکان  نیز اهمیت والایی دارد. تحقیقات اخیر نشان داده است که تماس با پدر در سال های اولیه زندگی، در روابط آینده پسران با همسالانشان تأثیر فراوانی دارد و به این علت، غیبت یا فقدان پدر، قبل از چهار سالگی آثار بدی بر فرزندان به ویژه پسران باقی می گذارد. قابل ذکر است که تأثیر فقدان پدر در پسرها بیشتر از دخترهاست. زندگی کودک با ارتباط زیستی میان او و مادرش آغاز می شود. این ارتباط نه فقط در رفع نیازهای کودک مؤثر است، بلکه بر حالات روانی و عاطفی وی نیز تأثیر می گذارد و نخستین عامل رشد و تکامل وی به شمار می رود. کندی در سخن گفتن، پایین آمدن بهره هوشی ، کاهش میزان جنب و جوش، اختلال حواس و ... می تواند از آثار ناگوار محرومیت از مادر به حساب آید. حضرت امام زین العابدین (ع)، ضمن بیان گوشه ای از زحمات طاقت فرسای مادر در مسیر رشد و تربیت فرزند، می فرمایند:

هرگز کسی را به تنهایی یارای سپاس و تقدیر از مادر نیست، مگر این که از خداوند مدد جوید و از او توفیق انجام دادن این وظیفه را بطلبد.

درباره این سؤال که آیا اشتغال مادران در خارج از خانه سازنده است یا زیان آور، جواب قطعی و روشنی نمی توان داد. میزان تأثیر اشتغال مادران شاغل بر فرزندان، رابطه نزدیکی با ویژگی ها، نگرش های اجتماعی، شرایط موجود در خانه و اجتماع، جنس و سن کودک، و نیز علت اشتغال مادر دارد. در مجموع می توان گفت اشتغال تمام وقت مادران، به طور قطع تأثیرات نامطلوبی در رشد کودک  به ویژه رشد عاطفی او برجای می گذارد. خانه داری مادران نیز هنگامی می تواند روش تضمین شده ای برای تربیت سالم و شایسته کودک به حساب آید که مادران در محیط خانه رابطه خویش را با کودک حفظ کنند و نسبت به امور تربیتی آنها اهتمام ورزند. این که برخی از روایات بافندگی را به عنوان بهترین شغل و سرگرمی برای زنان معرفی کرده اند، شاید به این دلیل باشد که بافندگی شغلی آرام و کم دردسر و متناسب با روحیه زندگی است و معمولاً انجام دادن آن در محیط خانه و در کنار فرزندان میسر است.

خواهر و برادر بعد از والدین در شخصیت و رفتار های اجتماعی یکدیگر بیشترین تأثیر را دارند، بخصوص اگر در سنین 2 تا 10 سالگی باشند. در روابط خواهر و برادر احتمال یادگیری کودک از الگوهای رفتاری چون وفاداری، حمایت، اختلاف، تسلط جویی و رقابت زیاد است. در روایات اسلامی در مواردی خواهران و برادران عامل زداینده غم و اندوه یکدیگر دانسته شده و در مواردی هنگام اندوه و بلا، یاور و پشتیبان هم و به هنگام خوشی و آسایش، زینت یکدیگر معرفی شده اند. قابل ذکر است که در بیشتر موارد برادر نسبت به برادر و خواهر نسبت به خواهر روابط دوستانه تری دارد تا برادر نسبت به خواهر یا بالعکس.

نتيجه گيري

پدران و مادران به عنوان اولين معلم کودکانشان داراي وظايف و نقشهاي متعددي مي باشند که از جمله آنها مي توان به نظارت منظم بر رشد سالم آنان وايجاد يک محيط پر مهر و آرام اشاره کرد. نقش ديگر هريک از آنها اين است که به کودک خود کمک کنند تصور خوبي از خود داشته باشد هرچند که عامل واحدي وجود ندارد که مطلقا براي دستيابي کودک به اين حس نقش اساسي داشته باشد ولي آنچه حائز اهميت است پذيرش هميشگي بدون قيد و شرط، اهميت دادن، همدلي واحترام حفظ يک رابطه مشترک بزرگ منشانه بين کودک با والدين و تشويق آزادي واستقلال در چارچوبهاي مشخص، مسلما بهترين زيربنا براي ايجاد چنين تصوري است. شايان ذکر است شخصيت کودک از سه جزء اصلي تشکيل شده است؛ اول، تهيج پذيري که عبارت است از گرايش به اينکه به راحتي و شديدا ناراحت و درمانده شود. آرام کردن چنين کودکاني بسيار مشکل است. دوم، فعاليت يعني مقدار رفتاري که يک کودک از نظر حرکت و سرعت صحبت کردن نشان مي دهد يا مقدار انرژي اي که صرف فعاليتهاي مختلف و بي قراري مي شود. سوم، اجتماعي بودن به معناي طلب تمتع ويژه از ثمرات تماس اجتماعي. چنين کودکاني ترجيح مي دهند با ديگران باشند و فعاليتهاي مشترک را دوست دارند.

    آنها به ديگران پاسخ مي دهند و همين انتظار را هم از آنها دارند. شخصيت کودکان مخلوطي از اين سه جزء به مقادير مختلف است حتي از همان روزهاي اول زندگي مي توان دريافت که کودک به يک جهت بيشتر متمايل است يعني يا هيجاني يا فعال يا اجتماعي است. به طور مثال کودکان هيجاني زياد گريه مي کنند و آرام کردن آنها آسان نيست. کودکان فعال بي قرارند و زياد نمي خوابند و ديگر آنکه کودکان اجتماعي مي توانند عاطفه خود را از بدو تولد نشان دهند به اين صورت که آغوش اطرافيان را به راحتي پذيرفته و آرام مي شوند. اگر کودکي در يکي از اين خصوصيات افراط مي کند وظيفه والدين اين است که ضمن تعديل آن تعادلي را در همه جنبه ها براي وي ايجاد نمايند. تمامي والدين دوست دارند که کودکانشان با شخصيتي متعادل بزرگ شوند. آگاهي از مراحل مختلف که کودک ضمن رشد طي مي کند، مي تواند ياريگر خوبي باشد. به عنوان نمونه تا سن يک سالگي، تمام سعي کودک اين است که دريابد آيا دنياي اطراف قابل اعتماد است يا نه، نتيجه ايده آل اين است که کودک بياموزد به مادر يا شخصيتي که از او مراقبت مي کند اعتماد نمايد. او همچنين بايد به توانايي خود براي خلق رخدادها نيز اعتماد پيدا کند. عنصر اصلي اين امور آن است که کودک بتواند يک دلبستگي مطمئن زودرس با والدين خود برقرار نمايد.

    بين سنين 2 تا 3 سالگي که کودک به تدريج از قدرت اراده خود مطلع مي شود واز امکان غلبه بر ديگران از طريق نبرد اراده ها، آگاهي مي يابد، شخصيت وي سريعا گسترش مي يابد. همزمان اين مسئله، با شرم و ترديد خزنده اي که ناشي از هر يک از دو عامل ناتواني جسماني يا کنترل است، متعادل مي شود. به اين ترتيب يادگيري راه رفتن، چنگ زدن به اشياء و ساير مهارتهاي جسماني منجر به انتخاب آزاد مي شود در دو سال بعدي زندگي کودک مشغول آموختن ابتکار در مقابل گناه است. او مي تواند فعاليتهايي را در ارتباط با يک هدف خاص سازماندهي کند و با جرات تر و پرخاشگرتر شود (به خصوص اگر پسر باشد) همچنين کودک دچار نوعي تعارض با پدر و مادرهمجنس خود مي باشد (پسر با پدر و دختر با مادر) و اين موضوع ممکن است باعث احساس گناه شود. بعدها کودک همت خود را صرف کوشا بودن مي کنند ولي بايد از عهده احساس حقارت برآيند.

    حال شايسته است بدانيم والدين چگونه مي توانند به کودک خود کمک نمايند، اولين تکليف يا شايد بحران در سال اول زندگي، هنگامي که کودک در حال به دست آوردن حس اعتماد به پيش بيني پذيري دنياي اطراف و توانايي خود در تاثيرگذاري بر وقايع اطرافش است، رخ مي دهد. رفتار والدين در حل موفق يا ناموفق اين بحران توسط کودکان نقش اساسي دارد. کودکاني که سال اول را با حس محکمي از اعتماد پشت سر مي گذارند، آنهايي هستند که والدينشان با محبت وتوجه بوده و به صورتي قابل پيش بيني و با اعتماد واکنش نشان مي دهند. البته مهم است که کودک مقداري سوءظن سالم نيز داشته باشد و ياد بگيرد بين موقعيتهاي خطرناک و ايمن فرق بگذارد.

همچنان که تحرک کودک بيشتر مي شود احساس استقلال و خودمختاري در او شکل مي گيرد، حال اگر والدين تلاشهاي کودکشان در جهت دستيابي به استقلال را به دقت هدايت نکنند، ممکن است کودک مکررا شکست بخورد و مورد استهزاء قرار گيرد که منجر به از دست دادن (روحيه و اعتقاد به اينکه نمي تواند موفق شود) گردد.

 در نتيجه به جاي داشتن احساس کنترل نفس و عزت نفس ممکن است احساس شرم شديد از اينکه قادر نيست تکاليفي را که به وي واگذار شده انجام دهد، به او دست دهد.

کودک چهارساله قادر است تا حدودي براي نشان دادن ابتکار عمل و تا حدودي پذيرش مسئوليت، طرح ريزي کند. به تدريج که کودک اين مهارت جديد را مي آزمايد سعي مي کند بر دنياي اطراف پيروز شود و پرخاشگر خواهد شد. خطري که وجود دارد اين است که کودک در اين زمينه زياده روي کند و والدين احساس کنند که بايد او را تنبيه کنند. اعمال بيش از حد هر يک از اين دو باعث مي شود توازن بر هم خورده و کودک احساس گناه کند.

در سالهاي بعد کودک به کارهاي سخت و ابراز کفايت و صلاحيت مي پردازد و در آن هنگام اين قابليت را دارد که به کار عادت کند. وظيفه والدين ايجاد مجموعه اي از توانايي ها در کودک است تا به وي کمک نمايند به بهترين شکل از عهده خواسته هاي اجتماع برآيد.

آنچه بايد بيش از هرچيز مورد توجه قرار بگيرد اين است که کودک غير آسيب پذير، کودک انعطاف پذير کودکي به نظر مي رسد که بعدها قادر خواهد بود بدون اينکه دچار مشکلات رفتاري جدي شود به بهترين شکل ممکن، با فشارهاي رواني زندگي مقابله کرده و امتياز بزرگ يدر زندگي به دست آورده و آن، اينکه چنين کودکي تقريبا هميشه حداقل رابطه محکم و مطمئني را با يکي از والدين يا فردي ديگر که از او مراقبت مي کند دارد. اين قبيل کودکان در ايجاد وارتباط با همسالان خود موفقترند و رويکرد بهتري در حل مشکلات دارند و بهتر از عهده فشارهاي رواني زندگي مثل طلاق والدين يا مرگ يکي از اعضاي خانواده بر مي آيند.

    به نظر مي رسد دلبستگي مطمئن زودرس، کودک را در مقابل مسائل و مشکلات زندگي عادي محافظت مي کند. از اين نظر، دلبستگي مطمئن يکي از بهترين ابزارهايي است که مي توان براي کنار آمدن با زندگي در اختيار کودکان گذاشت. يکي ازنکات اساسي که والدين بايد به ياد داشته باشند اين است که اگر کودک بتواند بدون بروز مشکلات رفتاري جدي فشارهاي رواني زودگذر را تحمل کند، بايد نوعي دلبستگي نزديک داشته باشد، اين دلبستگي ممکن است بعد از يک سالگي با فرد ديگري غير از پدر و مادر شکل بگيرد. به عنوان مثال پرستاران بچه، ناپدري يا نامادري، پدربزرگ و مادر بزرگ، خاله ها، دايي ها، عمه ها، عموها و حتي خوهران و برادران بزرگتر مي تواند نقش مهمي در تربيت کودک مطمئن و شاد داشته باشند. چنانچه والدين بخواهند نسبت به خود در کودک ايجاد دلبستگي و احساس امنيت نمايند شايسته است با کودک خود رفتاري دوستانه داشته، بيشتر به او لبخند زده و با صدايي گوياتر از پيش با کودک خود به صحبت بنشينند، کودکان خود را بيشتر لمس کرده و در آغوش بگيرند. چه بسا بسيار کودکاني که به علت افسردگي مادر در طفوليت از آغوش پر مهر و مادر محروم شده که اين خود اولين خشت بناي کج وجود وي و زمينه ساز انحرافات اخلاقي و اجتماعي است.

  پس کلام را کوتاه کنم و مختصر بگويم؛

اگر گل زيباي خانواده ريشه اي متشکل از پدر و مادر فرهيخته و شاد داشته باشد و دستان حمايتگر آنان چون برگهايي سبز بر شاخه احساس زندگي برويد به حتم عطر دل انگيز وجود کودکان چون گلبرگهايي سرخ، چشم و دل هر بيننده اي را مي نوازد. به اميد آنکه دشتي پر از گلهاي شاداب داشته باشيم.

    

منابع:

*خشونت والدين و تاثير ان بر كودكان - روزنامه همشهری شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۲ - شماره ۳۱۸۵ - Oct, 4, 2003 - نویسنده:ابراهیم اصلانی  

*تاثير رفتار والدين بر كودكان - روزنامه رسالت - شماره 5930- 14/5/85 - صفحه 19 (فرهنگي) حميد يعقوبي فر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:14  توسط نوروزکمایی  | 

تأملی نو بر شیوه های فرزند پروری والدین ایرانی

فرزند محوری فرزند سالاری یا فرزند ابزاری؟

اشاره: بسیاری از والدین، كارشناسان و صاحب نظران تربیتی وضعیت فعلی خانواده های ایرانی و مسائل فرزندپروری را دوره فرزند محوری یا فرزندسالاری می دانند. در جلسات آموزش خانواده مدارس، بحث های فامیلی و محافل و مقالات علمی هم از علل، آثار و نتایج فرزند محوری و فرزند سالاری صحبت می كنند. در مقاله ای كه خواهید خواند، نگارنده ضمن مردود شمردن این دیدگاه، واژه فرزند ابزاری را توصیفی مناسب تر برای وضعیت امروزی می داند. چنین نگرشی می تواند باب تازه ای را به موضوعات و مسائل فرزندپروری در ایران بگشاید. صفحه فرهنگ آماده درج نظریات موافقان و مخالفان این موضوع است.

والدین امروزی، وقتی روشهای تربیتی و فرزندپروری خود را با ۳۰-۲۵ سال پیش كه خودشان كودك یا نوجوان بوده اند، مقایسه می كنند، متعجب می شوند. پدر و مادرهای قدیمی سخت گیرتر بوده اند، ولی امروزی ها سهل  گیر و مداراگر هستند.

قدیمی ها بیشتر نظارت های كلی بر رفتارهای بچه هایشان اعمال می كردند، ولی امروزه بر جزیی ترین امور فرزندانشان نه تنها نظارت، بلكه كنترل- البته بیشتر در كودكی- دارند. قدیمی ها خیلی حال و حوصله سرو كله زدن با بچه ها را نداشتند و اصلاً بچه را قابل این حرف ها نمی دانستند، ولی بیشتر والدین امروزی وقت زیادی برای فرزندانشان صرف می كنند و خلاصه در خانواده های بیست- سی سال قبل بچه ها به اندازه خانواده های امروزی مورد توجه نبوده اند.

با همه اینها، به نظر می رسد كه محصول تربیتی والدین دیروز(یعنی خود ما) بسیار بهتر از والدین امروزی بوده است! عجیب است كه با همه نكات تربیتی یاد شده كه منفی تلقی می شوند، والدین دیروزی فرزندانی مؤدب تر، مستقل تر و مقاوم تر پرورش داده اند، ولی والدین امروزی فرزندانی بی ملاحظه، متوقع، وابسته و شكننده تربیت می كنند. چرا؟ ما چگونه  تربیت شده ایم و چگونه فرزند تربیت می كنیم؟

چه كسی می گوید فرزند محوری؟

چرا تصور می كنیم، خانواده های امروزی فرزند محور یا فرزند سالار هستند؟ آیا واقعاً خانواده ها بر محور نیازهای فرزندان می چرخند؟ آیا واقعاً فرزندان، سالار و حاكم خانواده ها هستند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، شاید به دلایلی از این قبیل استناد كنیم:

۱- خطاب «شما» به كودكان و فرزندان.

۲- حداكثر تلاش برای تهیه امكانات مورد نیاز آنان و كسانی كه توانایی مالی بیشتری دارند خرید لوازم شیك و فانتزی مانند اسباب بازی گران قیمت، لوازم التحریر لوكس با علایم خاص، كامپیوتر و پوشاك خارجی.

۳- نظارت و كنترل ویژه به رفتارهایی كه مهم تلقی می شوند، به خصوص رفتارهای تحصیلی و آموزشی.

۴- اعمال حداقل محدودیت ها در سایر رفتارها و حتی كوتاه آمدن در مورد رفتارهای نابهنجار با توجیه احترام به نیازهای آنان.

 

 

۵- جهت گیری تلاش های والدین و اولویت دادن به خوشبختی و موفقیت فرزندان.

نه فرزند محوری، نه فرزند سالاری!

با دلایل زیادی می توان اثبات كرد كه در مورد اوضاع فعلی خانواده ها، تلقی فرزند محوری یا فرزند سالاری درست نیست از جمله:

بسیاری از تصورات تربیتی والدین ایرانی مبنای صحیحی ندارد. مثلاً به ما القا می شود كه كودكان را با لفظ «شما» خطاب كنیم، و حتی رسانه تأثیرگذاری مانند تلویزیون- كه در برنامه سازی كودك ناشی گری های زیادی دارد- این تفكر را تبلیغ می كند. این یكی از جنبه های نادرست و افراطی احترام به شخصیت كودك است.

مگر در فرهنگ ما و حتی غربی ها كسی را كه بیشتر دوست می داریم، تو خطاب نمی كنیم؟ آیا اصرار بر شما خطاب كردن كودكان، بیانگر احترام به آنان است؟ یك كودك ۵-۴ ساله چه استنباطی از این مفاهیم قراردادی دارد؟ یا مثلاً والدین، خرید لوازم شیك برای فرزندشان را نشانه پیشرفت تلقی می كنند و بدین وسیله خود و فرزندشان را به رخ دیگران می كشند و یا حداقل سعی می كنند از قافله عقب نمانند. تأكید زیاد بر مسائل درسی بچه ها هم چنین وضعی دارد.

بسیاری از رفتارهای والدین نمایشی و سطحی است. چیزهایی كه فكر می كنیم نشان دهنده توجه هستند، عملاً چنین نیستند. ما بیشتر مقلد هستیم و كمتر سعی می كنیم به فلسفه و مبنای توقعات و خواسته هایمان پی ببریم؟ فرزندمان باید درس بخواند، چرا؟ باید كلاس زبان برود، چرا؟ باید مذهبی باشد، چرا؟ باید موسیقی یاد بگیرد، چرا؟  باید رقص یاد بگیرد، چرا؟ والدین ما در فلسفه زندگی خود، ابهام و سردرگمی دارند و با یك فلسفه تربیتی معیوب، به دنبال اهدافی برای فرزندانشان هستند كه دلایل منطقی  ندارند.

۳- از این اوضاع، نه والدین رضایت دارند و نه فرزندان. پدرها و مادرها رضایت چندانی از محصول تربیتی خود ندارند و جالب تر آن كه فرزندان هم، حتی اگر در كودكی خود را با والدین سازگار نمایند، وقتی بزرگتر می شوند ادعا دارند كه والدین شان آنها را درك نمی كنند و بالاخره چیزی هم طلبكار می شوند!

۴- اگر والدین قدیمی سخت گیری و گاه حتی تنبیه می كردند و ما مدعی هستیم كه اهل سخت گیری و تنبیه نیستیم، اما عملاً بعضی از كنترل ها و حساسیت های خاص ما چیزی كم از تنبیه ندارند. فشارهای والدین برای درس خواندن و یا سایر توقعات نامعقول دیگر، استرس و اضطرابی را به كودكان و نوجوانان تحمیل می كند كه تحمل آن از تنبیه بدنی سخت تر است.

۵- فرزندان امرزوی استقلال عمل كمتری دارند، چرا؟ باز دلیل اصلی رفتارهای سطحی و ناشی گرانه والدین است. ما به جای فرزندمان فكر می كنیم، به جای او تصمیم می گیریم، به جای او تلاش می كنیم، برای موفقیت هایش بیش از او خوشحال می شویم، برای شكست هایش بیشتر از او ناراحت می شویم و خلاصه خیلی جاها نقش هایمان عوض می شود. ایام امتحانات، بعضی از و الدین آن قدر نگران هستند كه اگر به آنها اجازه دهند، حاضرند جای فرزندشان امتحان دهند! اگر یك روز فرزندمان بگوید كه دیگر نمی خواهد درس بخواند، چه كارها كه نمی كنیم. اگر فرزندتان بگوید كه ناهار چه غذایی دوست دارد بخورد، و شما به خواسته  او همان غذا را آماده سازید، این بیانگر فرزندسالاری نیست، مهم این است كه به او اجازه دهید برای مسیر زندگی اش تصمیم بگیرد. شاید والدین ما هم گاهی چیزهایی را تحمیل می كردند، ولی در كل فرزندان دیروزی به نسبت فرزندان امروزی استقلال عمل زیادتری داشتند.

چرا فرزند ابزاری؟

۱- در خانواده های ایرانی، توجه به فرزند مبنای علمی و منطقی ندارد. در تاریخچه روان شناسی و در مباحث تربیتی و فرزندپروری خوانده ایم كه مربیان و روان شناسانی مانند روسو، مونته سوری، فروید، اریكسون و پیاژه، نگرش والدین اروپایی را به بچه ها و شیوه های فرزندپروری تغییر دادند. روسو به تربیب طبیعی تأكید كرد. فروید، دنیا را متوجه دوران كودكی كرد. تأكید فروید به شكل گیری شخصیت در پنج سال اول زندگی حتی اگر افراطی باشد، از نظر تربیتی بسیار حائز اهمیت است. اكثر روان شناسان امروزی، حداقل در این مورد توافق نظر دارند كه دوره كودكی بسیار مهم است. پیاژه با مطالعات و پژوهش های خود اثبات كرد كه فرایند تفكر در كودكان و بزرگسالان یكسان نیست. آموزه بزرگ پیاژه برای والدین و مربیان، این بود كه بدانند فرزندشان به شیوه ای می اندیشد كه وقتی آنها به آن سن بودند به همان شیوه می اندیشیدند.

با اشاعه آرا و افكار این مربیان و روان شناسان بین مردم و خانواده های اروپایی و حداقل آشنایی علمی با دنیای كودكی و مسائل فرزندپروری، نگرش ها و رفتارها تغییر یافت. والدین ما چقدر با دنیای كودكی آشنا هستند؟ آنان چه آموزش هایی در این خصوص غیر از برنامه های پراكنده تلویزیونی و اطلاعات جسته و گریخته دیگر دیده اند؟ از چه راهنمایی هایی بهره  مند بوده اند؟ والدین تحصیل كرده، دست اندركاران علمی مسائل كودكان و نوجوانان مانند معلمان، سازندگان و مجریان برنامه های كودك تلویزیون، نویسندگان كودك و... چقدر روان شناسی كودك را جدی می گیرند؟

۲- چیزی كه فرزند محوری یا فرزند سالاری می نامیم، در شرایطی آغاز شد كه از فلسفه تربیتی شفافی برخوردار نبودیم؛ لذا فرزند محوری هم جهت گیری مشخصی نداشت و در نهایت به فرزند ابزاری تبدیل شد. واقعاً هنوز هم نمی دانیم به فرزند توجه كنیم كه چه بشود؟ اصلاً چه چیزی می خواهیم تربیت كنیم؟ آیا به عنوان پدر یا مادر فلسفه زندگی روشنی داریم؟ آیا اهداف تربیتی ما قابل قبول و منطقی است؟

۳- فرزند نه محور زندگی، بلكه ابزاری برای پر كردن خلاهای زندگی والدین ایرانی است. هر چقدر كه متمدن و پیشرفته تر می شویم، تنها تر هم می شویم.

كمبودهای روانی ناشی از تنهایی، نیاز به پیشرفت، برتری جویی، رسیدن به رفاه، و مواردی از این قبیل موجب می شوند كودكان در مركز توجه والدین قرار گیرند و به عنوان ابزاری برای دست یابی به آنچه كه والدین می خواهند مورد استفاده باشند. فرزندان به خصوص در دوران كودكی، به لحاظ قابلیت های بالقوه، ابزاری مناسب برای رسیدن به ایده آل ها و اهدافی محسوب می شوند كه والدین به آنها امید داشته اند.

فرزندان، ابزاری برای جبران كمبودهای دیروز، امروز و فردای زندگی والدین هستند. پدرها و مادرها گاه با رفتارهای تند و تنش زا، انتظارات و توقعات نامعقول، تحمیل خواسته های خود و حتی تحت فشار قرار دادن فرزندان، مصادیقی از تفكر فرزند ابزاری را نشان می دهند.

۴- استفاده از ابزارهای انگیزشی مانند تحریك حس برتری جویی، رقابت طلبی و مقایسه در حد افراطی، نمونه های دیگری از تفكر فرزندابزاری هستند. بعضی از والدین به فرزندشان می آموزند كه از حق خود دفاع كنند، در حالی كه مصادیق این حق طلبی را به خوبی روشن نمی سازند و یا خود در تشخیص حق مشكل دارند و در نهایت فرزندی تربیت می كنند كه زیاده طلب، متوقع و گاه حتی گستاخ است.

۵- به دلیل عدم شناخت علمی و صحیح ویژگی های سنی فرزندان(روان شناسی رشد)، والدین دچار اشتباهات و ناشی گری های زیادی در فرزندپروری می شوند. اكثر شیوه های تربیتی والدین بر مبنای تجارت شخصی به وجود می آیند و والدین به خاطر بی حوصلگی یا بی دقتی و یا بی مسئولیتی به صورت مستمر و پیگیر به دنبال آموزش های لازم نمی روند.

والدین كمبودهای تخصصی خود را در فرزندپروری با تأمین امكانات لازم و غیرلازم برای فرزندشان و توجهات غیرمنطقی به او جبران می كنند.

تفكر فرزند ابزاری باید اصلاح شود. اول باید از این اشتباه كه اوضاع فعلی را فرزند محوری تلقی كنیم بیرون بیاییم. فرزند ابزاری نه به نفع بچه ها و نه به نفع والدین است فرزندابزاری فرار از واقعیت های زندگی است. فرزندابزاری نادیده گرفتن شأن انسانی بچه ها و بی احترامی به شخصیت آنان است. یكی از عوارض شبهه فرزندمحوری این است كه فكر می كنیم واقعاً داریم.

 

 

منبع: روزنامه همشهری شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۲ - شماره ۳۱۸۵ - Oct, 4, 2003    نویسنده:ابراهیم اصلانی  

 

 

                          

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:6  توسط نوروزکمایی  | 

پروین اعتصامی

 

 مقدمه

پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از شاعران قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین شعرای مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.

رمز توفیق این شاعرارزشمند فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر اوست .

یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .

کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان ، در جامعه ایرانی رخ می نمود.

اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.

 

 

 

 

 

 

زندگینامه

رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند خود -که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود- رشد کرد.

در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت.

خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند:

"پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود."

خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.

پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.

این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.

شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همراهی این دو طبع مخالف نمی توانست دوام یابد و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.

در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت.

، پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.

در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.

پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی ز ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است

خاک در دیده بسی جان فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است

بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و ز هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چون بدین نقطه رسید مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن

دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آنکس که در این محنت گاه

خاطری را سبب تسکین است

 

 

 

آثار

دیوان قصائد و مثنویات و تمیثلات و مقطعات

دیوان پروین، شامل ۲۴۸ قطعه شعر می‌باشد، که از آن میان ۶۵ قطعه به صورت مناظره است. اشعار پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دیدهٔ انتقادی به تصویر کشیده‌است.

اشعار او را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که به سبک خراسانی گفته شده و شامل اندرز و نصیحت است و بیشتر به اشعار ناصرخسرو شبیه‌است. دسته دوم اشعاری که به سبک عراقی گفته شده و بیشتر جنبه داستانی به ویژه از نوع مناظره دارد و به سبک شعر سعدی نزدیک است. این دسته از اشعار پروین شهرت                بیشتری دارند.

یکصدمین سالروز تولد

بيست و پنجم اسفند‌ماه ۱۳۸۵، مطابق با یکصدمین سالروز تولّد اختر فروزان چرخ ادب پروين اعتصامی‌ست.

دو بیت اول یکی از اشعار پروین:

ای گل تو ز جمعیّت گلزار چه دیدی؟    جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی؟

رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت    غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی؟

بیتی از سعدی که پروین در شعر فوق به آن با آرایهٔ تضمین اشاره می‌کند:

مرغان قفس را المی باشد و شوقی        کان مرغ نداند که گرفتار نباشد

 

ویژگی سخن

پروین در قصایدش پیرو سبک متقدمین به ویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوه ی را که شیوه ی شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی .

شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد.

چاپ اول دیوان که آراسته به مقدمه شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .

قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.

پروین اعتصامی بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی).

دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.

نمونه اثر

آرزوی پرواز

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز

بجرئت کرد روزی بال و پر باز

پرید از شاخکی بر شاخساری

گذشت از بامکی بر جو کناری

نمودش بسکه دور آن راه نزدیک

شدش گیتی به پیش چشم تاریک

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه

ز رنج خستگی درماند در راه

گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد

گه از تشویش سر در زیر پر کرد

نه فکرش با قضا دمساز گشتن

نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن

نه گفتی کان حوادث را چه نامست

نه راه لانه دانستی کدامست

نه چون هر شب حدیث آب و دانی

نه از خواب خوشی نام و نشانی

فتاد از پای و کرد از عجز فریاد

ز شاخی مادرش آواز در داد

کزینسان است رسم خودپسندی

چنین افتند مستان از بلندی

بدن خردی نیاید از تو کاری

به پشت عقل باید بردباری

ترا پرواز بس زودست و دشوار

ز نو کاران که خواهد کار بسیار

بیاموزندت این جرئت مه و سال

همت نیرو فزایند، هم پر و بال

هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است

هنوز از چرخ، بیم دستبرد است

هنوزت نیست پای برزن و بام

هنوزت نوبت خواب است و آرام

هنوزت انده بند و قفس نیست

بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست

نگردد پخته کس با فکر خامی

نپوید راه هستی را به گامی

ترا توش هنر میباید اندوخت

حدیث زندگی میباید آموخت

بباید هر دو پا محکم نهادن

از آن پس، فکر بر پای ایستادن

پریدن بی پر تدبیر، مستی است

جهان را گه بلندی، گاه پستی است

قصيده

 اي دل، عبث مخور غم دنيا را

كنج قفس چو نيك بينديشي

بشكاف خاك و ببين آن گه

اين دشت، خوابگاه شهيدان است

از عمر رفته نيز شماري كن

دور است كاروان سحر زينجا

در پرده، صد هزار سيه كاري است

پيوند او مجوي كه گم كرد است

اين جويبار خُرد كه مي بيني

آرامشي ببخش تواني گر

افسون فساي افعي شهوت را

پيوند بايدت زدن اي عارف

ز آتش بغير آب فرو ننشاند

پنهان هگرز مي نتوان كردن

ديدار تيره روزي نابينا

اي دوست، تا كه دسترسي داري

زيراك جستن دل مسكينان

از بس بخفتي. اين تن آلوده

از رفعت از چه با تو سخن گويند

مريم بسي بنام بُوَد، لكن

بشناس اي كه راهنوردستي

خود راي مي نباش كه خود رايي

پاكي گزين كه راستي و پاكي

آنكس ببرد سود كه بي اَنده

اوّل به ديده روشنئي آموز

پروانه پيش از آن كه بسوزندش

 شيريني آن كه خورد فزون از حد

اي باغبان، سپاه خزان آمد

بيمار مرد بس كه طبيب او

علم است ميوه، شاخه هستي را

نيكو نكوست، غازه و گلگونه

عاقل بوعده بره بريان

اي نيك، با بدان منشين هرگز

گردي چو پاكباز، فلك بندد

صياد را بگوي كه پرمشكن

اي آن كه راستي به من آموزي

خون يتيم در كشي و خواهي

نيكي چه كرده ايم كه تا روزي

انباز ساختيم و شريكي چند

برداشتيم مهره رنگين را

آموزگار خلق شديم اما

بت ساختيم در دل و خنديديم

اي آن كه عزم جنگ يلان داري

از خاك تيره لاله برون كردن

ساحر، فسون و شعبده انگارد

در دام روزگار ز يكديگر

در يك ترازو از چه ره اندازد

هيزم هزار سال اگر سوزد

بر بوريا و دلق، كس اي مسكين

ظلم است د ريكي قفس افكندن

خون سر و شرار دل فرهاد     

فكرت مكن نيامده فردا را

چون گلشن است مرغ شكيبا را

بي مهري زمانه رسوا را

فرصت شمار وقت تماشا را

مشمار جدي و عقرب و جوزا را

شمعي ببايد اين شب يلدا را

اين تند سير گنبد خضرا را

نوشيروان و هرمز و دارا را

از جاي كنده صخره صمّا را

اين دردمند خاطر شيدا را

افسار بند مركب سوده را

در باغ دهر حنظل و خرما را

سوز و گداز و تندي و گرما را

از چشم عقل قصّه پيدا را

عِبرت بس است مردم بينا را

حاجت بر آر اهل تمنّا را

شايان سعادتي است توانا را

آلود اين روان مصفا را

نشناختي تو پستي و بالا را

رُتبت يكي است مريم عذرا را

پيش از روش، درازي و پهنا را

راند از بهشت، آدم و حوا را

بر چرخ بر فَراشت مسيحا را

آماج گشت فتنه دريا را

زان پس بپوي اين رهِ ظُلما را

خرمن بسوخت و حشت پروا را

مستوجب است تلخي صفرا را

بس دير كشتي اين گل رعنا را

بي گاه كار بست مداوا را

فضل است پايه، مقصد والا را

نبود ضرور چهره زيبا را

ندهد ز دست نزل مهنّا را

خوش نيست وصله جامه ديبا را

بر گردن تو عقده ثريا را

اين صيد تيره روز بي آوا را

خود در ره كج از چه نهي پا را

باغ بهشت و سايه طوبي را

نيكو دهند مُزدِ عمل ما را

پروردگار صانع يكتا را

بگذاشتيم لؤلؤ لالا را

نشناختيم خود الف  با را

بر كيش بد، برهمن و بودا را

اوّل بسنج قوت اعضا را

دشوار نيست ابر گهر زا را

نور تجلي و يد بيضا را

نتوان شناخت پشه و عنقا را

گوهر شناس، گوهر و مينا را

ندهد شميم عود مطرّا را

نفروختست اطلس و خارا را

مردار خوار و مرغ شكر خارا

سوزد هنوز لاله حمرا را

پروين، بروز حادثه و سختي

 

نتيجه گيري

عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان ، اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می گذرد و همگان اشعار پروین را می خوانند و وی را ستایش می کنند و بسیاری از ابیات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.

استاد بهار در مورد اشعار وی می گویند :" پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیکبختی و فضیلت سوق می دهد. "

سرانجام آنکه او دیوان خوبی و پاکی است .

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع

*موسوی گرمارودی، سید علی. اختر چرخ ادب، رجوع شود به: روزنامهٔ همشهری، تهران، ۱۳۸۵

*جاودانه پروین اعتصامی. به کوشش حسین نمینی. تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، ص ۱۸۴. 

*کریمی، احمد (ویرایش و تدوین متن)، دیوان پروین اعتصامی، چاپ اوّل، انتشارات یادگار، بهار ۱۳۶۹ به همراه مقدّمهٔ سیمین بهبهانی

*چاوش‌اکبری، دکتر رحیم (نگارندهٔ پیشگفتار)، دیوان پروین اعتصامی، چاپ سوّم، ناشر: نشر محمّد، پائیز ۱۳۷۰

*معیدی، حشمت (وی.)، چکیدن یک قطره شبنم، مقالاتی بر شعر پروین اعتصامی، انتشارات مزدا، کاستا مسا ۱۹۹۴ شابک: ۱-۵۶۸۵۹-۰۱۶-۴

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:3  توسط نوروزکمایی  | 

آداب و رسوم

 

 

 

آداب و رسومی که در گذشته در روستا با تشریفات خاصی انجام می شده اما متاسفانه با گذشت زمان برخی از آنها از خاطرها رفته اند و شاید کمتر کسی یاد و خاطره ایی از آنها  در ذهنش داشته باشد اما برخی نیز با کمی تغییر در نحوه برگزاری همچنان بر قوت خود باقی اند و هر ساله اجرا می شوند .


 از زیبا ترین مراسمها جشن  هایی است که در عروسی ها برگزار می شود :

مقدمه :

خانواده هسته اصلی جامعه انسانی است و مراسم ازدواج در واقع جشن تولد یک خانواده و یک واحد جدید اجتماع می باشد .به همین سبب پیوند دوتن همیشه و در همه جا از حرمت و اهمیت خاصی بر خوردار بوده است. عروسی بزرگترین و پر هیجان ترین مراسمی است که در طول زندگی یک فرد بر گزار می شود و در شمار مراسم همه گیر جامعه است.
مراسم عروسی در حقیقت جشن ورود یک زوج به مرحله ای از زندگی است که در آن عملا" صاحب مسئولیتهای کامل اجتماعی می شوند. در روستا ها و شهرهای کوچک معمولا" همه افراد در مراسم عروسی شرکت می کنند. و حتی اگر در مراسم خاص آن مانند عقد کنان ، عده خاصی دعوت شده باشند، بازهم قسمتهایی است که عمومیت دارد. در شهرهای بزرگ  که شرایط و مقتضیات خاص، پیوند ها ی خویشاوندی، طایفه ای و محلی را نسبتا" سست کرده است، باز هم، عروسی در یک محدودة معین و کوچکتری نسبت به روستا همه را به خود می کشد و شور و شوقی بر می انگیزد .

                                         

جشن نامزدی (بله برون) :  بعد از انتخاب یكی از دختران آبادی توسط پسر یك خانواده، برای ازدواج با او معمولاً در ابتدا پسر موضوع ازدواج را به اطلاع مادر خود می‌رساند و مادر نیز به پدر خانواده اطلاع می‌دهد و پس از مشورت، در صورت نظر مثبت، معمولاً مادر خانواده و یكی از افراد فامیل (عمه یا خاله) به خانه دختر رفته و با مادر دختر مورد نظر، موضوع خواستگاری را عنوان می‌كنند در صورت نظر مثبت، مادر دختر، جمله هرچه قسمت باشد همان می‌شود را می‌گوید و سپس آنها به خانه برگشته و موافقت خانواده دختر را به اطلاع سایر اعضاء خانواده خویش می‌رسانند و در شبی كه قبلاً برای مراسم خواستگاری رسمی تعیین شده است افرادی از خانواده پسر به خانه دختر می‌روند و بعد از احوالپرسی و تعارفات، از طرف بزرگ خانواده ، موضوع خواستگاری را مجدداً به پدر دختر می‌گویند و جمله «شما چه صلاح می‌دانید» را اضافه می‌كنند. معمولاً پدر دختر برای گفتن نظر مثبت یا منفی، چند روز برای مشورت با افراد فامیل مهلت می‌خواهد. در صورتی كه نظر پدر خانواده منفی بود، پیغامی از طرف خانواده دختر به خانواده پسر داده می‌شود، اما در صورت نظر مثبت پدر دختر، موضوع از طرف مادر دختر به مادر پسر اطلاع داده می‌شود و آنها در شبی با جعبه شیرینی  و یک حلقه به خانه دختر می‌روند و بعد از احوالپرسی و مبارك باد گفتن، زنان هلهله می‌كنند و شیرینی بین حاضرین پخش می‌نمایند و مراسم شیرینی خوران برقرار می‌شود و جشن مختصری برگزار می شود . به تمام مراسم فوق بله‌برون  گفته می‌شود. البته در این شب کلیه قرار مدار (مهر و خرج )عروسی گذاشته می شود . 

 جشن عقد :جشن عقد معمولا مفصل برگزار می شود و بعد از طی مراحل عقد در تاریخی که معمولا شب بله برون  تعیین شده جشن مفصلی برگزار می شود .جشن عقد به این صورت است که :معمولا جشن بعد اظهر برگزار می شود و خانواده داماد به اتفاق مهمانان بعد از صرف ناهار به  همرا داماد به منزل عروس خانم می روند و شروع به جشن و پایکوبی می کنند همچنین در این مراسم  معمولا مهمانان به عروس و داماد کادو هدیه می دهند .

 جشن حنا دزده: شب حنا دزده دوشب مانده به شب عروسی است  و به این صورت است که  گروهی از جوانان خانواده عروس در آخر شب به خانه داماد می آیند و به صورت  پنهانی حنا به دست داماد می گیرند و پایکوبی می کنند .

 

                                      جشن حنادزده داوود حیدری

 

جشن حنا آشکاره : حنا آشکاره یا حنا بندان  شب قبل از عروسی است که این جشن در منزل در مادر  عروس برگزار می شود و  بعد از صرف شام   خانواده عروس مجمه های حنا را که به صورت های مختلف تزئین شده همرا با کل کشیدن  به خانه داماد می آورند و دست داماد و عروس را حنا می گیرند و شروع به پایکوبی می کنند در آخر شب نیز برخی از جوانان طرفین عروسی به خانه داماد می روند و شام گلین می خورند .

 

جشن عروسی: جشن عروسی پایان سلسله جشن های عروسی است و شروع زندگی مشترک  این جشن در منزل داماد برگزار می شود و هزینه های آن بر دوش خانواده داماد است و به این صورت است که روز قبل از شب عروسی عروس و داماد با تشریفات خاصی به حمام می روند وبعد از آن هر دوی آنها به آرایشگاه می روند بعد از اتمام کار های آرایشگاه  داماد با ماشینی که تزئین شده به دنبال عروس رفته و عروس را به منزل خودش می برد و قبل از وارد شدن عروس به منزل داماد جوانان روستا   همراه با نواختن ساز و دوهل یا ساز های دیگر   در حیاط منزل داماد پایکوبی می کنند و داماد نیز بالای پشت بام رفته و میوه و شیرینی بین جمعیت پرتاب می کند   و در انتهای این مراسم  عروس به منزل می رود و جشن شروع می شود که تا آخر شب ادامه دارد .

 

 جشن پا تختی : فردای شب عروسی  خانم های خانواده عروس ناهار درست کرده و به خانه عروس می روند و بعد از صرف ناهار جشن می گیرند و درآخر مراسم مهمانان به عروس کادو می دهند .       

 


 

ناقالی : ( ناقالی گنه گنه چل رفته پنجا مانه )

«خواجه پیروز» ( آتش افروز), از باورهای زیبای گره خورده با نوروز است که ریشه ای بسیار کهن در این سرزمین دارد. چند روز پیش از نوروز مردمانی به نام آتش آفروزان که پیام آور این جشن اهورائی  بودند به شهرها و روستاها می رفتند تا مردم را برای این آئین آماده کنند. آتش افروزان ، زنان و مردانی بسیار هنرمند بودند که با برگزاری نمایش های خیابانی، دست افشانی ها ، سروده ها و آوازهای شورانگیز به سرگرم کردن و خشنود ساختن مردمان می پرداختند. هدف آنها انتقال نیروی فزاینده و نیک به مردمان برای چیره شدن بر غم و افسردگی بود. آنها که زنان و مردان شادی بخش خوانده می شدند در روزگار ما هنوز نمود  کوچکی از خود را زیر نام هایی که قبلا عنوان شد دارند؛ که البته از هنرمندی زن یا مرد آتش افروز در  دوران  گذشته بسیار دور است.خواجه پیروز ، نامش گواه پیروزی و عنوانش نشان بزرگواری و سروری است شاید ناقالی نیز نمادی از حاجی فیروز است که در آیین ما جا افتاده است . ((ايراندخت آريانا)) از قول بعضی محققین چهره ی سیاه شده ی خواجه پیروز دلیل بازگشت او از جهان مردگان و نیز نماد سیاهی زمستان است و لباس سرخ او هم نماد سرخی آتش و آمدن گرما و نیز نماد سرخی گلها و طبیعت زیبای نوروزی است. شادی و پایکوبی او هم به خاطر پیروزی بهار و باز زایی طبیعت و زایشها و رویشهای نوروزی است.  افزون بر اینها نماد بازگشت ایزد شهید شونده ی استوره ها و نیز نماد بازگشت سیاوش شهید می باشد و برخی سرخی لباس او را نماد خون آنها دانسته اند.  زنده یاد مهرداد بهار، اسطوره شناس ، در این باره می گوید:« «حاجی فیروز بازمانده ی آیین ایزد شهید شونده است و مراسم سوگ سیاوش نیز نموداری از همین آیین است. چهره سیاه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نیز نماد خون سرخ سیاوش و حیات مجدد ایزد شهید شونده ، و شادی او شادی زایش دوباره آنهاست که با خود رویش و برکت می آورند.» هر چند که آقای مرادی نظری متفاوت با ایشان دارند: ((در باورهای ایرانی، رفت‌وآمد به سرای مردگان جایی ندارد و فروهرها نیز نه تنها سیه‌رو نیستند، بلكه از آنجا كه سرشتی اهورایی و سپند دارند، دربردارنده ویژگی‌های «سرای سپند»، سرای نور و سرود هستند. فروهرها در زیر زمین نخفته‌اند، بلكه در آسمان‌ها در پروازند...)) به هر روی آن چه مهم است ریشه ی تاریخی این نماد است, که به فرهنگ غنی ایران باستان با هر تعریفی که از آن شود باز می گردد.


 کوله مرجان(عایشه) :

                                                     

                                      

 

 کوله مرجان نمادی از اهریمن وسیاهی است که در گذشته به صورت مترسکی کریه و زشت ساخته می شده و بعد از گرداندن ان در محوطه روستا ان را اتش می زدند تا اهریمن و زشنی از انان دور باشد .


سیزده به در :

                                                        

سيزده به در» يكى از مراسم  نمادين سلسله «جشن ها و آيين هاى نوروزى» است كه توانسته با وجود دگرگونى هاى فراوان اجتماعى، فرهنگى در جامعه ايران، راه به دوران ما رسانده و به عنوان يك جشن فراگير در بين گروه ها و اقشار مختلف اجرا شود. در حقيقت، «سيزده به در» حسن ختامى بر «جشن ها و آيين هاى نوروزى» است كه در آن هم به بدرقه نوروز رفته و هم «نحسى» سيزده را با ترك شهر و سپردن خود به دامن مام طبيعت كه همواره مورد احترام و ستايش ايرانيان بوده، به در مى كنند! و جالب اينكه، با وجود باور نحسى و نامباركى  روز سيزده  فروردين، اين روز به خوش باشى و خوش گويى و خوش خورى سپرى مى شود. حتى طبق باورى كهن، در اين روز غم و اندوه و خمودى حرام است؛ چرا كه «غم و اندوه و گرفتارى و پريشانى هديه اهريمن و عشق و شور و نشاط و حيات و تعالى و تندرستى از هداياى نيك اهورامزداى بزرگ (خداوند) است».

اهالی روستای خان آباد نیز در این روز به دل طبیعت رفته و این روز را به بهترین نحو جشن می گیرند و در اخر روز نیز دو برگ از سبزه های موجود در طبیعت را به هم گره زده و با امید براورده شدن آرزوهایشان آنرا به دست باد می سپارند. 


شو چِلّه

  

شب چله، شب زایش خورشید و آغاز سال نو میترایی 

آخرین شب پاییز و اولین شب زمستان، شوو چِلّی نامیده می­شود. که معمولا اهالی روستا به مهمانی می روند و با آجیل شب چله که تشکیل شده از کشمش - نخودچی - گردو - بادام و کده حلوا و... پذیرایی می شوند

مراسم شب یلدا یا شب چله همچون تمام نقاط ایران در خان آباد نیز برگزار می شود و با توجه به برگزاری 5000 ساله ی این مراسم در ایران، عمر برگزاری این مراسم در خان اباد نیز به درازای زمان سکونت محل است.

به طور کلی آداب و رسوم برگزاری این شب در خان اباد همانند سایر نقاط ایران می باشد و فقط تفاوت هایی در نوع شیرینی های مورد استفاده وجود دارد.


 

چار چار (چار چار ناقالی )  

به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک گفته می­شود.خان آبادیها معتقدند در این 8 روز، سوز و سرمای زمستان به اوج خود می­رسد و به همین خاطر بر روی این 8 روز تاکید شده و نام جداگانه­ای بر آن­ها نهاده می­شود.


 

رفتن به مهمانی­های شبانه(اصطلاحاً، شب­نشینی) و خوردن شب چره :

 از کارهای متداول اهالی خان آباد است. شب­نشینی در اواخر پاییز و فصل زمستان بیشتر صورت می­گیرد چرا که عموما در روستاها بعد از برداشت محصول در فصل پاییز، اوقات فراغت و بیکاری روستائیان آغاز شده و تا پایان زمستان ادامه پیدا می­کند.

خانواده­ها در شب­های بلند زمستان به دیدار اقوام، آشنایان و دوستان رفته  و با صمیمیت و لذتی خاص به گفتگو می­پردازند. در این شب­نشینی­ها زنان در یک طرف کُرسی، کودکان در کنار هم و مردان خانواده نیز در طرف دیگر کرسی نشسته و با یکدیگر و یا به صورت جمعی گفتگو می­کنند. از همه چیز صحبت می­شود. گاهی فقط چند نفر از بزرگترها صحبت می­کنند و گاهی نیز بر سر موضوعی خاص، همه­ی حاضران از بزرگ و کوچک اظهارنظر می­نمایند؛ ولی معمولا یکی از مردان حاضر در مهمانی که باسوادتر و خوش­سخن­تر از سایرین است بیشتر از همه صحبت می­کند.

افراد ابتدا از کارهای روزانه خود صحبت می­کنند و در خلال آن، خاطراتی نیز از درگذشتگان و یا خاطرات سال­های قبل خود را بیان می­نمایند. بیان داستان­های افسانه­ای و یا حوادث تاریخی که خان آبادی ها به آن مَتل می­گویند یکی از مهمترین مواردی است که در این مهمانی­ها صحبت می­شود. این داستان­ها که توسط بزرگترها و باسوادترهای محفل بیان می­شود معمولا بسیار جذاب و شیرین است و حین بیان آن سکوت مطلق بر جمع حاکم شده و همگی سراپا گوش می­شوند. 


 

شِوچِرَ :

از ضروریات شب­نشینی­ها در خان آباد ، تناول انواع و اقسام خوردنی­های لذت­بخش است که در فارسی به آن «شَب چَره» و در خان آبادی  «شِوچِرَ» می­گویند. ترتیب کار به صورت است که بعد از خوردن چای و کمی گفتگو ، زن میزبان به اندرونی رفته و با یک مَجْمَعه(مجمع) بزرگ که حاوی بشقاب­هایی از تنقلات رنگارنگ است وارد اتاق مهمانان می­شود و بشقاب­ها را به طرز مناسب بر روی کرسی و در مقابل مهمانان و سایر افراد قرار داده و با تعارف و اصرار از آن­ها درخواست می­کند که این تنقلات را میل کنند.

شِوچِرَ در خان آباد از خوردنی­های مختلف و گسترده­ای تشکیل شده این خوردنی­ها عبارتند از: مغز گردو، مغز بادام، مغز هسته­ی زردآلو، ، شاهدانه، نخودچی، کشمش، برگه، آلو، سنجد، گندم بو داده، سیب، انگور و ... . خانواده­هایی که وضع مالی بهتری دارند تنقلات دیگر همچون پسته، انواع تخمه و ... را نیز برای پذیرایی از مهمانان خود تهیه می­نمایند.


 

چهارشنبه سوری:

                                                                     

اهالی خان آباد در این شب که آخرین شب چهارشنبه سال است بر فراز بام ها رفته و آتش روشن  می کنند همچنین گوی از آتش درست کرده و به دور سر خود می گردانند و در نهایت از روی آتش پریده و ارزوی سلامتی می کنند به اصطلاح می گویند : سرخی تو از من زدردی من از تو

پیشینه چهار شنبه سوری نیز به شرح زیر است :

يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.
مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.
قاشق زنی، آجيل مشکل گشا، پريدن از روی آتش، فالگوش ايستادن و... از مراسم اصلی شب چهارشنبه سوری است.
ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.
اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.
دکتر نيکنام در اين باره می گويد:"ما زرتشتيان در کوچه ها آتش روشن نمی کنيم و پريدن از روی آتش را زشت می دانيم.
"در گاه شماری ايران باستان و زرتشتيان اصلأ هفته وجود ندارد. ما در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."


شب الفه : 

شب الفه آخرین شب سال است که معمولا با درست کردن غذایی به نام خاگینه که مخلوطی از تخم مرغ - ارد - سبزی جات و... ان را جشن می گیرند .

خاگینه :

                                                                 

 


مراسم تٌخ تخی :

از مراسمی که در شب عید برگزار می شده و هنوز هم کم وبیش به قوت خود باقی است تخ تخی است . جوانان روستا در شب عید بر پشت بام ها رفته و پارچه ایی که معمولا چادر خانم ها است را از پشت بام خانه اهالی طوری آویزان می کنند که جلو درب ورودی خانه باشد  و از اهل خانه طلب عیدی که معمولا سکه یا تخم مرغ رنگی است می کنند سپس اهل خانه عیدی را به چادر گره زده  و چادر را به علامت بستن عیدی کمی تکان می دهند و چادر بالا کشیده می شود  . البته در گذشته چادر از سوراخی که روی پشت بام بوده( دریجه ) و جهت تهویه خانه از آن استفاده می شده آویزان می شده . این مراسم در اصطلاح تخ تخی نام دارد .  


مراسم های روز عید :

 اهالی روستا ی خان آباد در روز عید  در ابتدا به دید و بازدید خانواده هایی می روند که در سال گذشته یکی از بستگان آنها فوت کرده باشد یا به اصطلاح عذر دار باشند بعد از آن به دید و بازدید بزرگتر ها و بقیه اهالی می روند و همچنین بر سر مزار گذشتگان رفته و برای آنها طلب مغفرت می کنند . 


شیروره :

از رسومی که در حال حاضر هیچ رد پایی از آن بر جایی نمانده و شاید کمتر کسی هم به یاد آن باشد همین شیر وره است .

شاید برخی بپرسند شیر وره چیست ؟

در گذشته به علت اینکه کلیه لبنیات مصرفی به صورت محلی تهیه می شد و همچنین با توجه به نژاد گاو های محلی مقدار شیر هر خانوار کم بود  هر چند خانوار که معمولا همسایه ها بودند اقدام به جمع آوری شیر یکدیگر می کردند و این کار ۳ روز تا یک هفته تکرار می شد یعنی در این مدت  کلیه شیر ها را یک خانوار جمع آوری می کرد و همه اعضا موظف بودند به موقع یعنی صبح زود و غروب شیر ها را تحویل دهند و بعد از اتمام مدت تعین شده نوبت به خانوار بعدی می رسید و این سیکل تکرار می شد . البته مقدار شیری که هر فرد از اعضا  در این مدت به فرد جمع کننده شیر  می داد توسط پیمانه ایی به نام اوگردان یاد داشت می شد و این فرد  موظف بود در دوره های بعدی  آن را  به اعضا برگرداند . 

به این عمل در اصطلاح شیر وره می گفتند . 

 


 مراسم پخت نان :

 مقدمه :

متاسفانه با ورود فرهنگ شهرنشینی  در روستا خیلی از مراسم و آداب از یاد و خاطره ها فراموش شده اند از آن جمله می توان به مراسم پخت نان اشاره نمود .

دیگر در روستا خبری از تنورهایی که با ملاتی از گل و موی بز ساخته می شد نیست .

دیگر از بوی  دود تنور که هنگام صبح قبل از طلوع آفتاب به مشام می خورد و انسان  را از خواب بیدار می کرد  خبری نیست .

دیگر از بوی نان تازه که صبح گاهان مشام  را  نوازش می کرد و بوی نان سوخته که انسان را از خواب ناز صبح گاهی بیدار می کرد خبری نیست .

دیگر از نان اول تنوری – گرده – فتیر – تنکه و ... خبری نیست .

همکنون در روستا نیز تهیه نان  ماشینی شده  و دیگر نمی توانیم  به سراغ نون دانهای گلی برویم  و یک نون خشک برداریم , آب بزنیم  و بخوریم .

دیگر خبری از خاله آرا ها نیست تا  تنوری  از گل بسازد .

باید حسرت آن روزها را خورد .

 

  مقدمات پخت نان :

 

برای پخت نان در ابتدا  یک روز قبل خمیر را تهیه می کردند و به مدت  ده تا دوازده ساعت می گذشت تا خمیر عمل بیاید لذا جهت تهیه خمیر سفره  آردی  بود با لانجین و مایه خمیر .

مایه خمیر معمولا مقداری از خمیری بود که سری قبل با آن نان پخته بودند و آن را لای سفره آرد نگهداری میکردند تا ترشیده  شود و به عنوان مخمر  در خمیر بعدی استفاده شود ( کاری که آلان جوش شیرین می کند اما آن کجا و ....)

لانجین ظرفی سفالین و بزرگ  بود که داخل آن خمیر می کردند .

سفره آرد هم  سفره ایی بود که داخل آن  مقداری آرد وجود داشت و در زمان تهیه خمیر و پخت نان پهن می شد تا برکات خدا بر زمین نریزد  .

 

تهیه خمیر :

 مقداری  آب داخل لانجین ریخته می شد و مایع خمیر داخل آن حل می شد و بعد از آن آرد را داخل آن می ریختند و یک نفر آنرا ورز می داد تا ورز بیاید  بعد از عمل آمدن آنرا به مدت حد اکثر دوازده ساعت به حال خود رها می کردند تا خمیر عمل بیاید .

 

پخت نان :

 

 

جهت پخت نان باید تنور گرم می شد لذا در سحرگاه  در داخل تنور  آتش روشن می کردند و هیزم ها معمولا چوب و بته بود یا تاپاله وهیمه (بته خار و خاشاکی بود که از کوه می آوردند وتاپاله و هیمه از فضولات گاو و گوسفند تهیه می شد .)

بعد از گرم شدن تنور و عمل آمدن خمیر وسایل پخت نان  دور تنور چیده می شد که عبارت بودند از :

1: سفره آرد

2: تخته خانه ( وسیله ایی که روی آن  خمیر را پهن می کردند)

3: تیر خمیر پهن کنی ( وردنه )

4: ناون کوچک و بزرگ ( جهت زدن نان به تنور)

5: سیخ – آتش کش – انبر

6: در بازنه ( بازنه سوراخی است جهت  ورود هوا به تنور که موقع پخت نان وسیله ایی به نام  در بازنه  بسته می شد تا زغالهای  تنور دیرتر به خاکستر تبدیل شوند .)

بعد تهیه لوازم تعدادی از خانم های محل جمع می شدند و با کمک همدیگر شروع به پخت نان می کردند و معمولا نان مصرفی یک ماه پخته می شد .

از باشکوه ترین این مراسم  پخت نان شب عید بود که که معمولا انواع نان ها از قبیل گرده - فتیر - نون شیرین و ... پخته می شد .

 

  


دفع چشم‌زخم

مردم خان آباد به چشم‌کردن اعتقاد زیادی دارند. برای جلوگیری از چشم‌زخم، مهره‌هایی آبی رنگ به نام مُرٌ کِوٌ آویزان می‌کنند و نیز آیه‌ی «وَ اِنْ یکاد» و ادعیه را با سنجاق بر شانه‌ی چپ افراد نصب می‌کنند. ریختن اسپند یا اسفند بر آتش و به اصطلاح اسفند دود کردن نیز همچون سایر مناطق ایران برای رفع چشم‌زخم مرسوم است.

در خان آباد برای خنثی کردن اثر چشم‌زخم اشعاری را به زبان محلی می‌خوانند.

 


جغد بر بام خانه

در باور مردم خان آباد آوای جغد(به خان آبادی ، بَیغُوشْ- baiqūš) شوم است و هرگاه - بخصوص هنگام غروب آفتاب- جغد بر بام خانه‌ای بخواند اهالی خانه آن را به پیشامد خرابی خانه و مرگ و فقر و تنگدستی در آینده‌ای نه چندان دور تعبیر می‌کنند . 

 


ترغیب به تسریع در امور

اگر کودک یا جوانی را برای رسانیدن پیغام و یا انجام کاری فوری می‌فرستادند به زمین تُف(آب دهان) کرده و می‌گفتند:«اگر دیر بیایی و این تُف خشک شود، کچل خواهی شد!» و معمولا کودک برای کچل نشدن و نشان دادن سرعت عمل، بر شتاب خود می‌افزود و زودتر بازمی‌گشت.

 


ختنه کردن کودکان :

یکی از کارهای دلاک در خان آباد ختنه‏کردن اطفال بود. برای این کار ابتدا شخصی، کودک را محکم در بغل می‏گرفت و دلّاک با گفتن جمله‏ای نظر کودک را به جایی دیگر جلب می‏کرد و سپس به سرعت به کمک ابزارهای بُرنده‏ای که در کیفش قرار داشت کودک را ختنه می‏کرد و در محل زخم، پنبه‏ای نیم‏سوخته قرار می‏داد و آن را می‏بست. در این هنگام جشن و شادی در خانه آغاز می‏شد، دلّاک لُنگ و یا پارچه‏ای را که قبلاً به صورت دامن دوخته شده بود به کودک می‏پوشانید و معمولا کودک را از خوردن آب سرد منع می‏نمود.

 


 قرار دادن سنگ بین شاخه های درختان :

یکی دیگر از رسومی که از دیر باز در روستای خان آباد وجود داردقرار دادن سنگ بین شاخه های درختان میوه است.

اهالی خان آباد اعتقاد دارند که اگر در فصل زمستان بین شاخه های پایینی درختان سنگ قرار دهند موجب سنگینی درخت شده و این امر موجب بارور شدن آن در فصل بهار می شود. با توجه به دیرینه بودن این اعتقاد ولی همچنان در بین اهالی رواج دارد .


دیدن حلال اول ماه :

 

دیدن حلال اول ماه برای اهالی روستای خان آباد از آداب خاصی برخوردار است .آنها اعتقاد دارند که زمانی که حلال ماه را دیدند زمانی باشد که فردی خوش کردار و خوشرو را ببینند و در صورتی که به فردی بدکردار و بدرو برسند به او نگاه نمی کنند .


حاله دور ماه :

 

اعتقاد بر این است که اگر حاله ایی نورانی دور ماه را فرا گرفته باشد نشان از بارش باران دارد و اصطلاحا می گویند ماه آغله دار ماخا بشن بیا .


صدای زاغچه به هنگام صبح در حیاط خانه :

 

اگر زاغچه که نوعی کلاغ است با دم بلند و رنگ بالهای سیاه و سفید و ظریف به هنگام صبح در حیاط منزل غار غار کند نشان از آمدن مهمانی عزیز دارد که در این هنگام اصطلاحا می گویند غلاغ غار غارش میا ... داشیش دار از را میا .


 باز کردن سفره صبحانه روز عید نوروز:

 

در روستای خان آباد اعتقاد بر این است که سفره صبحانه روز نوروز را یکی از افراد فامیل که معمولا پسر بزرگ فامیل است باز کند تا سفره همیشه پر برکت باشد لذا در روز عید کسی حق باز کردن آن را ندارد تا فرد مورد نظر آن را باز کند و داخل سفره نیز کادویی قرار می دهند  و شخصی که سفره را باز می کند کادو متعلق به اوست .

 


پای سبک

 

اهالی روستای خان آباد اعتقاد بر این دارند اگر نوزادی در هنگام سپیده دم به دنیا بیاید موجب برکت است لذا رسم بر این است که اگر فردی کاری را شروع میکند مثلا  دار کردن قالی یا شروع به پخت نان و ... انتظار دارند این فرد در ابتدای شروع کار به آنجا برود و موجب برکت در آن کار شود و یا در برخی مواقع این فرد را به ان محل دعوت میکنند .که اصطلاحا می گویند فلان شخص پای سبکی دارد .


 

گردگیری منزل جهت استقبال از سال نو

 

غبار روبي و گردگيري از در و ديوار خانه و کف پوش ها و اسباب خانه، و شستشو و پاکيزه و نو کردن جامه و ظروف و اشياي کهنه، دور افکندن اشياي ژنده و فرسوده و تميز کردن ظروف  و ديوارهاي منزل، خلاصه «خانه تکاني» براي زدودن آلودگي ها و سياهي ها و بيرون افکندن پلشتي ها از فضاي خانه از رسم هاي کهن ايرانيان در فرا گشت سال کهنه به سال نو بوده است

این رسم در روستای خان آباد نیز با آداب خاص خود انجام می شود.

این کار قبل از سال نو انجام می شود و همه جای خانه و کلیه لوازم  تمیز می شود که اصطلاحا می گویند خانه تکانی یا گرد گیری .

گردگیری در روستای خان آباد آداب خاصی دارد که به شرح زیر است:

در مرحله اول کلیه لوازم خانه اعم از ظروف , وسائل منزل , فرش و... از خانه خارج شده و شسته می شوند . در مرحله بعد در و دیوار خانه گردگیری میشود .

در زمان گذشته دیوارهای خانه ها کاه گل بود و جهت سفید کاری  به جای گچ و رنگ از خاک رس سفید استفاده می شد.

به علت اینکه داخل خانه معمولا تنور وجود داشت و همچنین از چراغها پی سوز(چراغ میشکی) جهت روشنایی استفاده می شد دیوارها در مدت یک سال سیاه می شد و جهت سفیدکاری مجدد آنها خاک رس سفید را با آب حل می کردند و به دیوار های خانه می مالیدند.

در حال حاضر نیز برخی از اهالی به علت اعتقادهایی که دارند قبل از عید نوروز و در زمان خانه تکانی تکه ایی از دیوار انباری خود را به  همین روش سفید کاری می کنند .

در آخر بعد از خشک شدن در و دیوار و لوازم مجدد لوازم را در کحل خود قرار می دادند .

در حال حاضر نیز گردگیری با کمی تغییر نسبت به گذشته  انجام می شود.


 

پرده خوانی

پرده خوانی یکی از قدیمی ترین نمایش های ایران است

در روستای خان آباد نیز از دیر باز و جود داشته که متاسفانه با گذشت زمان از یاد رفته و فراموش شده

داستان های پرده خوان معمولا از حماسه های ایرن زمین بوده یا از عاشورا .

پرده خوان که یکی از اهالی بوده با آویزان کرده پرده خود به دیوار مسجد و تجمع اهالی شروع به خواندن داستان های شاهنامه می کرده یا از حماسه های عاشورا می گفته .

البته در حال حاضر هم وجود دارد ولی جای خود را به نوعی تعزیه خوانی داده تعزیه ایی که به صورت یک نفره اجرا می شود و فقط ذکر مصیبت است نه حماسه های ایران زمین و توسط افرادی غیر بومی اجرا می شود


جشن خرمن (کوکوله)

 

جشن خرمن زمانی برگزار می شود که محصولات در حال برداشت است . در این زمان با برداشت محصولات معمولا جوانان و بچه ها شادمانی خاصی دارند و با این شادمانی به محل خرمن جا می روند و از صاحب خرمن درخواست می کنند مقداری از محصول را به صورت پاداش به آنها بدهد که اصطلاحا کوکوله می گویند صاحب خرمن نیز با شادمانی خاصی مقداری از آن را که حدود ۲ تا ۳ کیلو می باشد به او می دهد و او نیز به همراه بچه های دیگر با پول یا کالایی که از فروش یا معامله آن به دست آورده اند جشن می گیرند .

اعتقاد بر این است که این عمل موجب برکت محصولات می شود.


مراسم پخت ترخینه

ترخینه یکی از مواد غذایی مفید و مغذی است که معمولا در اواسط فصل تابستان و با برداشت محصول گندم تهیه می شود . ترخینه ماده اولیه و اصلی تهیه آش ترخینه می باشد که با آداب خاصی تهیه می شود . و به این صورت است که در ابتدا گندم را پاک کرده و سپس با استفاده  از آسیابی به نام دِسّار (نوعی آسیاب دستی) گندم را به صورت بلغور درآورده و سپس بعد از تهیه لوازم آن شروع به پخت آن می کنند که این عمل با کمک زن های همسایه و با آداب و رسوم خاصی انجام میگیرد . 

مواد لازم :

بلغورگندم  - برگ چغندر- گوجه - دوغ  محلی - نمک  

معمولا ترخینه را شب  داخل دیگ بزرگی روی تنور یا  اجاق های هیزمی بار گذاشته و تا روز بعد پخت آن  ادامه دارد و می بایست  دائما بوسیله چوب خاصی مواد داخل دیگ به هم زده شود و الا  سریعا ته گرفته و می سوزد بعد از عمل آمدن ترخینه معمولا مقداری از آنرا همراه با نعنا داغ بین همسایه ها و یا اهالی تقسیم میکنند و بعد آنرا به پشت بام انتقال داده  و با کمک همدیگر آن را به قطعات کوچکی تقسیم کرده که اصطلاحا لغینه ترخینه  گفته می شود و در آفتاب پهن کرده و چند روزی منتظر می مانند تا خشک شود و در نهایت آنرا جمع کرده و در داخل گونی مخصوصی یا به نخ کرده و نگهداری میکنند .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 15:34  توسط نوروزکمایی  | 

قوانین تربیتی در اسلام

قوانین تربیتی در اسلام 

اگر والدین در تربیت شایسته ی کودک همت گمارند، به قوانین تربیتی اسلام آشنا باشند و از آنها مدد گیرند، بسیاری از نارساییهای ناشی از وراثت و غذای شبهه ناک و ... جبران پذیر است. به سخنی دیگر چنانچه به هر وسیله ای زمینه ی شقاوت در کودک به وجود آمده باشد ، تربیت صحیح اسلامی عاملی برای از بین بردن آن زمینه است . به طوری که حتی محیط فاسد، رفیق بد ، معلم بی دین و ... در انحراف انسان کارگر نیفتد . بنابراین ، « تربیت » عامل اساسی است و باید بدان توجه بسیار شود. والدین ، باید اصول تربیت در اسلام را بیاموزند و در مراحل مختلف زندگی کودک ، آن اصول را بکار گیرند .
حقیقت جویی
پیش از این ، اشاره شد که اولین غریزه ی طفل پس از تولد احساس گرسنگی و سیری است . حقیقت جویی و تعلم نیز، از دیگر غرایز اولیه است که پس از آن به فعلیت می رسند و غرایز بالقوه ی دیگر کودک در طول زمان بروز خواهد کرد . اما ، والدین غرایز و استعداد کودکان خویش را به خوبی شناسایی و ارزیابی کنند و آنها را با الهام از تعالیم الهی تحت تربیت صحیح اسلامی قرار دهند . یکی از مصادیق تربیت درست غرایز این است که در جهتی گام برداریم که غرایز فرزندان ما در موقع معین طبیعی و فطری آنها به فعلیت برسند و از انجام اموری که باعث شکوفایی غیر طبیعی غرایز می شود خودداری نماییم . مثلا قبل از رسیدن کودکان به سن بلوغ نباید با صحنه های جنسی برخورد کنند ، یا در برابر آنها از این موضوع گفتگو شود یا عکس و فیلمهای مهیجی ببینند . چون در آن صورت کودکان دچار « بلوغ زودرس » می شوند . یعنی در سنین پایین تر از سن طبیعی بالغ می شوند این امر موجب می شود که برخی از استعدادهای کودکان از بین برود، به ذهن وحافظه ی آنها نیز زیان برسد و علاوه بر آن ، بسیاری از ارزشهای انسانی و معنوی فدا شود .
از این رو ، روان شناسان تأکید دارند که غرایز کودکان نباید زودتر از حد معمول و طبیعی به فعلیت برسد و هنگام شکوفایی نیز باید تعدیل شوند . پس ، لازم است که حالت نشاط و شادابی کودک همواره حفظ شود تا غرایز او کشته نشود یا به مسیر انحرافی نیفتد .
مذهب گرایی
از جمله غرایز بسیار مهمی که از اوان کودکی و بلکه طفولیت ، باید بدان توجه شود، غریزه ی « مذهب گرایی » است. امروزه ، برای همه مسلم شده است که انسان غریزه ای بنام « مذهب گرایی » دارد که فطری است و قرآن شریف به فطری بودن آن تصریح فرموده است . از این رو ، بر والدین است که کودکانشان را از ابتدا به خواندن نماز تشویق و ترغیب کنند .البته ، تشویق باید همواره با تلطف بسیار و مهربانی شایانی همراه باشد ، به گونه ای که کودکان بطور « خودکار » و « طبیعی » نماز خوان شوند نه با زور و بد اخلاقی و عصبانیت .
حکایت
پزشکی بود که به مقدسات اسلام توهین می کرد و برخوردهای زننده ای داشت با اینکه در محیط اسلامی بزرگ و تربیت شده بود . پس از تحقیق ، متوجه شدیم که بیماری این پزشک از سختگیری های پدرش ناشی شده است . می گفت : پدرم هر صبح با چوب، بالای سر من می آمد، و مرا برای خواندن نماز صبح بیدار می کرد . اگر لحظه ای دیر بلند می شدم، چوب را به گرده ام می کشید و بر سر و صورت و بدنم می نواخت!! به این ترتیب ، وی از اوان کودکی بر اثر برخورد ناصحیح و غیر اسلامی پدر دچار عقده و بیماری روانی شده و در سنین بالا باعث آن شده است که وی نسبت به اسلام و مقدسات دین بدبین شود و به آنها جسارت کند .
روش صحیح پرورش غرایز
بنابراین ، اگر چه غریزه ی مذهب را باید از دوران طفولیت در کودک پروراند، اما این امر نباید به شیوه های غیر اسلامی انجام شود . مثلا کودک ده ساله ی ضعیف را نباید با زور، وادار کنیم که در هوای داغ تابستان 30 روز روزه بگیرد . این راه تربیت و رشد غریزه مذهب نیست . بلکه ، باید کودک را با تشویق ، ترغیب و تلطف تربیت کرد و غرایز او بر این اساس رشد کند و و هدایت شود . برای این امر بکارگیری روزه های چند ساعتی ، که میان کودکان مرسوم است ، مفید و مناسب است . با همین نوع روزه می توانیم کودکا ن را به این عبادت بزرگ تشویق کنیم و غریزه ی مذهبی آنان را رشد دهیم .
هم چنین ، با پول، ناز و احترام کردن به شخصیت کودکان بخوبی می توان غرایز آنها را رشد داد و هدایت کرد . مثلا ، اگر کودک شما پشت سر کسی سخن گفت ، او را توبیخ نکنید .
بلکه ، بگونه ای تلطف آمیز، او را از این کار منع کنید تا اهل غیبت نشود.
نقش تلطف و مهربانی در تربیت
« و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم » (1)
« ای رسول ما ، یاد کن وقتی را که لقمان در مقام پند و موعظه به فرزندش گفت: ای پسر عزیزم هرگز به خدا شرک نیاور که شرک ظلم بسیار بزرگی است .»
بعضی از بزرگان معتقدند که قید « وهو یعظه » بحسب ظاهر اضافه است، ولی از این جهت در کلام آمده است که آیه ی شریفه در صدد بیان این نکته است که « لقمان » در مقام موعظه با « تلطف» و « مهربانی » عمل می کند.
بنابراین ، اگر بتوان هر کدام از این غرایز را در مسیر به فعلیت رسیدن بخوبی رشد و هدایت کرد، فرزندان ما مسلمان و مفید به حال مردم خواهند شد . در غیر این صورت ، فرزندان ما لجوج ، عقده ای ، متکبر و ظالم بار خواهند آمد و خود در این سوء تربیت مقصریم چون در اثر سوء تربیت ، فرزندان خود را به شقاوت و خسران دنیا و آخرت ره برده ایم .
تذکر
از این رو ، بر تمام برادران دینی و ایمانی است که همان طوری که به کارهای اجتماعی اهمیت می دهند، باید حتما به تربیت خانواده و کودکان خود نیز اهمیت بدهند . دل انسان باید برای تربیت صحیح اولادش نیز بتپد، به فکر تربیت صحیح فرزندان خود باشد و از عهده ی این مسؤولیت خطیر نیز به شایستگی تمام برآید .
مطالعه ی نقش تربیت در پسر یزید ( لعنت الله علیه )
می دانید « یزید بن معاویه » 3 سال حکومت کرد . سال اول حضرت سیدالشهداء ( علیه السلام ) را به شهادت رساند و سال دوم مدینه را قتل عام کرد و آنقدر آدم کشت که در کوچه ها خون راه افتاد و سال آخر حکومتش هم خانه ی خدا را به آتش کشید .
پس از به درک واصل شدن یزید ، جهال دور پسرش را گرفتند و گفتند : تو باید جانشین پدرت شوی . او هم پذیرفت. سپس، به مسجد رفت . همه مردم در مسجد جمع شده بودند . مراسم بسیار بزرگی برپا شده بود . همه ی بزرگان ، شیوخ ، رؤسا ، اشراف و مردم عادی جمع شده بودند . وی به مسجد وارد شد و بر بالای منبر رفت .
مردم منتظر بودند که به سخنرانی و خطبه ی خلیفه جدید مسلمانان گوش فرادهند . مجلس از ابهت خاصی برخوردار بود . او روی منبر قرار گرفت و چنین گفت :
خودداری از پذیرش خلافت
پس از حمد و ثنای خداوند، ای مردم ما به وسیله شما امتحان شدیم و شما به وسیله ما ... همانا نیای من « معاویه بن ابوسفیان » با کسی در امر خلافت به نزاع پرداخت که در خویشاوندی با پیامبر خدا از او سزاوارتر و در اسلام از او شایسته تر بود . کسی که پیشرو مسلمانان بود و اولین مؤمن و پسرعموی پیامبر و پدر فرزندان خاتم الانبیاء ( صلی الله علیه و آله و سلم ) بود .
آنگاه که پدرم عهده دار حکومت شد با این که از او امید خیر نمی رفت، بر مرکب هوس نشست ، به توجیه گناهانش پرداخت ، و آنها را نیک پنداشت . « معاویه بن یزید » سپس ، شروع به گریستن کرد و گفت : ناگوارترین چیزها بر ما آنست که همگی بد مردند و به رسوایی بازگشتن « یزید » را می دانیم چه او عترت پیامبر را کشت و حرمت را از میان برد و کعبه را به آتش کشید . من کسی نیستم که امر شما را بعهده بگیریم و مسؤولیتهای شما را تحمل کنم . اکنون خود دانید و خلافت خود . در حال حاضر ، امام بر حق « علی بن الحسین علیه السلام » در مدینه است . مادرش از میان مجلس زبان به اعتراض گشود و گفت : ای کاش لکه ی خونی بودی و به دنیا نمی آمدی تا تو را چنین ببینم . او هم در پاسخش گفت : آری مادر راست گفتی ، کاش لکه ی خونی بودم و به دنیا نمی آمدم تا پسر پدری چون یزید باشم . سپس ، از منبر پایین آمد و به گوشه ای رفت و در خانه ای عزلت گزید و آن قدر غصه خورد که سرانجام در سن 22 سالگی مرد.
نقش معلم صالح
تحقیق کردند تا ببینند چگونه از یزید بن معاویه ( لعنه الله علیهما ) ، یک چنین پسری متولد شده است . در ریشه یابی از این امر دریافتند که این پسر معلمی صالح داشت که او را تحت تربیت صحیح قرار داده بود و او را از مسیر کثیف ترین راه های ضلالت و گمراهی و شقی ترین خانواده را به راه راست هدایت کرده است.
این شاهدی است بر این که تربیت صحیح اسلامی ، اثرهای نطفه حرام غذای حرام، محیط فاسد، پدر و مادر گناهکار را خنثی می کند .
رعایت میانه روی در رشد غرایز
مسئله ای که ذکرش بجاست این است که اگر چه باید با تشویقات و تحسینها غرایز کودکان خود را کنترل و تعدیل و هدایت کنیم، ولی باید بسیار مواظب باشیم که در این امر افراط نشود . نتیجه ی این کار نیز همچون برخورد خشونت آمیزاست.
یعنی : اگر بچه « لوس » بار بیاید حالت تکبر و خودخواهی در او به وجود می آید. بنابراین نباید با تشویقات بیش از اندازه ی لازم روحیه ی قلدری و استبداد را در فرزندان خود به وجود آوریم . اگر تلطف و مهربانی ، بی جا و بی اندازه وحساب نشده باشد فرزند شما برای جامعه نه تنها مفید نخواهد بود بلکه سربار جامعه می شود . بهترین تربیت ، تربیت عملی است . وقتی انسان در منزل اصول اسلامی و انسانی را رعایت کند، به حقوق افراد خانواده احترام بگذارد نمازاول وقت و با طمأنینه بخواند، شوخیهای بی جا و حرفهای بیهوده نزد غیبت نکند دروغ نگوید، بد زبانی و بد اخلاقی نکند. طبیعتا افراد خانواده، خاصه کودکان، تحت تربیت عملی والدین قرار می گیرند. این نوع از تربیت، بهترین و موفقیت آمیزترین انواع تربیت است.

پی‌نوشت:

1. سوره ي لقمان، آيه ي 13.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 14:54  توسط نوروزکمایی  | 

علل گرايش به ماديگری

مقدمه[1]

علل گرايش به ماديگری ( ماترياليسم ) است . اول بايد ماديگری ( ماترياليسم ) را كه موضوع بحث امروز ماست، از نظر اصطلاح‏ متداول فعلی تعريف كنيم و حدود آن را بيان نماييم. واژه ماترياليسم استعمالات مختلفی دارد كه همه آنها - اكنون كه درباره‏ علل گرايش به ماترياليسم بحث می‏كنيم. مثلا گاهی ماترياليسم می‏گويند و مراد مكتب اصالت ماده است، اما به اين‏ معنی كه ماده يك امر اصيل و يك امر واقعی در جهان هستی است، نه يك‏ امر فرضی و ذهنی و نمايشی و ساخته ذهن ، در مقابل ايده‏آليسم كه منكر واقعيت ماده است و آن را مخلوق ذهن بشر می‏داند . اگر ماترياليسم را به اين معنی‏ بگيريم بايد همه الهيون را - چه مسلمان و چه غير مسلمان - ماترياليست‏ بخوانيم ، زيرا اينها همه ماده را كه واقعيتی است در بستر زمان و مكان ، و حقيقتی است متغير و متحول و متكامل و محسوس و ملموس ، امری عينی و ماورای ذهنی و ذی اثر می‏دانند . مادی بودن و ماترياليست بودن به اين‏ معنی با مسأله خدا و توحيد منافاتی ندارد ، بلكه عالم ماده و طبيعت به‏ عنوان يك واحد " كار " و يك واحد " مصنوع " ، بهترين وسيله برای‏ شناسايی خداوند است . اراده حكيمانه خداوند در جريان همين تحولات مادی‏ كشف می‏شود. قرآن كريم پديده‏های مادی را به عنوان آيات الهی ياد می كند. و گاهی اين كلمه استعمال می‏شود و مراد از آن انكار موجود ماورای ماده‏ است، يعنی مكتب انحصار ، مكتبی كه هستی و نظام وجود را در انحصار ماده‏ می‏داند و هستی را در چهارچوب آنچه در تغير و تبدل است و در بستر زمان و مكان واقع است محدود و محصور می‏كند و آنچه را كه از چهار ديواری تغير و تبدل و احساس و لمس بشر بيرون است ، منكر است و معدوم و نيست‏ می‏پندارد

اكنون بحث ما پيرامون علل گرايش به اين مكتب يعنی مكتب انحصار است‏ كه چطور شد گروهی از بشر طرفدار انحصار گشتند و به مكتب نفی گراييدند و در صدد انكار خدا برآمده ، بيرون از جهان ماده را نيست پنداشتند.

عدم احقاق حقوق سیاسی مردم؛ یکی از علل گرایش به مادیگری  

غیر از اقدامات کلیسا در معرفی ناقص خداوند و اعمال خشونت و نیز نارسایی مفاهیم فلسفه غرب، یکی از علل گرایشهای مادی، نارسایی برخی مفاهیم اجتماعی و سیاسی بوده است.

در تاریخ فلسفه سیاسی می خوانیم که آنگاه که مفاهیم خاص اجتماعی و سیاسی در غرب مطرح شد و مسأله حقوق طبیعی و مخصوصا حق حاکمیت ملی به میان آمد و عده ای طرفدار استبداد سیاسی شدند و برای توده مردم در مقابل حکمران حقی قائل نشدند و تنها چیزی که برای مردم در مقابل حکمران قائل شدند، وظیفه و تکلیف بود.

این عده در استدلالهای خود برای اینکه پشتوانه ای برای نظریات سیاسی استبداد مابانه خود پیدا کنند، به مسأله خدا چسبیدند و مدعی شدند که حکمران در مقابل مردم مسؤول نیست، بلکه او فقط در برابر خدا مسؤول است، ولی مردم در مقابل حکمران مسؤول اند و وظیفه دارند. مردم حق ندارند حکمران را بازخواست کنند که چرا چنین و چنان کرده ای؟ و یا برایش وظیفه معین کنند که چنین و چنان کن، بلکه فقط خداست که می تواند او را مورد پرسش و بازخواست قرار دهد. مردم حقی بر حکمران ندارند، ولی حکمران حقوقی دارد که مردم باید ادا کنند.

از این رو طبعا در افکار و اندیشه ها نوعی ملازمه و ارتباط تصنعی به وجود آمد میان اعتقاد به خدا از یک طرف، و اعتقاد به لزوم تسلیم در برابر حکمران و سلب حق هرگونه مداخله ای در برابر کسی که خدا او را برای رعایت و نگهبانی مردم برگزیده است و او را فقط در مقابل خود مسؤول ساخته است از طرف دیگر. و همچنین قهرا ملازمه به وجود آمد میان حق حاکمیت ملی از یک طرف، و بی خدایی از طرف دیگر.

دکتر محمود صناعی در کتاب "آزادی فرد و قدرت دولت" نوشته است:

"در اروپا مسأله استبداد سیاسی و اینکه اساسا آزادی از آن دولت است نه مال افراد، با مسأله خدا توأم بوده است. افراد فکر می کردند که اگر خدا را قبول کنند، استبداد قدرتهای مطلقه را نیز باید بپذیرند. باید بپذیرند که فرد در مقابل حکمران هیچ گونه حقی ندارد و حکمران نیز در مقابل فرد هیچ گونه مسؤولیتی نخواهد داشت. حکمران تنها در پیشگاه خدا مسؤول است . لذا افراد فکر می کردند که اگر خدا را بپذیرند باید اختناق اجتماعی را نیز بپذیرند، و اگر بخواهند آزادی اجتماعی داشته باشند باید خدا را انکار کنند، پس آزادی اجتماعی را ترجیح دادند".

از نظر فلسفه اجتماعی اسلامی، نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسؤولیت دارد، بلکه از نظر این فلسفه، تنها اعتقاد به خداست که حاکم را در مقابل اجتماع مسؤول می سازد و افراد را ذی حق می کند و استیفای حقوق را یک وظیفه لازم شرعی معرفی می کند.

امام علی علیه السلام پیشوای سیاسی و اجتماعی و امام معصوم و برگزیده حضرت حق در گیرودار جنگ صفین با مردم سخن گفت و فرمود:

«اما بعد، فقط جعل الله سبحانه لی علیکم حقا بولایة امرکم، و لکم علی من الحق مثل الذی لی علیکم، فالحق اوسع الاشیاء فیالتواصف، و اضیقها فی التناصف، لا یجری لاحد الا جری علیه و لا یجری و لا یجری علیه الا جری له، و لو کان لاحد ان یجری له و لا یجری علیه لکان ذلک خالصا لله سبحانه دون خلقه، لقدرته علی عباده و لعدله فی کل ما جرت علیه صروف قضائه» (نهج البلاغه، خطبه 216)

''ترجمه: حق تعالی با حکومت من بر شما برای من حقی بر شما قرار داده است و شما را همان اندازه حق بر عهده من است که مرا برعهده شماست. دامنه حق در گفتگو و توصیف، از هر موضوعی وسیع تر، و در داوری و انصاف از هر چیزی تنگ تر است. حق همواره دو طرفی است، کسی را بر دیگری حقی نیست مگر اینکه آن دیگری را هم بر او حقی است. و اگر کسی باشد که بر دیگران حق دارد و دیگران بر او حقی ندارند، او تنها خداست و آفریدگانش را چنین مزیتی نیست، زیرا او بر بندگانش توانایی و قدرت دارد و قضای گوناگون او جز بر عدالت جاری نمی گردد. ''

یعنی حق، متبادل است، هر کس از آن بهره مند شد مسؤولیتی در مقابل خواهد داشت. از نظر اسلام، مفاهیم دینی همیشه مساوی آزادی بوده است، درست برعکس آنچه طبق نقل آقای دکتر صناعی در غرب جریان داشته، یعنی اینکه مفاهیم دینی مساوی با اختناق اجتماعی بوده است.

پر واضح است که چنین روشی، جز گریزاندن افراد از دین و سوق دادن ایشان به سوی ماتریالیسم و ضدیت با مذهب و خدا و هرچه رنگ خدایی دارد، محصولی                      نخواهد داشت.

سابقه تاریخی گرایش ماتریالیستی بشر  [2]

گرایش ماتریالیستی طرز تفکر چیز تازه و جدیدی نیست. نباید پنداشت که پیدایش این طرز تفکر از نتایج تحولات علمی و صنعتی جدید است و در یکی دو قرن اخیر برای اولین بار به وجود آمده است، مانند بسیاری از نظریات علمی که در دورانهای قبل نبود و سپس بشر بر آنها دست یافت. نه، مسلما گرایش مادی بشر پدیده مخصوص قرنهای اخیر نیست، بلکه از جمله افکار بسیار قدیمی است. در تاریخ فلسفه می خوانیم که بسیاری از فلاسفه یونان باستان، قبل از دوران سقراط و نهضت فلسفی او، مادی بوده و ماورای ماده را انکار می کردند.

در میان مردم جاهلیت مقارن زمان بعثت نیز گروهی چنین فکری داشتند و قرآن در مقام مبارزه با آنها برآمده، سخنشان را نقل و انتقاد می کند:

«و قالوا ما هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر»؛ و گفتند: زندگی نیست جز همین زندگی دنیای ما. می میریم و زنده می شویم و نمی میراند ما را جز دست روزگار. (جاثیه/24).

این جمله که قرآن از مردمی نقل می کند، هم انکار خدا را در بر دارد و هم انکار معاد را.

ماتریالیسم در دوره اسلامی

کلمه "دهر" یعنی روزگار. به مناسبت همین آیه و همین کلمه که در این آیه آمده است، در دوره اسلامی افرادی را که منکر خدا بودند، "دهری" می گفتند. در دوره اسلامی به افرادی برخورد می کنیم که دهری و مادی بوده اند، خصوصا در دوران عباسیان که فرهنگها و روشهای مختلف فلسفی وارد جهان اسلام شد. به واسطه آزادی فکری که در آن دوره برای افکار علمی و فلسفی و دینی (البته تا حدودی که با سیاست عباسیین تضاد نداشت) وجود داشت، رسما عده ای به عنوان مادی مسلک و منکر خدا شناخته می شدند.

این عده با مسلمانان و سایر پیروان ادیان و معتقدین به خدا مباحثه و مجادله می کردند و دلایل خود را بازگو می نمودند و به دلایل اهل توحید ایراد می گرفتند و بالاخره می گفتند و می شنیدند و آزادانه عقاید خود را ابراز می داشتند. تاریخچه اینها در متن کتب اسلامی ثبت شده است.

نحوه نگارش کتاب توحید مفضل

افرادی در زمان امام صادق علیه السلام در مسجد پیامبر اکرم (ص) جلسه می کردند و از این نوع سخنان می گفتند. کتاب توحید مفضل زاییده یکی از این جریانهاست.

یکی از اصحاب امام صادق (ع) به نام مفضل بن عمر می گوید: در مسجد پیغمبر نماز خواندم و سپس در اندیشه فرو رفتم و درباره پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و عظمت آن حضرت فکر می کردم. در همان حال عبدالکریم بن ابی العوجاء - که به اصطلاح آن وقت زندیق بوده است - آمد و به فاصله دورتری نشست. سپس یکی دیگر از هم مسلکان وی آمد. دو نفری شروع کردند به کفر گفتن، یعنی خدا را انکار کردند و پیغمبر را فقط به عنوان یک مفکر و نابغه بزرگ نه به عنوان فرستاده خدا و مبعوث از جانب او و به عنوان کسی که از مبدئی غیبی وحی تلقی می کرده است یاد کردند. می گفتند او نابغه ای بود که افکارش را به صورت وحی عرضه داشت تا بتواند در مردم نفوذ کند، و الا نه خدایی هست و نه وحیی و نه قیامتی.

مفضل از شنیدن سخنان آنها سخت ناراحت شد و به آنها ناسزا گفت. سپس به محضر امام صادق علیه السلام آمد و جریان را به عرض رسانید. حضرت او را دلداری داد و فرمود من تو را مجهز می کنم به سخنانی که بتوانی با آنان مواجه شوی و سخنانشان را جواب گویی. سپس امام صادق علیه السلام در چند جلسه طولانی تعلیماتی به مفضل داد، مفضل نوشت و به این ترتیب کتاب توحید مفضل به وجود آمد.

ظهور "مکتب ماتریالیسم" در دوران تجدید [3]

چنانکه می دانیم در قرنهای هجدهم و نوزدهم، ماتریالیسم به صورت یک مکتب درآمد، و حال آنکه در گذشته اینچنین نبوده است و آنچه به بعضی مکاتب یونان قدیم نسبت می دهند، اساس درستی ندارد. معمولا تاریخ فلسفه نویسها خودشان فلسفه نمی دانند و چون بعضی کلمات از برخی فلاسفه در مورد قدم زمانی ماده و یا چیزی از این قبیل می بینند، خیال می کنند لازمه این فکر، انکار خدا و ماورای طبیعت است.

از نظر ما ثابت نیست که قبل از قرون جدید مکتبی مادی وجود داشته است، بلکه قبلا فقط گرایشهای فردی به سوی مادیگری در یونان و غیر یونان وجود داشته است و همین است که برای بسیاری این احتمال را به وجود آورده است که شاید پیدایش ماتریالیسم به صورت یک مکتب، رابطه مستقیم با علم و پیشرفتهای علمی دارد.

خود ماتریالیستها البته بسیار می کوشند که مطلب را به همین صورت جلوه دهند و دیگران را به این مطلب مذعن نمایند که علت نضج و رواج ماتریالیسم در قرون هیجده و نوزده، طلوع نظریات علمی بوده و توسعه علم، بشر را به این سو کشانده است. این مطلب به شوخی نزدیکتر است تا به یک حقیقت جدی.

گرایش مادی از دورانهای باستان، هم در طبقات دانشمند بوده و هم در طبقات جاهل. در دوره جدید نیز همین طور، در تمام طبقات افرادی مادی پیدا می شوند، همچنانکه در تمام طبقات و قشرها خصوصا در طبقه دانشمند گرایشهای الهی و معنوی و ماوراء الطبیعی وجود دارد.

اگر مطلب به این منوال بود که ماتریالیستها می گویند، باید به همان نسبت که علم پیشروی کرده است و دانشمندان بزرگ در جهان پیدا شده اند، گرایشهای مادی در تیپ دانشمند بیشتر باشد و افراد هرچه دانشمندتر باشند مادی تر باشند، و حال اینکه واقعیت خلاف آن را نشان می دهد.

امروز ما از یک طرف افرادی معروف و مشهور را می بینیم مانند راسل که تا حدود زیادی خود را ماتریالیست نشان می دهند. وی می گوید:

"بشر مولود عواملی است که در ایجاد او تدبیری به کار نرفته و غایتی در نظر گرفته نشده است. اصل بشر، نمو و حتی عواطف او چون آرزو، ترس، عشق و عقیده چیزی جز مظهر تلفیق تصادفی اتمهای مختلف نیست... " (کتاب اثبات وجود خدا، چاپ سوم، ص 99 به نقل" ایروینگ ویلیام نبلوچ). راسل به این ترتیب وجود نیروی شاعر و مدبر حاکم بر جهان را انکار می کند، هرچند گاهی در بعضی گفته های خود، خود را شکاک و "لا ادری" قلمداد می کند. (عرفان و منطق)

از طرف دیگر، اینشتاین نابغه علمی قرن بیستم را می بینیم که درست در جهت خلاف نظر راسل، نظر می دهد و می گوید:

"در عالم مجهول، نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان گواه وجود اوست." (کتاب اثبات وجود خدا، چاپ سوم، ص 76 به نقل "مارلین بوکس کریدر).

آیا می توان گفت راسل با مفاهیم علمی امروز آشناست، اما اینشتاین آشنا نیست؟! یا فلان فیلسوف قرن هیجدهم یا نوزدهم با مفاهیم علمی زمان خویش آشنا بوده اما پاستور خداشناس، آشنا نبوده و جاهل بوده است؟! یا می توانیم بگوییم ویلیام جیمز، مرد موحد بلکه عارف عصر خویش یا برگسون و الکسیس کارل و امثال اینها با مفاهیم علمی زمان خود آشنا نبوده اند و با مقیاس هزار سال قبل فکر می کرده اند، اما فلان جوان ایرانی که یکدهم آنها معلومات ندارد و به خدا معتقد نیست، با مفاهیم علمی زمان خود آشناست؟!

گاهی دیده می شود دو نفر ریاضی دان، یکی معتقد به خدا و دین است و دیگری مادی است، یا دو نفر فیزیک دان، دو نفر زیست شناس، دو نفر ستاره شناس، یکی مادی فکر می کند و دیگری الهی. پس مسأله به این سادگی نیست که بگوییم علم آمده است و مسائل ماورای طبیعت را منسوخ کرده است. این یک سخن کودکانه است.

بحثی که بیشتر باید روی آن تکیه کرد این است که چه چیز موجب گشت در اروپا ماتریالیسم به صورت یک مکتب ظهور کرد و گروندگان بسیاری پیدا کرد، هرچند قرن بیستم برخلاف قرنهای هیجدهم و نوزدهم از پیشروی ماتریالیسم کاست، بلکه در این قرن نوعی شکست نصیب ماتریالیسم شد. این گرایشهای دسته جمعی، یک سلسله علل تاریخی و اجتماعی دارد که باید مورد بررسی قرار گیرد.

 تأثیر محیط اجتماعی نامساعد و ظهور گرایش های مادی گرایانه  

 علت دیگر گرایشهای مادی این است که جو روحی و اخلاقی انسان با اندیشه خداشناسی و خداپرستی نامساعد باشد. خداشناسی و خداپرستی طبعا مستلزم یک نوع تعالی روحی خاصی است، بذری است که در زمینهای پاک رشد می کند. زمینهای فاسد و شوره زار، این بذر را فاسد می کند و از میان می برد. اگر انسان در عمل، شهوتران و ماده پرست و اسیر شهوات گردد، تدریجا افکار و اندیشه هایش هم به حکم اصل انطباق با محیط، خود را با محیط روحی و اخلاقی او سازگار می کنند، یعنی اندیشه های متعالی خداشناسی و خداپرستی و خدادوستی جای خود را به افکار پست مادیگری و اینکه هستی لغو و بیهوده است، حساب و کتابی در کار عالم نیست، دم غنیمت است و امثال اینها می دهد.

هر فکر و اندیشه ای برای اینکه رشد کند و باقی بماند، زمینه روحی مساعدی می خواهد. چقدر زیبا و عالی در آثار دینی گفته شده است که: «لایدخل الملائکة بیتا فیه کلب أو صوره کلب»؛ فرشتگان به خانه ای که در آن خانه، سگ یا تصویر سگ وجود داشته باشد وارد نمی گردند. (سفینة البحار، ج/ 2 ص 486).

گفتیم جو روحی نامساعد. ممکن است پرسش شود که جو اجتماعی چطور؟ جواب این است که ما علت نزدیک و مباشر را گفتیم. شک نیست که جو اجتماعی نیز باید مساعد باشد. ولی تأثیر جو اجتماعی بر روی عقاید، تأثیر مستقیم نیست، تأثیر غیر مستقیم است. جو فاسد اجتماعی جو روحی را فاسد می کند و جو فاسد روحی زمینه رشد اندیشه های متعالی را ضعیف و زمینه رشد اندیشه های پست را تقویت می کند. به همین جهت است که در اسلام به اصلاح محیط اجتماعی اهتمام زیاد شده است و باز به همین جهت است که سیاستهایی که می خواهند اندیشه های متعالی را در مردمی بکشند، زمینه فساد اخلاقی و عملی آنها را فراهم می کنند و برای فراهم کردن این زمینه، محیط اجتماعی را با وسایلی که در اختیار دارند فاسد می نمایند.

ما برای اینکه تأثیر جو نامساعد روحی را در گرایشهای مادی روشن سازیم، ناچاریم مطلبی را توضیح دهیم.

رابطه اعتقاد و اخلاق

مادیگری گاهی اعتقادی است و گاهی اخلاقی. مادیت اخلاقی یعنی اینکه شخص هر چند از نظر اعتقاد معتقد به ماورای طبیعت است ولیکن از نظر اخلاق و عمل، مادی است. مادیت اخلاقی - همچنانکه گفته شد - یکی از علل و موجبات مادیت اعتقادی است. به عبارت دیگر، شهوترانیها و افسارگسیختگیها و غرق شدن در منجلاب شهوت پرستی یکی از موجبات گرایشهای فکری مادی است.

مادیت اخلاقی یعنی اینکه انسان از حیات و زندگی هیچ گونه ایده اخلاقی و معنوی نداشته باشد.

آیا ممکن است کسی اعتقادا الهی باشد ولی عملش جلوه گاه اعتقادش نباشد و از نظر عمل، مادی باشد؟ و آیا ممکن است کسی از نظر اعتقاد، مادی باشد ولی از نظر عمل، مادی نباشد و زندگی اش زندگی منزه و بی آلایش از تندروی و تجاوز و ستم باشد؟ بالاخره آیا انفکاک مادیت اخلاقی از مادیت اعتقادی امکان پذیر است؟ پاسخ این است که آری امکان پذیر است و زیاد واقع می شود، اما چیزی نیست که دوام یابد و روی آن بتوان حساب کرد، زیرا یک حالت غیر طبیعی است و آنچه بر خلاف طبیعت و روش طبیعی نظام اسباب و مسببات است دوام نخواهد یافت. و بالاخره آنجا که انفکاک است، یا روش و عمل در اعتقاد مؤثر می افتد و آن را منقلب می کند و یا اعتقاد و ایده تأثیر می کند و طرز عمل را منقلب می سازد. و بالاخره یا اعتقاد فدای عمل می شود و یا عمل فدای اعتقاد.

این را نمی توان باور کرد که کسی بتواند یک عمر زندگی کند که فکرا و ایمانا الهی باشد ولی عملا مادی، عاقبت یکی از دو طرف غالب خواهد شد، یا به این سو و یا به آن سو خواهد رفت. کما اینکه آن کسی هم که از نظر فکر و ایمان مادی است، خواه ناخواه، دیر یا زود یا بر می گردد و الهی می شود و یا اینکه تنزه اخلاقی او تبدیل به مادیت اخلاقی می گردد. این دو نحو مادیت (مادیت اعتقادی و مادیت اخلاقی) علت و معلول یکدیگرند و از نوع علت و معلولهای متقابل هستند، یعنی هر کدام، هم علت دیگری واقع می شوند و هم معلول آن.

وقتی انسان فکرش به اینجا منتهی گشت که جهان بدون هدف است و هوش و عقل و ادراک در آن وجود ندارد و خلقت افراد انسانی هم تصادفی است و خلقتی است بر اساس عبث و پرونده انسانها نیز پس از مرگ بکلی بسته می شود، طبعا به فکر می افتد "پس دم را باید غنیمت شمرد، تا کی در فکر خوب و بد بودن و عمر را بیهوده تلف کردن؟". طرز تفکر بیهوده شماری هستی و حیات و آفرینش طبعا به مادیت اخلاقی منتهی می گردد، مخصوصا که این طرز تفکر فوق العاده رنج آور و طاقت فرساست.

غالبا صاحبان این اندیشه ها از خود، یعنی از اندیشه های خود که مانند مار و عقرب آنها را می گزد، فرار می کنند و به دنبال وسیله ای هستند که آن اندیشه های گزنده و خرد کننده را از آنها دور سازد. در پی امور فراموشی آور می روند، به مخدرات و مسکرات پناه می برند، حداقل این است که به مجالس و محافل عیش و عشرت برای فراموشی کردن خود و اندیشه های خود رو می آورند و تدریجا غرق در مادیت              اخلاقی می گردند.

پس علت اینکه مادیت اعتقادی منجر به مادیت اخلاقی می گردد تنها این نیست که منطقا اساس اخلاق مبتنی بر عفاف و تقوا متزلزل می گردد و دلیلی برای چشم پوشی از لذتهای مادی باقی نمی ماند، تنها این نیست که با از میان رفتن سد معنوی افکار الهی، جاذبه شهوات کار خود را می کند، بلکه علت دیگری هم در کار است و آن اینکه اندیشه های ماتریالیستی درباره جهان و حیات و خلقت، آدمی را سخت در رنج و فشار می گذارد و در آدمی حالت میل به فرار از این اندیشه ها و پناه بردن به امور فراموشی آور، اعم از عیش و عشرتها و یا مخدرات و مسکرات، به وجود می آورد. تأثیر دافعه این اندیشه های سهمناک کمتر از تأثیر جاذبه لذت مادیات نیست.

عکس این حالت نیز ممکن است. یعنی همانطور که مادیت اعتقادی منجر به مادیت اخلاقی می شود، مادیت عملی و اخلاقی نیز در نهایت امر منجر به مادیت اعتقادی می شود، یعنی همان طور که فکر و اندیشه بر روی اخلاق و عمل اثر می گذارد، اخلاق و عمل نیز روی فکر و اعتقاد و اندیشه اثر می گذارد. مقصود اصلی در این بحث که از علل گرایشهای مادی بحث می کنیم و سخنمان به مسأله جو نامساعد روحی و اخلاقی رسیده است همین قسمت است.

  نقش کلیسا در ظهور گرایش های ماتریالیستی 

 کلیسا چه از نظر مفاهیم نارسایی که در الهیات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غیر انسانی اش با توده مردم، خصوصا طبقه دانشمندان و آزادفکران، از علل عمده گرایش جهان مسیحی و به طور غیر مستقیم جهان غیر مسیحی به مادیگری است.

می توان این عامل را در دو بخش صوتبندی کرد:

1- نارسایی مفاهیم کلیسایی در مورد خدا و ماوراء الطبیعه.

2- خشونتهای کلیسا.

در قرون وسطی که مسأله خدا به دست کشیشها افتاد، یک سلسله مفاهیم کودکانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد که به هیچ وجه با حقیقت وفق نمی داد و طبعا افراد باهوش و روشنفکر را نه تنها قانع نمی کرد، بلکه متنفر می ساخت و بر ضد مکتب الهی بر می انگیخت، کلیسا نقش مهمی در سوق دادن مردم به ضد خدایی دارد که از نارسایی مفاهیم الهی کلیسایی بسی مؤثرتر بوده است و آن تحمیل عقاید و نظریات خاص مذهبی و علمی کلیسا به صورت اجبار و سلب هرگونه آزادی عقیده در این دو قسمت است.

کلیسا علاوه بر عقاید خاص مذهبی، یک سلسله اصول علمی مربوط به جهان و انسان را که غالبا ریشه های فلسفی یونانی و غیر یونانی داشت و تدریجا مورد قبول علمای بزرگ مذهب مسیح قرار گرفته بود، در ردیف اصول عقاید مذهبی قرار داد و مخالفت با آن "علوم رسمی" را جایز نمی شمرد، بلکه به شدت با مخالفان آن عقاید                    مبارزه می کرد.

ما فعلا به مسأله آزادی مذهب و عقاید مذهبی و اینکه اصول عقاید مذهبی اجبارا باید آزادانه مورد تحقیق واقع شود و گرنه با روح مذهب که هدایت و راهنمایی است منافی است، کاری نداریم. اینکه اصول دین باید تحقیقی باشد نه تقلیدی و یا تحمیلی، تزی است که اسلام طرفدار آن است، برخلاف مسیحیت که اصول دین را برای عقل، "منطقه ممنوعه" اعلام کرده است.

خطای عمده کلیسا در دو جهت دیگر بود: یکی اینکه کلیسا پاره ای معتقدات علمی بشری موروث از فلاسفه پیشین و علمای کلام مسیحی را در ردیف اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست، دیگر اینکه حاضر نبود صرفا به ظهور ارتداد اکتفا کند و هر کس که ثابت و محقق شد مرتد است، او را از جامعه مسیحیت طرد کند، بلکه با نوعی رژیم پلیسی خشن در جستجوی عقاید و مافی الضمیر افراد بود و با لطائف الحیل کوشش می کرد کوچکترین نشانه ای از مخالفت با عقاید مذهبی در فردی یا جمعی پیدا کند و با خشونتی وصف ناشدنی آن فرد یا جمع را مورد آزار              قرار دهد. این بود که دانشمندان و محققان جرأت نداشتند برخلاف آنچه کلیسا آن را علم می داند بیندیشند، یعنی مجبور بودند آنچنان بیندیشند که کلیسا می اندیشد. این فشار شدید بر اندیشه ها که از قرن 12 تا 19 در کشورهای فرانسه، انگلستان، آلمان، هلند، پرتغال، لهستان و اسپانیا معمول بود، بالطبع عکس العمل بسیار بدی نسبت به دین و مذهب به طور کلی ایجاد کرد.

تبلیغ ماتریالیسم زیر پوشش قرآن

 خطر نفاق همیشه اسلام را تهدید می کرده است؛ ولی همیشه به یک شکل نبوده بلکه در هر دوره ای و هر عصری به شکل تازه ای ظاهر گشته است. مثلا عده ای دانسته و ندانسته ماتریالیسم و مادیگی را در زیر پوشش قرآن تبلیغ می کنند. اولش با جمله بسم الله الرحمن الرحیم و نام خدا آغاز می گردد و همه اش خدا و پیامبر و قرآن است ولی وقتی به محتویات آن می رسیم می بینیم مادیگری خودش را در زیر چهره قرآن مخفی کرده است.

یعنی همان مادیگری که خیال می کند می تواند در ایران با مذهب مبارزه کند و با شدت مبارزه خود را آغاز کرد و گفت خدا دروغ است، پیغمبر دروغ است، وحی دروغ است، ولی سخت در مقابل نیروی قوی مذهب شکست خورد؛ اینک که از آن روش مأیوس گشته، همان حرفها را با آب و رنگ اسلامی تحویل می دهد.

یعنی خدا را به شکل دیگری انکار می کند و قیامت را به شکل دیگر. مثلا هرجا صحبت از قیامت و آخرت می شود تعبیر به نظام برتر می کند در مقابل دنیا را به معنای نظام پست تر زندگی!

یعنی دنیا و آخرت در لسان قرآن، دنیا؛ نظام ظالمانه طاغوتی است و هنگامیکه نظام تغییرکرد می شود آخرت! و البته کلمه حق ''یراد بها الباطل''؛ حرف حقی است که از آن باطل قصد شده.

شکی نیست که در دنیا نظام پست وجود دارد و باید با نظام پست تر جنگید و نظام برتر را بجای آن نشاند و در تعبیرات قرآن هم آمده است، اما هیچ وقت مراد قرآن از دنیا و آخرت نظام برتر و پست تر نیست. بلکه دنیا و آخرت برای خودش مطلبی است و نظام پست تر و بدتر مطلب دیگر.

ملاحظه می کنید که نمی گویند آخرت دروغ است؛ جاودانگی انسان در عالم آخرت را تکذیب نمی کنند، بلکه جاودانگی را اینچنین توجیه می کنند؛ و این همان حرف معروف مادیین است که تکامل را توجیه می کنند و می گویند فردی می میرد و فرد دیگری بجای او می آید و او می رود و فرد سومی و همینطور؛ نوع باقیست و جاودانگی همین است!

این همان قرآن سر نیزه کردن معاویه است که چهره خود را عوض کرده است و این نفاق است که در هر دوره ای به شکلی خودنمایی می کند و مسلمانان ناآگاهند که 1400 سال است گول قرآن سر نیزه کردن را می خورند و هر وقت گروه ضد مذهبی پیدا شدند نقش ضدیت خود را در لباس مذهب توانسته اند پیاده کنند و اگر مسلمین بیدار و آگاه باشند نقشه های شوم آنان نقش بر آب می گردد.

 

 

دین و خدا در اندیشه ماتریالیستی[4]

  واژه ماتریالیسم استعمالات مختلفی دارد مثلا گاهی ماتریالیسم می گویند و مراد مکتب اصالت ماده است ، اما به این معنی که ماده یک امر اصیل و یک امر واقعی در جهان هستی است ، نه یک امر فرضی و ذهنی و نمایشی و ساخته ذهن ، در مقابل ایده آلیسم که منکر واقعیت ماده است و آن را مخلوق ذهن بشر می داند . اگر ماتریالیسم را به این معنی بگیریم باید همه الهیون را - چه مسلمان و چه غیر مسلمان - ماتریالیست بخوانیم ، زیرا اینها همه ماده را که واقعیتی است در بستر زمان و مکان ، و حقیقتی است متغیر و متحول و متکامل و محسوس و ملموس ، امری عینی و ماورای ذهنی و ذی اثر می دانند . مادی بودن و ماتریالیست بودن به این معنی با مسأله خدا و توحید منافاتی ندارد ، بلکه عالم ماده و طبیعت به عنوان یک واحد " کار " و یک واحد " مصنوع " ، بهترین وسیله برای شناسایی خداوند است . اراده حکیمانه خداوند در جریان همین تحولات مادی کشف می شود . قرآن کریم پدیده های مادی را به عنوان آیات الهی یاد می کند.

و گاهی این کلمه استعمال می شود و مراد از آن انکار موجود ماورای ماده است ، یعنی مکتب انحصار ، مکتبی که هستی و نظام وجود را در انحصار ماده می داند و هستی را در چهارچوب آنچه در تغیر و تبدل است و در بستر زمان و مکان واقع است محدود و محصور می کند و آنچه را که از چهار دیواری تغیر و تبدل و احساس و لمس بشر بیرون است ، منکر است و معدوم و نیست می پندارد . ولی چطور شد گروهی از بشر طرفدار انحصار گشتند و به مکتب نفی گراییدند و در صدد انکار خدا برآمده ، بیرون از جهان ماده را نیست پنداشتند . مادیگری یک جریان مخالف طبیعت و فطرت انسان است و چون برخلاف اصل است ، باید به جستجوی علت آن پرداخت و از سببی که آن را برخلاف اصل و قاعده به وجود آورده کاوش نمود به عبارت ساده تر ، اعتقاد به خدا حکم سلامت را دارد و گرایش مادی حکم بیماری را . هیچ گاه از سر سلامت نباید پرسید ، زیرا سلامت بر طبق مسیر و جریان طبیعی نظام خلقت است ، اما اگر دیدیم فردی یا جمعیتی بیمارند ، آنجا باید پرسید : چرا این افراد بیمار شدند ؟ چه موجباتی سبب بیماری آنها شده است ؟

این نظر درست بر خلاف آن است که در کتب " تاریخ ادیان " معمولا اظهار نظر می کنند . نویسندگان آن کتب غالبا به دنبال این می گردند که چرا بشر گرایش دینی پیدا کرد ؟ از نظر ما گرایش دینی نیازی به پرسش ندارد . گرایش دینی ، کشش فطرت است ، بلکه باید کاوش کرد که چرا بشر گرایش به بی دینی پیدا کرد ؟ البته این مطلب را باید توجه داشت که مقصود این نیست که چون گرایش توحیدی یک گرایش فطری و طبیعی است ، آنگاه که در سطح تعقلات علمی و فلسفی طرح می شود هیچ گونه سؤالی به وجود نمی آورد . خیر ، مقصود این نیست . این مسأله مانند هر مسأله دیگر هر چند مورد تأیید یک غریزه فطری باشد ، آنگاه که در سطح تعقل طرح می شود ، طبعا سؤالات و اشکالات و شکوک و شبهاتی برای مبتدی به وجود می آورد و راه حلهای لذت بخشی هم در همان سطح دارد . پیدایش شکوک و شبهات در این زمینه آنگاه که بشر می خواهد همه مسائل مربوط به این موضوع را حل کند ، یک امر طبیعی و عادی است و همین شکوک است که محرک بشر به سوی تحقیق بیشتر است .

بنابراین این نوع شکوک را که منجر به تحقیق بیشتر می شود ، مقدس میباشد، زیرا مقدمه وصول به یقین و ایمان و اطمینان است . شک آنگاه بد است که به صورت وسواس درآید و آدمی را به خود سرگرم کند ، آنچنانکه می بینیم بعضی افراد از اینکه می توانند در مسائل تردید کنند لذت می برند و آخرین منزل سیر فکری خود را تردید و دو دلی می دانند . این حالت ، حالت بسیار خطرناکی است ، برخلاف حالت اول که مقدمه کمال است . باید توجه داشت که شک ، گذرگاه خوب و لازمی است اما توقفگاه و سر منزل بدی . ماتریالیسم هر چند خود را یک مکتب جزمی معرفی می کند ، ولی جزء مکاتب شک است . منطق قرآن نیز درباره اینها همین است . قرآن می گوید : حداکثر این است که دچار برخی شکوک و ظنون هستند ، ولی در عمل ، آن را به صورت جزم و علم و یقین در می آورند .فلسفه مادی واقعا فلسفه نیست و هر فردی که عمیقا فلسفه الهی را درک کند و بفهمد ، تمام تفکرات و اندیشه های مادی را نقش بر آب می بیند . فلسفه مادی فلسفه کسی است که فلسفه نمی داند .

نقطه اصلی اختلاف نظر فلسفه مادی و فلسفه الهی ، دایره " وجود " و " واقعیت " است : مادی ، واقعیت و وجود را در انحصار آنچه مادی است یعنی در انحصار آنچه جسم و جسمانی است ، آنچه به نحوی دارای ابعاد مکانی و زمانی است ، آنچه دستخوش تغییر و تحول است ، آنچه قابل اشاره حسیه است ، آنچه محدود و نسبی است می داند و به واقعیتی ورای این واقعیتها قائل نیست . الهی ، واقعیت و وجود را در انحصار این امور نمی داند ، این امور را بخشی از واقعیت می شمارد نه تمام واقعیت . الهی بر خلاف مادی به واقعیات غیر مادی و نامحسوس و مجرد از زمان و مکان و حرکت ، به واقعیت ثابت و جاودانه ، ایمان دارد . پس مکتب مادی مکتب انحصار است و مکتب الهی مکتب ضد انحصار.

ولی وقتی که به کتب مادیین مراجعه می کنیم می بینیم مطلب به شکل دیگر طرح می شود . مثلا به این شکل طرح می شود که مسأله اساسی فلسفه - که فلاسفه را به دو اردوی کاملا مختلف تقسیم می کند - این است که آیا ماده مقدم است یا شعور ؟ آیاعین مقدم است یا ذهن ؟ آنان که ماده را مقدم بر شعور و عین را مقدم بر ذهن می دانند ، یعنی ماده را خالق شعور و عینیت را منشأ ذهنیت می شمارند ، گروه ماتریالیستها هستند و آنان که شعور را خالق ماده و ذهن را آفریننده عین می دانند ، گروه ایده آلیستها و متافیزیسینها و مذهبیها هستند . و یا آنجا که منطق دیالکتیک را شرح می دهند می گویند : دیالکتیک برخلاف متافیزیک ، طبیعت را مجموعه تصادفات اشیاء و پدیده هایی که از یکدیگر مجزا و منفرد بوده و به یکدیگر وابستگی ندارند ، نمی داند ، دیالکتیک برخلاف متافیزیک که برای طبیعت یک حالت آرامش و رکود و سکون تغییر ناپذیر قائل است ، آن را متحرک و در حال تحولات پی در پی می داند ، دیالکتیک برخلاف متافیزیک . . .

 

 

وقتی که طرح این مسائل را در کتب مادیین به این شکل و به این صورت می بینیم ، در اندیشه فرو می رویم که چرا مسائل به این صورت طرح می شود ؟ با بررسی کتب و اندیشه های الهیون می بینیم چنین مسائلی برای الهیون مطرح نیست و نمی تواند مطرح باشد . ذهن مقدم بر عین و خالق عین است یعنی چه ؟ کجا گفته اند جهان یک سلسله اجزای منفرد و بی رابطه با یکدیگر است ؟ کدام فلسفه الهی می گوید جهان ثابت و راکد است ؟ عمیق ترین نظریه ها درباره اینکه جهان یک " واحد حرکت " است ، از طرف الهیون عنوان و اثبات شده است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نتيجه گيري

راز و رمز این گونه طرح کردنها از طرف مادیین یک چیز است، یک چیز بسیار ساده : ضعف منطق مادیین و ترس آنها از مواجهه با مسائل در چهره اصلی . مادیین کاملا احساس کرده اند که اگر مسائل را به صورت اصلی و صحیح مطرح کنند ، کلاهشان سخت پس معرکه است ، ناچار کانالهای انحرافی ایجاد می کنند و مغلطه به کار می برند . اندیشه های مادی در جهان اسلام و در فرهنگ و تمدن اسلامی سابقه طولانی دارد . از آیات قرآن بر می آید که اندیشه انکار خدا و معاد در عصر جاهلیت در میان مردم جزیره العرب وجود داشته است . از قرن دوم هجری که اختلاط ملل مختلف آغاز شد و برخورد عقاید و آراء سخت اوج گرفت ، مادیین در کمال آزادی عقاید و اندیشه های خویش را در محافل علمی و در مجالس علنی ابراز می داشتند و دیگران را به پیروی از مکتب خویش دعوت می کردند . احیانا در مسجد الحرام و یا مسجد النبی حلقه تشکیل می دادند و به گفتگو درباره عقاید خویش می پرداختند . این چنین آزادی برای مادیین در هیچ محیط مذهبی در جهان سابقه ندارد . با همه اینها ، با آنکه اندیشه ها ی مادی همواره در محافل علمی و غیر علمی مطرح بود ، این اندیشه ها طرفدارانی از اندیشمندان واقعی به دست نیاورد .

افرادی بوده اند که مادی فکر می کرده اند ، ولی هیچ گاه شخصیت برجسته صاحبنظر علمی را نمی یابیم که واقعا پیرو مکتب مادی باشد . آنچه احیانا به ابن مقفع و محمد بن زکریای رازی و یا خیام نسبت داده می شود ، اساس درستی ندارد و غالبا دشمنان اینها روی اغراض شخصی این نسبتها را داده اند .با اینکه در همه دوره ها زنادقه و دهریینی بوده اند که با شعر و نثر و خطابه عقاید خویش را تبلیغ می کرده اند ، ما از نظر تاریخ اندیشه به اندیشه ای قابل طرح از مادیین بر نمی خوریم . اندیشه هایی که به سود فلسفه مادی و به عنوان اشکال و ایرادی بر فلسفه الهی طرح شده از طرف خود الهیون طرح شده است . از این رو مادیین در جهان اسلام " تاریخ " و سرگذشت دارند ، اما اندیشه های مادی " تاریخ " و سرگذشتی ندارد . این طرز تفکر چیز تازه و جدیدی نیست . نباید پنداشت که پیدایش این طرز تفکر از نتایج تحولات علمی و صنعتی جدید است و در یکی دو قرن اخیر برای اولین بار به وجود آمده است ، مانند بسیاری از نظریات علمی که در دورانهای قبل نبود و سپس بشر بر آنها دست یافت . نه ، مسلما گرایش مادی بشر پدیده مخصوص قرنهای اخیر نیست ، بلکه از جمله افکار بسیار قدیمی است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در تاریخ فلسفه می خوانیم که بسیاری از فلاسفه یونان باستان ، قبل از دوران سقراط و نهضت فلسفی او ، مادی بوده و ماورای ماده را انکار می کردند . در میان مردم جاهلیت مقارن زمان بعثت نیز گروهی چنین فکری داشتند و قرآن در مقام مبارزه با آنها برآمده ، سخنشان را نقل و انتقاد می کند : « و قالوا ما هی الا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا الا الدهر(جاثیه / . 24)و گفتند : زندگی نیست جز همین زندگی دنیای ما . می میریم و زنده می شویم و نمی میراند ما را جز دست روزگار . این جمله که قرآن از مردمی نقل می کند ، هم انکار خدا را در بر دارد و هم انکار معاد را . کلمه " دهر " یعنی روزگار . به مناسبت همین آیه و همین کلمه که در این آیه آمده است ، در دوره اسلامی افرادی را که منکر خدا بودند ، " دهری " می گفتند.

در دوره اسلامی به افرادی برخورد می کنیم که دهری و مادی بوده اند، خصوصا در دوران عباسیان که فرهنگها و روشهای مختلف فلسفی وارد جهان اسلام شد. به واسطه آزادی فکری که در آن دوره برای افکار علمی و فلسفی و دینی ( البته تا حدودی که با سیاست عباسیان تضاد نداشت ) وجود داشت، رسما عده ای به عنوان مادی مسلک و منکر خدا شناخته می شدند . این عده با مسلمانان و سایر پیروان ادیان و معتقدین به خدا مباحثه و مجادله می کردند و دلایل خود را بازگو می نمودند و به دلایل اهل توحید ایراد می گرفتند و بالاخره می گفتند و می شنیدند و آزادانه عقاید خود را ابراز می داشتند . تاریخچه اینها در متن کتب اسلامی ثبت شده است .

افرادی در زمان امام صادق علیه السلام در مسجد پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم جلسه می کردند و از این نوع سخنان می گفتند . کتاب توحید مفضل زاییده یکی از این جریانهاست . یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام به نام مفضل بن عمر می گوید : در مسجد پیغمبر نماز خواندم و سپس در اندیشه فرو رفتم و درباره پیغمبر ( صلی الله علیه و آله) و عظمت آن حضرت فکر می کردم.

 در همان حال عبدالکریم بن ابی العوجاء که به اصطلاح آن وقت زندیق بوده است آمد و به فاصله دورتری نشست . سپس یکی دیگر از هم مسلکان وی آمد . دو نفری شروع کردند به کفر گفتن ، یعنی خدا را انکار کردند و پیغمبر را فقط به عنوان یک مفکر و نابغه بزرگ نه به عنوان فرستاده خدا و مبعوث از جانب او و به عنوان کسی که از مبدئی غیبی وحی تلقی می کرده است یاد کردند . می گفتند او نابغه ای بود که افکارش را به صورت وحی عرضه داشت تا بتواند در مردم نفوذ کند ، و الا نه خدایی هست و نه وحیی و نه قیامتی . مفضل از شنیدن سخنان آنها سخت ناراحت شد و به آنها ناسزا گفت . سپس به محضر امام صادق ( علیه السلام ) آمد و جریان را به عرض رسانید . حضرت او را دلداری داد و فرمود من تو را مجهز می کنم به سخنانی که بتوانی با آنان مواجه شوی و سخنانشان را جواب گویی . سپس امام صادق ( علیه السلام ) در چند جلسه طولانی تعلیماتی به مفضل داد ، مفضل نوشت و به این ترتیب کتاب توحید مفضل به وجود آمد.

ماتریالیسم در قرون جدید؟

چنانکه می دانیم در قرنهای هجدهم و نوزدهم ، ماتریالیسم به صورت یک مکتب درآمد ، و حال آنکه در گذشته اینچنین نبوده است و آنچه به بعضی مکاتب یونان قدیم نسبت می دهند ، اساس درستی ندارد . معمولا تاریخ فلسفه نویسها خودشان فلسفه نمی دانند و چون بعضی کلمات از برخی فلاسفه در مورد قدم زمانی ماده و یا چیزی از این قبیل می بینند ، خیال می کنند لازمه این فکر ، انکار خدا و ماورای طبیعت است . البته ثابت نیست که قبل از قرون جدید مکتبی مادی وجود داشته است ، بلکه قبلا فقط گرایشهای فردی به سوی مادیگری در یونان و غیر یونان وجود داشته است و همین است که برای بسیاری این احتمال را به وجود آورده است که شاید پیدایش ماتریالیسم به صورت یک مکتب ، رابطه مستقیم با علم و پیشرفتهای علمی دارد . خود ماتریالیستها البته بسیار می کوشند که مطلب را به همین صورت جلوه دهند و دیگران را به این مطلب مذعن نمایند که علت نضج و رواج ماتریالیسم در قرون هیجده و نوزده ،طلوع نظریات علمی بوده و توسعه علم ، بشر را به این سو کشانده است . این مطلب به شوخی نزدیکتر است تا به یک حقیقت جدی . گرایش مادی از دورانهای باستان ، هم در طبقات دانشمند بوده و هم در طبقات جاهل . در دوره جدید نیز همین طور ، در تمام طبقات افرادی مادی پیدا می شوند ، همچنانکه در تمام طبقات و قشرها خصوصا در طبقه دانشمند گرایشهای الهی و معنوی و ماوراء الطبیعی وجود دارد .

اگر مطلب به این منوال بود که ماتریالیستها می گویند ، باید به همان نسبت که علم پیشروی کرده است و دانشمندان بزرگ در جهان پیدا شده اند ، گرایشهای مادی در تیپ دانشمند بیشتر باشد و افراد هرچه دانشمندتر باشند مادی تر باشند ، و حال اینکه واقعیت خلاف آن را نشان می دهد . امروز ما از یک طرف افرادی معروف و مشهور را می بینیم مانند راسل که تا حدود زیادی خود را ماتریالیست نشان می دهند . وی می گوید : بشر مولود عواملی است که در ایجاد او تدبیری به کار نرفته و غایتی در نظر گرفته نشده است . اصل بشر ، نمو و حتی عواطف او چون آرزو ، ترس ، عشق و عقیده چیزی جز مظهر تلفیق تصادفی اتمهای مختلف نیست( کتاب اثبات وجود خدا ، چاپ سوم ، ص 99) راسل به این ترتیب وجود نیروی شاعر و مدبر حاکم بر جهان را انکار می کند ، هرچند گاهی در بعضی گفته های خود ، خود را شکاک و " لا ادری " قلمداد می کند (عرفان و منطق) از طرف دیگر ، اینشتاین نابغه علمی قرن بیستم را می بینیم که درست در جهت خلاف نظر راسل ، نظر می دهد و می گوید : در عالم مجهول ، نیروی عاقل و قادری وجود دارد که جهان گواه وجود اوست (همان کتابص 76)

آیا می توان گفت راسل با مفاهیم علمی امروز آشناست ، اما اینشتاین آشنا نیست ؟ ! یا فلان فیلسوف قرن هیجدهم یا نوزدهم با مفاهیم علمی زمان خویش آشنا بوده اما پاستور خداشناس ، آشنا نبوده و جاهل بوده است ؟ ! یا می توانیم بگوییم ویلیام جیمز ، مرد موحد بلکه عارف عصر خویش یا برگسون و الکسیس کارل و امثال اینها با مفاهیم علمی زمان خود آشنا نبوده اند و با مقیاس هزار سال قبل فکر می کرده اند ، اما فلان جوان ایرانی که یکدهم آنها معلومات ندارد و به خدا معتقد نیست ، با مفاهیم علمی زمان خود آشناست ؟ ! گاهی دیده می شود دو نفر ریاضی دان ، یکی معتقد به خدا و دین است و دیگری مادی است ، یا دو نفر فیزیک دان ، دو نفر زیست شناس ، دو نفر ستاره شناس ، یکی مادی فکر می کند و دیگری الهی . پس مسأله به این سادگی نیست که بگوییم علم آمده است و مسائل ماورای طبیعت را منسوخ کرده است . این یک سخن کودکانه است . بحثی که بیشتر باید روی آن تکیه کرد این است که چه چیز موجب گشت در اروپا ماتریالیسم به صورت یک مکتب ظهور کرد و گروندگان بسیاری پیدا کرد ، هرچند قرن بیستم برخلاف قرنهای هیجدهم و نوزدهم از پیشروی ماتریالیسم کاست ، بلکه در این قرن نوعی شکست نصیب ماتریالیسم شد . این گرایشهای دسته جمعی ، یک سلسله علل تاریخی و اجتماعی دارد که باید مورد بررسی قرار گیرد .

آیا مادی گرایان دلیلی دارند؟

معمولاًادعاهای بزرگ دو منشأ بیشتر ندارند. یا از علمی ژرف و عمیق برمی خیزند. و یا از جهالت و غفلتی بس حیرت انگیز ناشی می شوند . اثبات انحصار هستی در ماده ادعایی بس بزرگ است ،ادعایی به بزرگی و عظمت عالم کائنات ،و صحبت از ماوراء طبیعت و حقانیت ادیان الهی و ...... همه عین پندار است.

بزرگترین دلیل

بزرگترین دلیلی که مادیون بر این اصل زیر بنایی مکتب خود ارائه می نمایند این است که چون تاکنون غیر از ماده چیزی دیگر به حس و تجربه نیامده بنابراین غیر از ماده چیز دیگری وجود ندارد . بطلان این مطلب واضح تر از آن است که نیاز به برهان طولانی و مفصل داشته باشد چون پر واضح است که ندیدن، نشنیدن و احساس نکردن و به طور کلی نیافتن چیزی هرگز دلیل بر عدم وجود آن نیست . شاید هیچ کس حتی خود مادیون تردیدی نداشته باشند که اصل انحصار هستی در ماده هرگز از طریق تجربه (علوم تجربی) قابل اثبات نیست. بدین معنی که از راه حس هرگز نمی توان به این نتیجه رسید که در خارج از عالم حس چیزی وجود ندارد. و این نقض آشکار اصل اساسی مکتب ماتریالیسم است. نکته جالب توجه این که تمام مکاتب دیگر را پندارگرا(ایده آلیسم) معرفی می کنند و خود در اثبات جهان بینی مادی از ارائه یک دلیل عاجزند. بنابراین اصلی که هیچ دلیلی بر درستی آن نباشد در صورتی که هیچ دلیلی هم بر نادرستی آن نیز وجود نداشته باشد (که در مورد این اصل چنین نیست) چیزی جز یک پندار و حداکثر سلیقه شخصی نمی تواند باشد و لذا به نظر می رسد که فلسفه مادی خود مصداق حقیقی پندارگرایی باشد و عجب اینکه آنرا در عین حال فلسفه علمی می نامند.

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

محمود رجبی، انسان شناسی، انتشارات مدرس، تهران، 1373

علل گرایش به مادیگری، استاد مرتضي مطهري، انتشارات تهران، چاپ1374

 

 

 

 

 



[1] - علل گرايش به ماديگري، استاد مطهري ص. 64 و 67

[2] - انسان شناسي، حسن نيك اصل، انتشارات مدرس، چاپ 1367

[3] - کتاب اثبات وجود خدا، چاپ سوم، ص 99 به نقل" ایروینگ ویلیام نبلوچ

[4] - علل گرايش به ماديگري، استاد مطهري، ص. 108 و 109

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:20  توسط نوروزکمایی  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر